ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من هستم

زن بچه شو رسونده بود به مدرسه .. هشت سالش بود یه دخترداشت ... و بعد بر گشت به خونه اش ..کار مند بود و مرخصی گرفته بود .. شوهرش معتاد بود و ازش جدا شده بود . چند روز از این جریان می گذشت . اون روز مرخصی گرفته بود تا وارد زندگی جدیدی بشه . اون زندگی که کسی روی اون حسابی باز نمی کرد . همه  چه زن چه مرد به چشم یک کالا به اون نگاه می کردند . نتونسته بود با شوهرش مدارا کنه .  دوست شوهرش به ظاهر مرد مهربونی بود .. ولی از اون جایی که چشم اون مرد این زنو گرفته بود به جای این که همراه خوبی باشه در تهیه مواد کمکش می کرد تا به آتش این جدایی دامن بزنه در حالی که خودش هیچی نبود و زن هم از این  ماجرا چیزی نمی دونست .  نگاهی به خود در آینه انداخت .. خط چش و ابرو شو درست کرد . روژشو تنظیم کرد .. کلیپسشو در آورد .. حس کرد با موهای افشونش می تونه بیشتر وسوسه کنه .. شونه ها و دستاش کاملا بر هنه بود ... می دونست که با یه ساپورت می تونه حسابی دلشو ببره . تا حالا با هاش راه نیومده بود ... اما دیگه تصمیمشو گرفته بود . خونه که مال اون بود . کار هم که داشت . می تونست نیاز های جنسی خودشو هم طوری تامین کنه .. مرد وارد شد .. باورش نمی شد به خواسته اش رسیده باشه . هر چند مقصر اصلی جدایی اون نبود ولی به سرعت تحقق اون کمک کرده بود ... خودشو به زن رسوند ... زنی زیبا و خوش اندام که هنوز باورش نمی شد زندگی اون به این صورت در اومده باشه . دستای مرد حشری رو رو شونه هاش می دید ... به یاد شب اول از دواجش افتاده بود . با دنیایی از امید و آرزو .. به یاد روز هایی که تحمل کرده بود ... اما اون نمی تونست جوونی خودشو تلف کنه . تازه می رفت که سی سالش بشه .. اون مرد پنج سال ازش بزرگتر بود ... یکی دوبار لمسش کرده بود اونو بوسیده بود ..ولی  زن خودشو کنار کشیده بود ... و حالا قبول کرده بود که اونو ببینه .. شیرینی و دسته گلی که واسش آورده بود در گوشه ای خود نمایی می کرد . اون فعلا به تنها چیزی که فکر نمی کرد همسر آن مرد بود در حالی که همیشه این جور زنا رو سر زنش می کرد که زندگی زنی دیگه رو خراب می کنن . دستای مرد رو بازو هاش قرار داشت . زن ماهها بود که با شوهرش آمیزش نکرده بود ... یه حس غریبی داشت .  اون با این زندگی آشنایی نداشت نمی تونست باورش کنه .. به خودش گفته بود که فقط همین یک بارخواهد بود .. عین مسخ شده ها به سمت تختخواب رفت... چشاشو بسته بود .. به مردها فکر می کرد که به نظرش همه شون هوس باز و خلاف کار میومدن . اون حالا  زندگی بدون مرد رو ترجیح می داد . دخترش شده بود همه چیز اون .... متوجه شد که هر دو شون بر هنه ان . نفهمیده بود کی دو تایی شون لخت شدن . کیر مرد تلو تلو می خورد . دهن اونو  روی کس خود احساس می کرد . مرد به زحمت لبخند پیروزی خودشو پنهون می کرد . اون شیفته این زن خوش اندام شده بود . لباشو روی کس گذاشته و طوری میکشون می زد که جیغ زن رفته بود به آسمون ..
 -لبامو ببند .. لبامو ببند .. الان همسایه ها می شنون .. آبروم میره ..
مرد می خواست بگه می تونی یه بالشی رو فرو کنی توی دهنت ... ولی نمی خواست همون بار اول بهش دستور بده .. مرد خودشو جلو تر کشید .. لباشو رو لبای زن گذاشت . زن از احساس بوسه چندشش شده بود .. ولی داغی و حرکت کیر روی کس کمی ملایمش کرده بود . حس می کرد شکافته شدن شکاف کسش و فرو رفتن کیر رو ... به خودش فشار اورد تا فقط به همون لحظه فکر کنه به یاد شبی نباشه که برای اولین بار کیری اونم کیر شوهرش می خواست از این مسیر رد شه .. حالا این مرد , دو مین مرد زندگیش بود . کیر راهشو پیدا کرده بود . سینه هاش رو سینه های های مرد می غلتید و لباش هم لباشو میک می زد و.. مرد حس کرد که باید کاری کنه که زن طعم شیرین سکس رو بچشه لذت ببره .. خوشش بیاد .. و بازم بخواد ... به زحمت جلوی آبشو می گرفت .... زن این اواخر قرص می خورد که اگه یه وقتی شوهرش هوس اونو داشت بار دار ش نکنه .. حس می کرد که اگه این مرد بخواد توی کس اون خالی کنه این اجازه رو به اون بده . زن کاملا تسلیم شده بود .... ازش آتیش می بارید .. مرد نیمتنه اش رو بالا تر آورد تا بتونه با سرعت بیشتری  کس زنو بکنه ... حالا دیگه لباش رو لبای اون زن قرار نداشت . یه دستشو گذاشت توی دهن زن تا گازش بگیره و هوسشو کنترل کنه .. یه دست دیگه شوهم گذاشت رو سینه هاش .. زن حس کرد که داره به اوج لذت و هوس می رسه .. کلفتی کیر مرد .. و مدتها تحمل کردن حالا خودشو نشون داده بود ... ریزش آبشو,   حس می کرد ... برای لحظاتی تمام تنش لرزید .. دلش می خواست جای اون , آب مرد توی بدنش  خالی می شد . دستاشو دور کمر مرد حلقه کرد .. و اون مرد حس کرد که راه فراری نداره جز این که با تمام نیاز و هوسش آبشو توی کس زن خالی کنه ... زن گرمای منی مرد رو با تمام وجودش حس می کرد . بعد از اون تا دو ساعت دیگه بازم در اختیار مرد بود .. تا این که به دنبال بچه رفتن و آوردنش از مدرسه بهانه ای شد تا مرد اون جا رو ترک کنه .. مرد خواسته بود که بازم همدیگه رو ببینن . اما زن سکوت کرده بود . یک بار دیگه  احساس تنهایی می کرد . باورش نمی شد که خودشو این جور و  این قدر زود تسلیم کرده باشه ... یه دوشی گرفت و هنوز حس کرد که لذت هوس دور و بر کس و رو سینه هاش نشسته .... اون باید باور می کرد این زندگی رو ... بذار بقیه هر چی میگن بگن ... بقیه که شریک گرم و سرد زندگی اون نیستن . بقیه که نه به اوج رسوندنشون اوجه و نه پایین کشوندنشون سقوطه ..من هستم باید زندگی کنم ..باید لذت ببرم  یه زنگ واسه اون مرد زد ..
زن : الو .. 
مرد : بفر مایید 
زن : من , هستم .... پایان ... نویسنده ... ایرانی