ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 94

بنفشه نمی دونست چه خبر شده .. ولی یه حس آشنایی داشت به اون چیزی که در حال حرکت روی بدنش بود . یه حس تازگی داشت , این که اونی که به تنش چسبیده بود واسش یه حال و هوای تازه ای رو داشت . . نههههههه ..نهههههههه .. اون کیرشو گذاشته بود رو  سوراخ کونش .  امان از دست این مردا . این همه جای خوب و حساس رو ول کرده و به کون چسبیده .. چشاشو به آرومی بسته بود .. براش فرقی نمی کرد که اون مردی که داره اونو می نه کیه . اون دراون لحظات نیاز داشت به این که یکی با اون ور بره و بهش حال بده تا این جور که داره شوهرشو با دو تا زن دیگه می بینه این قدر عذاب نکشه . با این که تا ساعتی پیش این احساسو نداشت . ولی حالا تا حدودی احساس خستگی می کرد .. شاید به خاطر این خستگی ها بود که  یک بار دیگه به یادش اومد که این جا چه خبره و  اون در چه جایگاهیه . و چه حالی داره ....بنفشه خودشو کمی کنار کشید و از جلوی در کنار رفت تا افشین و مهناز و ستایش متوجه نشن  .. دستشو هم از کناره های پاش گذاشت روی کسش و با هاش ور می رفت تا نشون بده به اون مرد که خیلی دوست داره که یه حال اساسی هم با کسش بکنه .. می دونست که هنوز هم مردان زیاد ی در این مجلس هستند که اون نتونسته و فرصت نکرده که با اونا باشه . مگر ظرفیت یک آدم تا به چه حدیه که درچند ساعت بتونه با همه حال کنه و از همه لذت ببره؟! یه حرکاتی به بدنش می داد که  اونو بتونه از خود بی خودش کنه .
مهرزاد از اون جوونای با نشاطی بود که تا قبل از این بر نامه ها کمی خجالتی بود . و همین باعث شده بود که زن همسایه شون که  به اتفاق شوهرش تازه  از زندگی در فرنگ بر گشته بود و سنش هم حول و حوش  شصت بود بتونه روش نفوذ کنه و قلق اونو بگیره . سوفیا طوری به خودش می رسید که  تیپ زنای چهل ساله رو داشت . مهرزاد هم از خانواده ای بود که امکانات مالی خوبی نداشت . و سوفیا تا می تونست به اون رسید .. حتی یکی دو بار هم با اجازه شوهرش اونو آورده بود به خونه شون و با هاش حال کرده بود ... شوهرش هم هر وقت دوست داشت می رفت به دنبال تفریح . اونا با هم این حرفا رو نداشتند و به خوبی با هم کنار میومدن .. همزیستی مسالمت آمیز . هر گاه که نیاز می شد و شخص ثالثی بین اونا فاصله نمینداخت می تونستن از وجود هم لذت ببرن .
حالا مهرزاد پس از چند  روز سکس و حال کردن با این و اون دیگه شجاع شده بود . بنفشه سرشو بر گردوند و وقتی که چهره خوش تیپ و اندام ورزیده مهرزادو دید دلش رفت ... ولی اون هیکل با این کیر متوسط اصلا با هم هار مونی نداشتند ولی کیر,  کلفتی خوبی داشت .. .
بنفشه دلو زد به دریا و دستشو از عقب رسوند به کیر  پسر و  یه حرکتی به باسنش داد تا با یه حرکتی که رو دست مهرزاد آورده به اون نشون بده که کسش می خاره .. کیر مهر زاد رو گذاشت سر کسش .. و در حرکت بعدی دستاشو روی کونش قرار داد و اونو به دو طرف بازش کرد .کون بر جسته بنفشه,  مهرزاد رو حالی به حالی کرده بود ... با یه حرکت کیرشو تا ته کس بنفشه فرستاد ....
 بنفشه بی اختیار آخی گفت که افشین و ستایش و مهناز متوجهش شدند ... ستایش و مهناز زیاد اهمیتی به این مسئله ندادند ولی افشین آخ زنشو می شناخت . متوجه شد که زنش بازم شکار جوان دیگه ای شده . می دونست می تونه لذت رو از عمق آخ گفتن های همسرش درک کنه .. اون لحظه یه حالی بهش دست داده بود . شاید دوست داشت که بنفشه از اون نهایت لذت رو ببره و در کنار اون باشه ....
مهرزاد هم که به اندازه کافی انزال شده بود خیلی راحت کیرشو می کرد توی کس بنفشه و یا ضربات پی در پی که تا به انتهای کس می فرستاد و بیرون می کشید با اون حال می کرد .
افشین : بنفشه خانوم بفر مایید داخل کمر تون درد می گیره ...
 مهرزاد تازه به حرف اومده بود
-اونا از کجا ما رو دیدن . من سر در نمیارم . ..
 بنفشه : آههههههههه نیازی نیست که ما رو ببینن . این جا با صدا همه همدیگه رو می بینن .
 بنفشه از حالت صدای شوهرش  افشین خوشش  اومده بود . چون به خوبی می تونست حسادت رو از صدای اون تشخیص بده . اوهوم خوب شد .. حالا تو هم همون حس منو که چند دقیقه پیش داشتم داری .
بنفشه این قصدو نداشت که حس حسادت افشینو تحریک کنه ولی حالا که خود به خود این طور شده بود لذت می برد که حال شوهرشو بگیره .
مهرزاد و بنفشه ر بدون این که از هم جدا شن وارد اتاق شدن .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی