ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

چه شب و چه زن داداشی !

من و زن داداشم خیلی صمیمی بودیم . حدود چهار سال از من بزرگتر بود ... داداش حامد یه ده سالی رو ازم بزرگتر بود . زن داداش همای من سی سالش می شد . اون و داداش  با این که پنج سال از از دواجشون می گذشت هنوز صاحب فر زندی نشده بودند و ما هم نمی دونستیم که عیب از کیه ..؟ اونا هم به اندازه ای همو دوست داشتند که دقیقا مشخص نمی کردن که عیب از کدومشونه .. با این که من و هما با هم خیلی صمیمی بودیم و  حتی در مورد دخترا و چگونگی رابطه با اونا اطلاعات زیادی رو در اختیارم می ذاشت ولی این یک مورد خاص رو از بیانش طفره می رفت ..حتی صمیمیت من و اون به اندازه ای بود که سر به سر هم می ذاشتیم .. می بوسیدیم .. همو نشگون می گرفتیم .. . یک شب جمعه ای رو قرار بود که بریم به خونه خاله ام در یکی از ویلاهای روستایی در اطراف شهر که تا جاده اصلی حدود ده کیلومتری رو فاصله داشت . تقریبا دیر وقت بود ... ماشینمون سر همون تقاطع اصلی و فرعی خراب شد ... تحویل تعمیر گاه دادیم ... نمی دونم چی شد که هر دو مون تصمیم گرفتیم که این ده کیلومتر رو پیاده بریم . یک شب تقریبا معتدل و دلچسب شهریوری بود .  شب قشنگی بود . آسمان پر ستاره و مهتابی .. ده کیلومتر راه رو باید پیاده می رفتیم تا به مقصد می رسیدیم . زده بود به سرمون که پیاده بریم ... این ده کیلومتر حدود هفت کیلومترشو یکسره باغ مرکبات بود بدون این که خونه ای دور و برش باشه ... .
 -هما مطمئن باشم خسته نمیشی ؟ تو یه خورده تپلی .. نفس کم میاری .
 -حمید تو خودت به کی میگی .. نگاه کن آسمون چقدر قشنگه .. ستاره ها چقدر نازن  !
-باشه زن داداش دیوونه . حالا که رمانتیک شدی من حرفی ندارم . داداش حامد قدر تو رو نمی دونه ...
با این که شب بود ولی می تونستیم زیبایی طبیعت رو حسش کنیم .  
-ببینم هما سردته ؟
 -دیوونه ای حمید .. هنوز تابستون تموم نشده . اونم  با این شرجی هوا ... 
-ولی یه هوای دلپذیر بهاریه انگار ..
 -راست میگی حمید .. چقدر همه جا قشنگه ...
-بوی عطر گلها .. منو یاد خوشبوترین گلهای یاس میندازه .
-یعنی از اول راه تا حالا متوجه نشدی ؟ عطر یاس همون عطریه که به خودم زدم ..
 -داداشمو خیلی دیوونه می کنی ها ..
 -حمید تا زن نگیری آدم نمیشی ..
 -چی شد حرف بدی زدم که یه زن می خوام مث تو
-ولی از شوخی گذشته جای تو بودم زن نمی گرفتم ...
معلوم نبود چند کیلومتر از اون فضا دور شدیم .. ولی می دونستم دو سه کیلومتری رو رفتیم .. هما کمی خسته شده بود . هوا هم کمی خنک تر شده جایی رو برای نشستن گیر آوردیم . لای یکی از پر چین ها که هنوز حالت کلاسیک داشت و با شاخ و بر گ درختا مرز بین مزرعه و حاشیه جاده خاکی بود رو باز کرده وارد باغ شدیم .. چمن واسه نشستن و دراز کشیدن مناسب بود ...
-آخ هما واقعا دیوانگی کردیم . باید با تاکسی تلفنی میومدیم . خیلی خسته شدی ..
 دستمو گذاشتم زیر سرم و یه نگاه به آسمون کرده و در حالی که احساس خستگی می کردم  چشامو گذاشتم رو هم  هما : من چیکار کنم که مثل تو نمی تونم بخوابم ...
 -خانوم رمانتیک شاعر مسلک! ما رو کشوندی این جا و حالا میگی نمی تونی بخوابی ؟ ما که نمی خوایم این جا لنگر بندازیم . یه ده دقیقه چش رو چش بذاریم بسه .. سرتو بذار رو دل من .. راضی شدی ؟
 من اینو به شوخی گفتم .. ولی اون این کارو انجام داد .. راستش این از اون کارای پیش بینی نشده بود و برای اولین باری بود که انجام می داد . اینو هم به حساب راحتی گذاشتم .. بوی عطر یاس .. نسیم ملایم ..  به نظرم اومد که هما خوابش برده ..  یه پاشو گذاشته بود لای پای من  .. یه گرمای خاصی رو حس می کردم . کیرم بی اراده شق شده بود . چند بار خواستم خودمو کنار بکشم نشد اون بیشتر بهم می چسبید . در اون شب خنک داغ شده بودم . نفسم بند اومده بود .. نههههه اون زن داداشم بود . من نمی تونستم خیال بدی نسبت به اون داشته باشم ... اون اگه بیدار می شد و متوجه شق بودن کیرم ..من اون وقت چیکار می کردم . کمی که به خود اومدم تازه متوجه شدم که سینه های درشتشو هم رو سینه ام دارم لمس می کنم حس می کنم ....  یه جوانی که زن نداشت واسش خیلی سخت بود این حالتو تحمل کنه ... یواش یواش داشتم به این نتیجه می رسیدم که همه کارهای هما از روی عمده ... نتونستم  پاشو از لای پام دور کنم . پرشهای کیرم شروع شده بود . شلوار پارچه ای و شورت من هر دو نازک بودن .. طوری که می دونستم خیسی منی های ریخته شده ام از شلوار زده بیرون .... هما چند لحظه بعد چشاشو باز کرد .. -چقدر خوابیدن این جا حال میده ..
-نکنه دوست داری تا صبح همین جا بخوابیم
 -اگه حامد دلواپس نمی شد بد نبود .
 -پا شو بریم ..
 -نه حمید من جام خوبه .. اگه جای من دوست دخترت این جا بود تو عجله می کردی ؟
 حرفای بی ربطی می زد . از همای منطقی این حرفا بعید بود ..
 -پاشو زن داداش شیطون نشو ..
-منظورت چیه حمید
-هیچی بابا ..
-عجب هواییه حمید ... آدم هوس خیلی چیزا رو می کنه ..توچی حمید .. دوست داشتی الان دوست دخترت این جا بود ؟
 منم واسه این که موضوع رو عوض کنم گفتم تو چی دوست داشتی شوهرت حامد این جا بود ؟ اونم نکرد کم کاری و گفت حالا که هیشکدوم نیستن چیکار میشه کرد .. به نظرت چیکار میشه کرد ...
 -هما امشب تو چته .. میگم دهنتو بیار جلو ببینم مشروبی  الکلی چیزی نخورده باشی ...
 ولی واسه یه لحظه حس کردم که لبای هما رو لبای من قرار گرفته ..... نتونستم مقاومت کنم .. لباشو از رو لبام بر داشت و گفت حالا من می تونم جای  دوست دخترت باشم تو هم جای شوهرم باش .
-هما زشته ..
-هیشکی این جا نیست .. حمید دوستت دارم .. می خوام توی بغلت باشم .. می خوام هر کاری دوست داری با من بکنی .. همین یک بار ..
 -زن داداش زشته تو زن داداش حامد من هستی .. 
-می خوام واسه این ساعت زن تو باشم .
-من هیچ حسی ندارم
-پس چرا شلوارت خیسه ..
-طبیعی بود ...
دیوونه خیلی جدی بود .. نتونستم چیزی بگم . شلوارمو در آورد .. وقتی داشت کیرمو ساک می زد باورم نمی شد . طوری هیجان زده بود که با زبونش اون مقدار آب کیرمو که به شورت چسبیده  حل نشده بود لیس زد و خورد ... کیرمو ساک زد وقتی دوباره شقش کرد این بار من اومدم سمتش . اونو رو همون چمن  لختش کردم ..
-سر ما نخوری ..
-حمید من آتیشم ...
 صورتشو , سینه ها شو لباشو غرق بوسه کردم .. زیر گلو شو با زبونم خیس خیس کردم .. دور نوک سینه هاش چه حالی می داد .. یه دور اونو بر گردوندم تا چشام در تاریکی به کون گنده اش عادت کنه . یک دهن سیر کس و سوراخ کونشو خوردم ... خیسی کسشو به سمت سوراخ کون دادم اول با یه فشار کیرمو به سمت سوراخ کونش فرستادم .. اون جیغ می کشید ولی می دونستم صداشو کسی جز خودمون نمی شنوه ... اون در حالت قمبلی قرار داشت .. چقدر می چسبید کردن کون زن داداش در اون فضا .. با دستام سینه هاشو فشار می گرفتم . دیگه توی کونش خالی نکردم .. اون در این مدتی که داشتم کونشو می کردم دستشو از روی کسش ور نمی داشت . دلم سوخت . طاقبازش کردم . این بار کسشو حسابی لیس زدم ..
 -آخخخخخخخخ حمید جون فدات شم ..کیر می خوام کیر می خوام  زود باش زود باش ...
چه آرامشی ! چه شب زیبایی ! چه ماه و ستارگانی ! چه زن داداشی ! هما پا ها شو به دو طرف باز کرد  ... چه کوسی داشت این زن داداش با این هیکل توپ این کس ناز و کوچولوش می چسبید . حرکات تلنبه ای من شروع شده بود .
-آخخخخخخخخخخ ... وااااااااییییییی هما ... هما ...
-جاااااااااان حمید ... فدات شم . چقدر انتظارشو کشیدم . می دونستم که در این شب زیبا بالاخره شکارت می کنم . بزن .. بزن ..محکم تر بزن ...
 چقدر حال می کردم .. صدای انواع و اقسام پرندگان به گوش می رسید ... حتی با این که ویرانه ای رو نمی دیدم حس می کردم که جغد هم داره می خونه ... جغد در کنار بلبل ... بدن سفید زن داداش در تاریکی می درخشید ... 
-وااااااایییییی حمید محکم تر محکم تر داره خوشم میاد وااااااییییییی اومد اومد داره میاد ... آبم داره میاد .. اووووووفففففففف حمید حمید ... بازم بزن .. خوشم میاد .... حالا روم دراز بکش .. آبتو می خوام .. آبتو می خوام واااااییییییی چقدر کیرت کلفته .. خیلی کلفته ... اوووووووففففففف بزن ... بزن .. جوووووووووون .. جوووووووووون ... .. 
-هما چی داری میگی ..من که نمی دونم  عیب از داداشه یا از تو که بار دار نمیشی ...
-هیشکدوم عیب نداریم من کیییییییییررررررررر می خوام آب کیر می خوام ... نمی دونم شاید من چسبندگی رحم دارم .. .. شایدم قسمت نبوده ولی هر دو مون عیبی نداریم .. حالا آب بده زود باش ..
دیگه منم به اندازه کافی داغ کرده بودم .... لبه های کس زن داداش آتیشم می داد .. اونو به سمت خودم و در آغوش کشیدم لباشو به لبام چسبوندم و سینه هاشو به سینه هام .. یک آن که حس کردم اوج انزالم می تونه باشه خودمو بهش قفل کردم .. پرش های کیرمو حس می کردم که منو به اوج لذت و آرامش می رسوند ...وقتی کیرمو کشیدم بیرون و سفیدی آب کیرمو می دیدم که داره از کس زن داداش بر گشت می کنه لذت خاصی می بردم . هر چند نذاشت حروم شه با انگشتاش منی های پس زده شده رو جمع کرد و خورد .  لباسامونو تنمون کردیم و یک ساعت کنار هم خوابیدیم ... هیشکدوم احساس تاثر نمی کردیم . خسته هم نبودیم . می دونستیم که باز هم از این لحظات خوش با هم بودن رو در کنار هم خواهیم داشت . زن داداش با اسپرم های اون شبم بار دار شد ولی یه جورایی بچه رو انداخت گردن داداش حامدم .. چه گوسفندهایی کشتند و چه نذر هایی هم به جا آوردند که در واقع باعث و بانی این خیر من بودم . شانسی که آوردم این بود که داداش من عیب و ایرادی نداشت . شایدم کیر کلفت من چسبندگی های کس  زن داداش هما رو همون بار اول رفعش کرده بود .. حالا داداش خیلی خوشحاله که تا چند وقت دیگه اولین پسرش به دنیا میاد ... هما هم همش به من میگه تا وقتی که یه دختر تحویلش ندادم همین جور باید بار دارش کنم ... ولی عجب شبی بود ! .... پایان ... نویسنده .... ایرانی