ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 289

اون دختر از جاش پا شد و ظاهرا برای لحظاتی از اون پسر دور شد حالا به قصد دستشویی رفته بود یا کار دیگه رو نمی دونستم . ولی کمی اضطراب داشت .. یه جورایی بهش مشکوک شدم . باید می دونستم که اون می خواد چیکار کنه . نمی دونم چرا فضولیم گل کرده بود و می خواستم هر طوری که شده از جریان سر در بیارم . بهتر دونستم که همراه دختره برم و متوجه شم که چی به چیه .
 واااااااییییییی چه چیزا که نشنیدم ! ظاهرا دختره یه دوست پسر دیگه هم داشت و می خواست بعد از این که از اون پسره خدا حافظی کرد بره سمت اون ... خیلی عالی شد .ولی من چه جوری می تونستم اثباتش کنم .  این مرض مثل خوره افتاده بود به جونم که بخوام هر طوری که شده بین اون دو نفر رو به هم بزنم .. رفتم و کنار پسره نشستم . هر چند اون  سه چهار سالی رو از من کم سن تر نشون می داد ولی با این حال دلم می خواست  اونو هم تجربه اش کنم ... یه جوری نگام کرد که انگاری اومده باشم و خونه شو صاحب شده باشنم ..
 -ببخشید خانوم با کسی کاری داشتید ؟
- مگه شما با کسی کاری داشتید که اینجائید ..
 پسره هم با کمال پر رویی از دوست دخترش گفت . از این که یکی هست که این دور و براست و باید تا لحظاتی دیگه بیاد اون جا و کنارش بشینه ...
 -راستش من اصلا از این بازیها  یعنی از این عشق و عاشقی بازی ها خوشم نمیاد .. پسر طوری با تعجب نگام می کرد که انگار از کره دیگه ای اومده باشم . چون خیلی زود با هاش دختر خاله شده بودم .. ادامه دادم ..
-همین الان داشتم میومدم یه دختری داشت با دوست پسرش حرف می زد و نگران بود ... طوری که انگار توی همین محوطه داره با کس دیگه ای حال می کنه ... اصلا دوره زمونه عجیبی شده . من خودم یک زن هستم .. نمی خوام زنا رو بکوبونم . ولی واقعیت این جاست که الان دیگه نمیشه به زنان و دختران اعتماد کرد . ان دوره دیگه با دوران قبل تفاوت زیادی داره که به زن جماعت می شد  اعتماد کرد .. نگاه کن اون دختر داره میاد . همونی که پشت اون بوته ها و درختا داشت با دوست پسرش حرف می زد ...
 رنگ از رخسار پسره پرید ... خوب زده بودم توی ذوقش . البته کار بدی هم نکرده بودم . چون واقعیت رو همون  جوری که بود براش تعریف کردم و اون نمی تونست از من گله مند باشه یا این که پیش خودم عذاب وجدانی رو تحمل کنم . .. دختره با تعجب داشت نگام می کرد ...  یه نگاهی هم به دوست پسرش انداخت ... ادای دخترای عصبانی رو در آورد ..
-آقا رامین افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم ؟ همین دو دقیقه که رفتم و بر گشتم ؟ 
-می تونم اسم شما رو بپرسم خانوم ؟ من از تمام ماجراهای زندگی شما خبر دارم . فکر نکن که آقا رامین ببو گلابی بوده و شما هر بلایی که دوست داری می تونی سرش  بیاری .. فکر نکن اون کسی که با هاش وعده ملاقات می ذاری با تو خیلی صمیمی و یکرنگه .. همین حالا به من زنگ زده و گفته که تو با هاش قرار ملاقات گذاشتی ... ولی خب من از این کارش ناراحت شدم . تو دوست پسر منو تور کردی .. البته اون به غیر من و تو دوست دخترای دیگه ای هم داره . من براش پول خرج می کنم و مجبوره که با من راه بیاد .
بد جوری مخشو کار گرفته بودم ...
 رامین : بهناز موبایلتو بده .. بده اون گوشی رو به من ببینم ..
 بهناز : تو به من اعتماد نداری و به حرف این غریبه دو به هم زن گوش می کنی ؟ اصلا پا میشم میرم .
شونه های دختره رو گرفته اونو رو نیمکت نشوندم . می خواست جیغ بزنه و در بره .. ولی ولش نکردم .. طوری شده بودم که انگاری  راستی راستی اون رو دستم بلند شده و دوست پسر منواز من گرفته .. نمی دونم چرا در اون لحظه فکر می کردم که من شدم فرشته نجات روی زمین و باید که جامعه رو اصلاحش کنم .. شایدم می خواستم یه جورایی با این پسره حال کنم . ظاهرا بهناز از بس به این پسره اعتماد داشت و مخ اونو کار گرفته بود شماره دوست پسر دیگه شو محو نکرده بود ..
 -بیچاره ات می کنم بهناز .فکر کردی می تونی صاف در بری ...
 بهناز : اگه راست میگی بگو اونی که با هاش دوستم و مدعی هستی که دوست پسر توست چه شکلیه و چند سالشه ...
-یعنی تو انکار نمی کنی که همچین شخصی در زندگی تو هست ؟ رامین خان !سوتی از این بالاتر ؟!
دیگه گوشی بهناز در دست رامین بود .... راستش خیلی دلم می خواست یه جورایی سر به سر اونا بذارم و بیش از این دو به هم زنی کنم . اسم اینو نمی شد گفت دو به هم زنی .  حق این دختر بود که له و لورده اش می کردم . پسر ظاهرا خیلی محجوب و متین به نظر می رسید . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی