ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

ازعشق تاضربدری 1

پرستو : ببین پرویز  من چند بار باید بهت بگم که من اهل این بر نامه ها نیستم . من اصلا از سکس ضربدری خوشم نمیاد . این چه معنا داره که دو تا مرد  و دو تا زن یا حالا هر چند تا خودشونو به اشتراک بذارن و این بره سمت اون و اونم بره سمت اون پرویز : خواهش می کنم  عزیزم  تو فقط موافقت خودت رو اعلام کن و یک بار این کار رو انجام بده ببین چه حالی داره !
-اوه نه از این بی غیرتی ها در من نمی گنجه .
 پرویز سی سالش بود و پرستو 28 سالش .اونا دو تایی شون در آلمان  با هم آشنا شده همون جا از دواج کرده  بودند .. پرویز از کودکی و پرستو از ابتدای جوونی رفته بودند به آلمان .. البته همراه خونواده هاشون . خونواده پرستو برای در مان بیماری پدر خونواده رفته بودند و بعدش از اون جایی که وضع مالی عموی پرستو که ساکن همون جا بود خوب بوده و علاقه زیادی هم به پدر پرستو یعنی داداشش داشت اونو همون جا نگه داشت وحالا پس از سیزده سال شرایط کاری و زندگیشون طوری شده بود که بر گشته بودند به ایران   .. این بحث اونا در یک تالار عروسی  بود . مراسم مربوط به پسر عموی پرویز بود .... پرویز عاشق تنوع بود .  با این که به همسرش پرستو علاقه زیادی داشت و نمی تونست خیانت و بی وفایی اونو تحمل کنه اما برای خودش فر هنگ و فلسفه ای قائل بود که اگه در چهار چوب اون فر هنگ و فلسفه  حرکت می کرد و بر نامه های زندگیشو تنظیم می کرد موردی نداشت . مثلا اون راضی بود که سکس ضربدری داشته باشن  و این مسئله بین خودشون بمونه و به بیرون درز نکنه و پس از پایان سکس دو تایی شون مثل یک زن و شوهر عادی به زندگیشون ادامه بدن . ولی پرستو زیر بار این خواسته پرویز نمی رفت . و همین پرویز رو عذاب می داد . با این حال از اون جایی که برای همسرش احترام زیادی قائل بود ولی دوست نداشت ناراحتش کنه .  تازه با این که برای  خود  اونم سکس ضربدری یک  تجربه جدید بود و تا حالا این کار رو انجام نداده بود ولی دوست نداشت که با هر خونواده ای رفت و آمد داشته باشه . یا از هر زنی برای این کار دعوت شه . اون دوست داشت زنی رو که انتخاب می کنه همون ویژگی های همسر شو داشته باشه . مثل اون متین و خوش بر خورد باشه . نجیب باشه . حرکاتی جلف آمیز ازش سر نزنه و بدونه که کدوم حرف رو در کجا بایدبر زبون بیاره . رو این حساب بودکه خیلی مشتاق بود . .. پرستو اعصابش دیگه خرد شده بود . سالها بود که پاشو به وطن نذاشته بود .  راستش اون علاقه خاصی هم نداشت که بر گرده به ایران .  چون شهرش و کشورش واسش خاطرات اولین و آخرین عشقش رو تداعی می کرد . خاطرات زمانی رو که برای اولین و آخرین بار خودشو برهنه در آغوش  پسری می دید  که عاشقش بود و برای همون یک بار بود که با اون آنال سکس داشت . بعدش برای همیشه  اونم در زمانی که اون پسر با خونواده اش  به یک سفر تابستونی تقریبا طولانی رفته بودند به خاطر بیماری پدرش رفتن آلمان و کار به این جا کشید ... اونم دیگه دید داره سنش میره بالا وپرویز هم پسر خوب و امروزیه با هاش از دواج کرد . تازه وضع مالی پدر پرویز هم خوب بود ودر ایران چند شرکت تجاری داشت .. ولی اصلا فکرشو نمی کرد که پس از یک سال از دواج, شوهرش از اون همچین تقاضایی بکنه  .. نه اون حق نداره همچین چیزی از من بخواد . من از دواج  نکردم که بدنم در اختیار هر مردی که از راه می رسه قرار بگیره . من فقط یک شوهر کردم . اون نباید همچین چیزی ازم بخواد .  درسته که  من دوستش دارم ولی عاشقش نیستم ولی این دلیل نمیشه که من بهش خیانت کنم . آخه چرا ....
 در گوشه ای از فضای سبز تالار و در زیر نور چراغهای کم نوری که یه فضای شاعرانه ای درست کرده بودند نشست .  از وقتی که اومده بود ایران برای بار ها و بار ها به یاد تنها عشق زندگیش افتاده بود . عشقی که براش خاطره ای شده بود . خاطره ای که انگار در غبار ها گم شده بود .. اما هراز گاهی قاقلکش می داد ....
-پرستو ! پرستو ! پرستو ! ..
 برای لحظاتی تمام وجود پرستو غرق لرزش و اضطراب شد ... چقدر این صدا براش آشنا بود ...
-پرستو .. تویی ؟ تویی ؟ پرستو حس کرد که خیال برش داشته .... دچار استرس عجیبی شده بود . تر جیح داد از جاش پا شه و بر گرده به تالار .. از جاش پا شد .. یه لحظه  یکی رو رو بروش دید ... تمام وجودش یک بار دیگه لرزید . اون خیال برش نداشته بود ..  این پیمان بود که روبروش وایساده بود ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی