ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 92

فریده : چیکار داری می کنی دختر . من هنوز ار گاسم نشدم ..  
افشین :اون که حالا زبونشو از رو کیرم ور داشته ..
 فریده : می ترسم یه جوری تحریک کنه ..و اون وقت آبش بیاد و نتونه منواون جوری که دوست دارم سر حالم کنه . افشین : تو کاریت نباشه عزیز دلم هر جوری که دوست داری با من حال کن ..
 ستایش دوست داشت هر طوری که شده  قلق فریده رو بگیره و کاری کنه که اونو با خودش همراه کنه ... با این که دیگه اون خجالت و استرس دقایقی پیش به دنبالش نبود ولی  هنوز دلش نمیومد که آغوش افشین رو ترک کنه و بره به سمت پایین و حموم و به بقیه بپیونده . .. فریده به این فکر می کرد که دیگه یواش یواش باید خوابید و برای فردا آماده شد ..  فضای کنار استخر می تونه خیلی جالب باشه .. ولی اون نمی تونست افشین رو با دیگران ببینه .. حس می کرد که بنفشه هم یه جورایی از این مرد خوشش اومده . ولی به تنها چیزی که فکر نمی کرد این بود که اونا ممکنه زن و شوهر باشن .. این حدسو می زد که ممکنه اونا به نحوی فبلا همدیگه رو می شناختند . شاید هم که یک زمانی عاشق و معشوق هم بودند . افشین هم سعی داشت تا می تونه مسئول مجلس رو به بهترین نحوی بکنه تا ضمن لذت بردن و لذت دادن بتونه همیشه از حمایت های  اون بر خوردار باشه و اگه مشکلی براش پیش اومد و کار خاصی داشت بتونه حمایت اونو داشته باشه .
  -افشین تا می تونی محکم بزن .. می خوام لرزش کونمو حس کنم ...
-ولی خود مونیم انگار این دو ساعتی که نبودی  با تلنبه یه بادی به این باسنت انداختی ..
فریده : نههههههه این جوری نگو . شاید نتونستی دفعه اول خوب متوجهش شی و ببینی که چه لعبتیه ..
-شاید .. هر چی هست که فعلا دارم با هاش حال می کنم .. ..
 مهناز و بنفشه هم  که به اندازه کافی اسیر مردان دیگه شده و حال کرده بودند کمی احساس خستگی کرده و دوست داشتن بیان بالا ... ولی بنفشه هر چه گشت فرزین رو پیدا نکرد و مهناز هم که راه افتاده بود طرف اتاق خودش ..  اون دیگه با در قفل شده روبرو نشد .
فریده :  بفر ما داخل مهناز جان . میگن تا سه نشه بازی نشه .. حالا که ما این جا شدیم سه تا زن . فعلا این جا پشت خط بمون تا نوبتت شه ..  پیش از تو ستایش جون هم این جا بوده .  گویی یه چیزی مهناز و ستایش رو اتوماتیک وار به هم نزدیک کرد . اونا که دیده بودن افشین و فریده فعلا با هم مشغولن و چیزی به اونا نمی ماسه مجبور شدن که یه جورایی با هم حال کنن ..
 - دستای گرمت رو بذار رو سینه هام افشین .. فریده بازم می خواد ...عشقت تو رو می خواد . زودباش ....  خواهش می کنم .
مهناز به حرفای فریده فکر می کرد و این که اصلا در این جا چیزی به نام عشق و عاشقی وجود نداره که یکی بخواد به یکی دل ببنده .. شاید هم همین جوری یه حرفی از روی هوا گفته شده ...  مهناز خودشو رو ستایش قرار داد ... و در حالی که یه دستشو روی سینه های اون گذاشته بود دست دیگه شو روی کس اون قرار داد ..حس می کرد که به آتیش دست زده .
 مهناز: عجب کوچولو و تنگه .. ببینم  به افشین دادیش ..
ستایش : قبل از این که فریده جون بیاد این جا  من و افشین حسابی با هم حال کردیم. اگه بدونی افشین جون چقدر با هام حال کرد .  ..
ستایش خودشم نمی دونست که چرا  به طور خود کار داره همین جور حرف می زنه و از این میگه که افشین از اون تعریف کرده . شاید به این خاطر بوده که می خواست پیش فریده عرض اندامی کرده باشه و اونو متوجه این موضوع کنه که افشین به اونم توجه داره  .. اون پایین تارا و بیتا و سمیر و اکبر  کنار هم بودند و گاه فینگلی هم خودشونو به نزدیک اونا می ر سوند و سر به سر اونا می ذاشت .
اکبر : پسر نکن که من تو رو می کشم . دیوونه مون کردی ... باز اگه یه کیر چماقی  می داشتی چیکار می کرد .. فینگلی : کیر من اندازه سبیلای توست ..
 تا این حرفو زد تا را و بیتا و سمیر زدن زیر خنده .. فینگلی هم با اونا شروع کرد به خندیدن ... اکبر سگ سبیل خونش به جوش اومده بود ...
فینگلی : حرف راستو زدم دیگه . من که دروغ نگفتم .. اگه دوست داری بذارمش رو سبیلات اندازه بگیریم ببینیم کدومش بلند تره ..
اکبر می خورد و دم بر نمی آورد  . می دونست اگه بخواد ضرب شستی به این فسقلی نشون بده همه جا آبروش میره که رحم به یه کوچک جثه نکرده . بیتا دستشو گذاشت رو کیر اکبر و با یه حرکت دهنشو روی کیر اون قرار داد .. با چند بار حرکت کیر توی دهن تونست اکبر رو رام و آرامش کنه ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی