ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 119

خیلی دقت کردم که ببینم اون مردا چی به هم میگن و چی پچ پچ می کنن . فقط همینو از حرفای اونا فهمیدم که خیلی دلشون می خواد که زناشون با من سکس کنن . حالا چه هدفی داشتن آیا می خواستن فیلم بگیرن سوء استفاده کنن یا بر نامه دیگه ای بود رو نمی دونستم . دیگه سر و صدای مردا رو نمی شنیدم . همچنان خمار بودم . یه حال عجیبی داشتم . خسته و کوفته ولی خیلی هم داشتم حال می کردم .. چرا منو به این صورت در آورده بودند . حس کردم که اون سه تا زن دارن لباساشونو در  میارن . افسانه : وااااااایییییییی عجب کیر با حالی داره . خیلی از کیر امید با حال  تره ..
 آذر: دختر عزیزم شوهر کس خلت تا حالا فقط تو رو کرده ولی این پسر تا حالا با بیش از صد تا زن و دختر بوده .
 افسانه :  لطفش به همینه دیگه .. آدمو به هیجان میاره  .. ما باید به خودمون ببالیم اگه اون می خواد با ما حال کنه . چون به ما افتخار داده . حتما ما هم شایستگی اونو داشتیم که اون خواسته با ما سکس کنه .
آذر : دختر تو هم یه چیزیت میشه ها . تو هم مثل شوهرت کس خلی ...
افسانه : مامان این حرفا چیه .. یه وقتی پسره بیدار میشه و می شنوه که ما داریم در مورد چی حرف می زنیم .
 توی دلم گفتم که راستی راستی همه شما کس خل هستین و منی که این جا هستم از همه شما کس خل ترم . داشتم خفه می شدم . سه تایی شون حلقه محاصره رو تنگ تر کرده بودند ..
افسانه : مامان , خاله جون شما برین کنار من خودم می دونم اونو چه جوری ردیفش کنم .
آزاده : خاله فدات اون اول باید به هوش بیاد ...
 افسانه : من می  دونم اونو چه جوری به هوش بیارم ..
 آذر : نمی دونم چیکار می خوای بکنی ولی اون اگه بخواد همین جور ما رو اذیت کنه و به ما بی توجه باشه حالشو می گیرم . رحم ندارم ...
 وقتی اون حرف می زد تمام وجودم می لرزید .مخصوصا زمانی که از گرفتن حال من می گفت . مثل بچه ای شده بودم که از یک لولویی می ترسه  . هر چند آذر خیلی خوشگل بود و جذبه خاصی داشت ولی وقتی اون این جوری حرف می زد می ترسیدم و یه جورایی از اون حساب می بردم .. یعنی این سه تا یه جای بدنشون می خاره . با اون دک و پزشون آدم ربایی کردن که با من سکس کنن از تماشای اندام من لذت ببرن ؟ پس اینا جزو گماشته های مژده نبودن . تازه چه نفعی می تونست برای عشق و استاد من داشته باشه . اون که دوست نداشت کسی بدونه که من و اون با هم دوستیم و یک رابطه خاص داریم .. بوی خوش کون به مشام می رسید . یکی رفته بود پشتم یکی با جلوم بازی می کرد و ظاهرا افسانه هم کونشو گذاشته بود رو سرم .. وسطشو باز کرد و کسشو به دهن و بینی من می مالوند ... این که صدایی از مردا بلند نمی شد بیشتر منو نگران می کرد و به هراس مینداخت که اونا الان کجا می تونن باشن و چه نقشه ای در سر دارن . کون افسانه بد جوری وسوسه ام کرده بود .  ظاهرا این آزاده زن میثم و مادر امید بود که کیر منو گذاشته بود توی دهنش و داشت ساک می زد .  آذر هم از پشت کسشو به تن و بدن و باسن من می زد   چه لذتی داشت وقتی که اون گوشت کسشو به تن من می مالوند ... نههههههه نههههههه من نباید به مژده خیانت کنم . اون می دونه که من فقط اونو دوست دارم و من هم به اون قول دادم که بهش وفادار بمونم و. در این راه هر کاری که از دستم بر میاد انجام بدم . اگه به گوشش برسه و به نوعی همه چی بر ملا شه من چیکار کنم . چه خاکی بر سرم بریزم ؟! اون حتما فکر می  کنه که یک کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و من از آمیزش با این زنا لذت بردم .... خنده ام گرفته بود . خب لذت رو که حتما می بردم . آزاده حسابی کیر منو لیس می زد و می خورد .  به ناگهان کیرو ول کرد و گفت مثل این که یارو از اون زرنگ هاست . حسابی داره حال می کنه . کیرش عجب تیزی شده . تا اینو گفت من دیگه نتونستم بیش از این برم توی خط فیلم . دستمو گذاشته رو کون افسانه و باز ترش کردم تا بتونم اون کونو خوب لیس بزنم ... افسانه صداش در نمیومد . فقط می دونم اونم  حس کرده بود که منم دارم حال می کنم . شاید یکی از دلایلی که حرف نمی زد و چیزی نمی گفت این بوده باشه که مادر حریصش میدون رو از دست اون نگیره .. ولی خب این طور نبود که بقیه نگاهشون به من نیفته . کون مالی افسانه به سر و صورت من زیاد تر شده بود . کسش کاملا خیس بود ..آزاده یکسره داشت ساک می زد و آذرهم داشت با بیضه های من ور می رفت .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی