ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 195

سینا : به من گفتی که حاضری با یه یه وعده غذا هم با هام بیای .. اون مردی که توی ماشین همراهته اون چیکاره هست . مگه اون تا مینت نمی کنه ؟
 -اون اگه می خواست این کارو بکنه که دیگه از هم جدا نمی شدیم . یک همزیستی مسالمت آمیز داشتیم .
-حالا می تونی دست از سرم بر داری ؟ من به اندازه کافی خسته ام . حال و حوصله هیچی رو ندارم . منو از خونه بیرون انداختن . یعنی خودم اومدم بیرون ..
 -پس بیا پیش ما ... با هم زندگی می کنیم . نمی خوای کرایه خونه بدی .. ..
سینا خنده اش گرفته بود ..
-میگم شوهر سابقت اون وقتا که تو رو داشت همین جور بی غیرت بود ؟
-نه اون جوری .. ولی یواش یواش داشت می شد ..
 -بریم ببینیم چه خبره . ولی من تا صبح پیشت می مونم .
 سینا حواسش بود به این که از پولش مراقبت کنه .. و از این هم بیم داشت که نکنه این مرد اجنبی بخواد کار دستش بده ... یه نگاهی به سر تا پاش انداخت . جوون بدی به نظر نمی رسید . از اونایی بود که انگاری یه  کار راحت با درآمد زیاد رو می طلبن . یه فکری به سرش افتاد . این که اونو به شیرین معرفی کنه تا بتونه همکارش شه ... ولی این موضوع رو با سیما در میون نذاشت . چون نمی خواست که اون زن یه فکر دیگه ای در مورد اون بکنه یا در اون لحظات شخصیت اونو ببره زیر سوال . یا هر چی نشده از شوهر سابقش در خواست پول کنه . از طرفی ممکن بودخود فرشاد قبول نکنه که پیش شیرین کار کنه ... اتفاقا فرشادمرد خونگرمی هم بود .. ظاهرا خونه رو به عنوان مهریه به زنش بخشیده بود . و بعد این که دو تایی شون تقریبا یک همزیستی مسالمت آمیز داشتند و زن هم از راه هرزه گردی پول در می آورد و گاه فرشاد براش مشتری جور می کرد . سینا وقتی به شرایط زندگی اونا نگاه می کرد زیاد هم تعجب نمی کرد . به خاطر این که اون وضع خودش هم دست کمی از شرایط اونا نداشت . این که یک پسر بیاد هرزه گردی کنه در خارج از کشور می تونست نمایی داشته باشه ولی هنوز در داخل کشور به طور رسمی جا نیفتاده بود و این می تونست باعث تعجب باشه ..
 فرشاد : پس می خوای پیش سیما بخوابی ..
 سینا : راستش حال و حوصله شو ندارم .. از خونه زدم بیرون . با خونواده نمی ساختم . گاهی لازمه که آدم یه هوایی عوض کنه . اگه یه آدم زیاد هم توی دید باشه ممکنه دل دیگران رو بزنه و دیگران ازش خسته شن
-منظورت از دیگران همون عزیزانته دیگه ..
-آره فرشاد جان . زیاد هم بخوای یه جا بمونی دیگه اون ارزشو نداری . .
 فرشاد : بدنش حرف نداره سیما ...
 -تو حیفت نیومد که از زنت جدا شی و راضی شی که اون با دیگران باشه ؟ ..
 -راستش وقتی که شوهرش بودم و به فکر این روزا میفتادم یا این تصور رو می کردم که اون ممکنه یه روزی به همچین راهی کشیده شه برای یکی دو بار مو بر تنم سیخ شد . ولی به این فکر کردم که مگه دنیای به این بزرگی به ما وفادار می مونه یا حتی خود ما مگه به دنیا وفا دار می مونیم که بخواهیم به شریکمون همچین حسی داشته باشیم ؟! هر جور که می تونیم باید از زندگی لذت ببریم .
سینایه نگاهی به فرشاد انداخت و با این که در میان حرفایی که از نظر اون بی سر و ته بود منطق خاصی رو هم می دید گفت  دوست داری یه کاری رو انجام بدی  که هم لذت ببری هم پول خوبی درش باشه ؟
-سر مایه می خواد ؟
-سرمایه شو داری .. حالا مایه اونو هم باید داشته باشی .. و بهتره بگم مایع به اندازه کافی .. باید ورزش و تغذیه و خواب خوب هم داشته باشی تا بتونی از عهده این کار به خوبی بر بیای .
 وقتی موضوع رو با فرشاد در میون گذاشت و گفت که از این بابت چیزی به سیما نگه ..  فرشاد از تعجب داشت شاخ در می آورد . ذوق زده شده بود . نمی دونست چه عکس العملی نشون بده ..ولی بی اختیار گفت اگه میشه همین الان منو ببر پیشش .. 
-پسر این قدر عجول نباش . خوب فکراتو بکن . هر کاری فوت و فن خاصی داره . می کشی ؟. می تونی جوابگو باشی ؟ بعضی وقتا اون قدر خسته میشی که انگاری داری ساعتها کوه نوردی می کنی ..  باید حواست باشه میزان خروجی تو چقدره .. اگه سرت درد بگیره و آبت کم شه .. تازه باید طوری هم سر حال باشی که یکی دوروز بعد بتونی بازم خوب فعالیت کنی .
ولی فرشاد که از بی پولی خسته شد و از این که می تونست تفریح و زن بازی داشته باشه خیلی خوشش اومده بود  . و در رویای خودش می دید که با زنای رنگ و وارنگ داره سکس می کنه تازه پول هم بابتش می گیره .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداش همه داستانها عالی بود دمت گرم خسته نباشی مرسی

ایرانی گفت...

ممنونم داداش دلفین عزیز .. دست گلت درد نکنه . شاد باشی ... ایرانی