ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 138

امیر دیگه داشت حوصله اش سر میومد . اون خسته شده بود از این که می دید که خیلی لفتش می دن . مادرش مرتب جلوی آینه در حال آراستن خودش بود . وهمش از سحر و فیروزه می پرسید که تیپش درسته یا نه ؟ چند ساله نشون میده ؟ حالت کسش چه طوره ؟ فرخ لقا خیلی ناز شده بود . از خود یه عروس به تمام معنا ساخته بود .. .. فیروزه  : عرفان فدات شم تو برو سر کوچه مراقب باش که کسی نیاد ..
البته مطمئن بودن که کسی نمیاد . تازه کوچه اونا یک کوچه فرعی بود و چند متر هم بیشتر طول نداشت . روز روشنش که کاملا خلوت بود . با این حال عرفان  رفت سر نبش ایستاد به اونا اشاره زد که می تونن برن .. در خونه خوش خیالو قبلا بازش کرده بود ... . عرفان خودشو هم لخت کرد و لباساشو انداخت خونه و با همون حالت رفت به خونه خوش خیال ...
سحر : خیلی تعجب می کنن که یک نیروی تازه نفس آوردم این جا ...
فرخ لقا : دل توی دلم نیست . نمی دونم مردا از من خوششون میاد یا نه ..
 امیر : چرا خوششون نیاد مامان . خوش اندام نیستی که هستی ... بر و رو نداری که داری .. عشوه گری نداری که داری .. تازه مردا چی می خوان از این بهتر . یه کس و کون مفت گیر شون اومده که می تونن اونو رو هوا بزنن .
فرخ لقا : امیر دوباره شروع نکن . زبون منو باز نکن .. که اعصابم خرابه . کاری نکن قلم پاتو از این جا قطع کنم . همه می خوان آبروی مادرشونو , شخصیتشونو حفظ کنن به اون ارزش و اهمیت بدن . تو همش سعی داری که منو کوچیک جلوه بدی . من نمی دونم این چه کاریه که داری انجام میدی . چرا به من اهمیت نمیدی ... پس باید بگیم تو که داری با اهالی این خونه حال می کنی داری کس و کون مفت می زنی ؟ در حالی که همین سحر جون واسه خودش یه شخصیتیه . واقعا شانس آوردی گیر همچین خونواده با شخصیتی افتادی .
ناگهان چشم فرخ لقا افتاد به استخر و دورش .. واااااااااااااووووووو عجب تن و بدنهایی بود ... نمی دونست کدومشونو نگاه کنه . پیر و  جوان و میانسال ... چشاش گرد شده بود .. چند تا شون در یه گوشه ای مشغول بودند .. برای لحظاتی حس کرد که حتما اینا دارن فیلم باری می کنن و می خوان اونوبفرستن به خارج از کشور . هیجان داشت داغونش می کرد ...
فرخ لقا : سحر جون راسته ؟ باید باور کنم ؟
سحر : خب داری می بینی . این  یک واقعیته که همه ما دوست داریم از زندگی خودمون لذت ببریم . با هم خیلی راحتیم . این که بخواهیم خودمونو اسیر و مقید و زندانی و بنده  یک نفر کنیم این جور نیست . البته اسم اون نفر رو سر ما,  داخل شناسنامه ما می مونه .. و زندگی مشترکمونو با هاش داریم ولی در حاشیه می تونیم هر وقت که دلمون خواست از بدن هم لذت ببریم ... حال کنیم . تنوع داره کارامون . می تونیم هیجان خودمونو با دیگران قسمت کنیم .
یک آن بیشتر اونایی که داشتن با هم حال می کردن متوجه شخص تازه ای در بین خودشون شدن .. دهن مردا از تعجب وا مونده بود . با این که فرخ لقا زیبا ترین و خوش اندام ترین زن اون جمع نبود ولی از این که می دیدند یه زن دیگه ای به جمع اونا پیوسته احساس خوشحالی می کردند . اونا تونسته بودند پس از ورود به ایران  چهار نفر دیگه رو به جمع خودشون اضافه کنن . دقایق اول سخت بود واسه فرخ لقا که بخواد خودشو با اونا هماهنگ کنه . با این که در ظرف چند ساعت  با سه مرد غیرشوهرش سکس کرده بود ولی از این که با بدنی بر هنه در میان جمعی بر هنه باشه و با اونا حرف بزنه سختش بود .. ولی وقتی که دید اونا به وقت حرفای عادی خیلی متین و با منش عمل کرده حالت ندید بدید ها رو ندارن متوجه شد که فر هنگشون خیلی بالاست .  سامان شوهر سحر خیلی وسوسه شده بود . .. از حجب و حیا و شرم ایرانی خاصی که در چهره و حرکات  فرخ لقا می دید خیلی خوشش میومد .
سامان : به امیر خان میومد که تر بیت شده چنین مادر زیبا و با فر هنگی باشند .. . فرخ لقا صورتش سرخ شده بود ...
 فرخ لقا : خواهش می کنم نظر لطف شماست . محبت دارید .
سامان : اگه اجازه می فرمایید شما رو همراهی کنم تا با اطراف و پیرامون این جا آشنا بشید . هر چند شبه ولی یک شب ملایم تابستونیه که آدم احساس لذت می کنه از تماشای این همه زیبایی که انگار چراغ ها و نور افکن های این جا همه جا رو مهتابی کرده . آدم احساس آرامش می کنه .
 سامان دست فرخ لقا رو گرفت .. بفر مایید من شما رو با فضای این جا آشنا کنم . طوری هیجان زده بود که ندونست چه جوری  از بقیه رخصت خواست و بدون این که منتظر جواب اونا بشه خود ش و فرخ لقا رو ازا ون فضا دور کرد . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی