ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 193

سانازخیلی عصبانی بود و جوش آورده بود .. لای پا شو باز کرد ... موزی رو از گوشه ای بر داشت و اونو به سمت کسش گرفت . سارا اولش متوجه نشد که اون می خواد چیکار کنه . بقیه هم چیزی سر در نیاوردن . ولی اون به نا گهان اون موز رو تا  تا آخراش برد توی کسش ..
سارا : نههههههههه دخترم این چه کاری بود که انجام دادی ؟ واسه چی دختری خودت رو گرفتی ؟ نه من بمیرم . چرا این جوری داری خشم خودت رو نشون میدی . زندگی و بد بختی من چه ربطی به تو داره که  دختر یکی یه دونه من باید به آتیش من بسوزه . حالا چه خاکی توی سرم بریزم .
سینا می دونست که موضوع از چه قراره  . می دونست که علت این کاری که خواهرش انجام داده چیه . تنش مثل بید می لرزید . برای  رودابه تفاوتی نداشت . اون می تونست خیلی راحت با این مسئله کنار بیاد .  و اتفاقا برای اونم خیلی بهتر بود که سارا همه چی رو بدونه . اون می تونست خیلی راحت تر وارد زندگی سینا شه . ولی هیچوقت نمی رفت و سینا رو برای این کارش که در خونه پسران بد دارن به زنا حال میدن واسه خونواده اش باز گو کنه . چون اگه این کارو انجام می داد دیگه نمی تونست حمایت سینا رو داشته باشه .  ساناز موز رو از توی کسش بیرون کشید . سارا انتظار داشت که آثار خون رو روی اون موز ببینه . ولی با کمال تعجب  اثری از خون  بر روی موز ندید . ...
 -مامان تعجب نکن .  من جادوگر نیستم . فکر نکن دخترت یک دختر هرزه بوده که قبلا دختریش گرفته شده .. چر ا من که امروز اومدم این جا و  مچ تو رو با داداش گرفتم یک دختر نبودم . مثل مامان جون خودم هم منحرف نبودم . ولی هر چه بود مامان سایه بابا بالاسرت بود . می تونستی یه جورایی رو براهش کنی . تو اصلا به من اجازه ندادی که اون جوری که من دلم می خواد با بابا حرف بزنم . واسه این که رو داداش نقشه داشتی  ..
 سارا : کی با تو این کار رو کرده . کی تو رو به این روزت نشونده ؟
ساناز : که چی به بابام بگی بره حالشو بگیره ؟
 سارا : بابات عرضه این کار رو نداره . اون به دنبال عیاشی های خودشه  ..
ساناز در حالی که جیغ می کشید گفت
-مامان چرا نمی خوای بفهمی به من تجاوز نشده ..
سارا : ولی هر کی بوده ولت کرده . به سینا میگم خد متش برسه .. نامرد پست فطرت .. بی پدر و مادر .. حرامزاده ..
 ساناز مثل دیوونه ها می خندید ...
-مامان این قدر فحش نده از داداش بپرس در جریانه . اون خیلی بهتر از من و تو همه اینا رو می دونه ..
سارا یه نگاهی به سینا انداخت و گفت
 -راست میگه سینا تو این موضوع رو می دونستی و تا حالا چیزی در این مورد به من نگفتی ؟ می ترسیدی مادرت ناراحت شه ؟
ساناز : آره می ترسید تو ناراحت شی . این یکی رو خوب حدس زدی .
سینا به سرعت رفت سمت ساناز.. اونو محکم از پشت گرفت و خواست که از اتاق خارج ش کنه ..
-ساناز بس کن . به اندازه کافی جو این جا رو به هم ریختی . اصلا چی شده بس کن .. اگه زن داشتم و این صحنه رو می دید تا این حد الم شنگه به پا نمی کرد . آبروی ما رو پیش در و همسایه ها بردی . میگن چه خبر شده باشه !
ساناز که دیگه جوش آورده بود و حرکات سینا و این که گفت آبروی ما رو بردی وادارش کرد که زود تر موضوع رو بگه
-مامان کار خودش بود .. خود خودش .. من و اون با هم رابطه داشتیم ..من عاشقش بودم . عاشق داداشم . فکر نمی کردم این بلا رو سرم بیاره و این جوری با هام رفتار کنه یعنی بهم خیانت کنه  . اون خیلی بد جنسه مامان ... اون دختری منو گرفت . من حالا زن حقیقی داداشم هستم .. تو هم زنشی مامان . من و تو با هم هوو هستیم ...
 رفت به سمت رودابه .. اونو هم لختش کرد . رودابه هیچ اعتراضی نکرد . چون دلش می خواست که ساناز این کا رو با اونم انجام بده ... ساناز موز رو هم توی کس رودابه فرو کرد و گفت
- مامان .. اونم هووی دیگه ماست . حالا ما سه تا با هم فامیل شدیم .  یا بهتره بگم میشیم . فرقی نمی کنه . اینم اون پسری که بهش می نازیدی ..
سینا دیگه متوجه شده بود که هوا خیلی پسه و واسه اون جای موندن نیست . دوست نداشت در نبود پدرش , خواهر و مادرش رو تنها بذاره . اون تاب و تحمل سر زنشهای مادر رو نداشت که فکر می کرد سینا جز اون معشوقه دیگری رو نداره ... رودابه دلش واسه سینا سوخت  . هر چند ته دلش از این که موضوع بر ملا شده بود خوشحال بود با این حال کمی هم گرفته بود از این که چرا باید سینا با مادر و خواهرش رابطه جنسی داشته باشه . هر چند از بین سینا رو نداشتن و سینا رو با این شرایط داشتن همون دومی اونو قبول داشت . فکر این که اونو از دست بده دیوونه اش کرده بود . سینا خیلی ناراحت بود ... رفت به اتاقش ... قصد داشت از خونه بره بیرون .. بره یه جایی و تا یه مدتی آفتابی نشه .. ولی این که هر روز بخواد در خونه ارضای زنان فعالیت کنه خیلی واسش سخت بود و سلامتشو به خطر مینداخت .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی