ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

از عشق تا ضربدری 2

پیمان : حالا دیگه جوابمو نمیدی ؟ راستش اون بالا دیده بودمت . کمی چاق تر شدی ... شک کردم . از این و اون پرسیدم تا بهم گفتن که تو کی هستی ...
 پرستو نمی تونست حرفی بزنه و چیزی بگه . زبونش بند اومده بود . به یاد اون روز ها و هفته ها و ماهها و فصلها و سالهایی افتاده بود که به یاد اون اشک  می ریخت و حسرت می خورد که چرا امکاناتی در اختیارش نیست تا بتونه با عشقش در تماس باشه .  و حالا پیمان رو در کنارش می دید ..
 -خیلی بی رحمی پرستو .. خیلی بی وفایی . خیلی بد جنسی .. رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردی  . گاهی فکر می کردم که اگه اون کارو باهات نمی کردم شاید از پیشم نمی رفتی .. شاید یه خبری از خودت بهم می دادی . خیلی سخته آدم با خاطراتش زندگی کنه و از دور و برش غافل  بمونه ..
پرستو حس کرد که توان رفتن نداره . رو نیمکت نشست . پیمان هم پیشش نشست .. خیلی آروم .
-زندگی چه زود می گذره ! من هفده سالم بود و تو هم پونزده سال داشتی ... پونه هم همسن توست . شاید من اونو واسه این انتخاب کردم که حرکاتش شبیه تو بود .. هم سن تو بود .. اسمشم با همون حرفی شروع می شد که با اسم تو شروع می شد . شاید به اندازه تو زیبا نباشه ...همه میگن که من به خاطر ثروت باباش با هاش از دواج کردم ..گاه خودشم این فکرو می کنه ولی این طور نیست . من همیشه به فکر تو بودم . راستش دیگه فکر نمی کردم یه روزی تو رو این جا ببینم . فکر نمی کردم بر گشته باشی .  زندگی فراز و نشیب زیادی داره . پستی و بلندی هایی که واسه آدم غمها و شادیهای زیادی رو به دنبال داره . یعنی دلم می خواد سرت داد بکشم .. بزنمت .. ولی حالا دیگه تو برای من نیستی .. نمی تونم کاری بکنم ... شاید عشق ما هم به اون حد از پختگی نرسیده بود که بخوای واسش فداکاری کنی ....
 پرستو می خواست بگه که مگه از یک دختر چه کاری ساخته هست ؟! اونم در یک دیار غربت ... اونم در زمانی که پدرش یک جراحی سنگین داره و هر لحظه در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگه . پرستو خیلی حرفا داشت . انگار که با سکوتش داشت سیزده سال حرف نگفته رو واسه عشقش می گفت . فکر می کرد که اگه یه روزی اونو ببینه یه هاله ای از بیگانگی بر سر عشقشون سایه افکنده باشه ...تیپ ها عوض شده ... ولی غافل از این که افکار و اندیشه و احساس آدما هم هر قدر که تغییر کنه اون درون و روح و من بودن اونا تغییر نمی کنه . پرستو زبونش بند اومده بود .. پیمان یکریز حرف می زد ...  دست پرستو رو گرفت ... زن دستشو کنار کشید . نمی خواست آتش نهفته ای شعله ور شه . 
-خواهش می کنم . مگه تو خودت زن نداری .؟
 -چرا .. ولی تو هم جزوی از زندگی من هستی ..
 پرستو : زندگی من طور دیگه ای رقم خورده ..
 -راضی هستی ؟
پرستو : آره راضیم . پرویز همه طرفه هوامو داره . اهل هیچی نیست ...
پیمان : من هنوز عاشقتم .. دوستت دارم .. هنوزم به تو فکر می کنم .
-تو حالا باید به زنت فکر کنی ...
 پیمان : دستتو ازم نگیر .. من دوستت دارم . دوستت دارم .. مگه عشق توی قلب آدم از بین میره ؟ مگر این که از اول عاشق نباشی .
 -بس کن . خواهش می کنم بس کنی .
 -نه ..من هیچی رو بس نمی کنم .. الان یکی میاد ما رو می بینه خوب نیست .. خواهش می کنم .
ولی پیمان ول کنش نبود . خشم عجیبی داشت . اون پرستو رو مقصر تمام این جدایی ها می دونست . پرستو می خواست دست خودشو از دست پیمان درش بیاره بدون این که بخواد آرنجش محکم به پهلو و شکم پیمان خورد .. ضربه شدید نبود ولی حساسیت اون طوری بود که  پیمان احساس درد کرده و درد شدید ترش به خاطر این حرکت عشقش بود ..
پرستو : منو ببخش نمی خواستم این طور بشه ...
پیمان : سیزده سال ندیده بودمت ..  سیزده کلمه حرف هم به زور زدی .. یعنی من واسه  این پرستو داشتم خودمو می کشتم ؟!
 پرستوی من پر کشید و رفت . اون با پاییز از سرزمین من رفت . اون دیگه بر نگشت .. اون رفت .. تو اون پرستوی من نیستی ..  الان هم بهار نیست . نه تو اون نیستی .. منو ببخشید خانوم . اشتباه گرفتم ...
-نه نرو پیمان . صبر کن .. خواهش می کنم .. من شوهر دارم .
 -داشته باش .. مگه بهت گفتم که بیا آخرین خاطره خودمونو تجدید کنیم ؟
پیمان از فضای پارکینگ و محوطه سبز بیرون رفت . خودشو رسوند به خیابون . اون فقط هیاهو می خواست . داشت خودشو آروم می کرد . پونه واسه زندگیشون سنگ تموم می ذاشت ولی اون تا حالا احساس خوشبختی نکرده بود . اون فقط می خواست بدونه چرا .. چرا زندگی و سر نوشت خیلی ها به این جا می رسه که حسرت گذشته رو بخورن .. به تالار بر گشت ..خشکش زد ... پرویز و پرستو و همسرش پونه رو دید که دور یک میز و در کنار هم نشسته اند .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی