ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 192

سارا : تو می دونی که یک زن خیلی سخته که هوس و اشتیاق خودشو پنهون کنه . من بار ها و بار ها این هوس و اشتیاقو در وجود تو دیدم . در چهره تو . در حرکاتت حس کردم . حس کردم که دوست داری یه مردی در کنارت باشه و بهت لذت بده . اما حجب و حیای تو و تر بیت ما باعث شد که تو با این خواسته ات بجنگی . فکر نکن من مراقب کارات نبودم . بار ها و بار ها دیدم که تو تونستی خودت رو از این موضوع دور نگه داشته باشی و با نفس سر کشت بجنگی . ولی در هر حال این می تونه یک شکنجه و عذاب باشه برای تو . می تونه خیلی سخت باشه . خیلی سخت .. یک درد بزرگ .. یک زن تا زمانی که  لذت هماغوشی رو نچشیده باشه یه مشکل داره ولی وقتی که برای یک بار این لذتو بچشه اون وقت سخته دل کندن از اون . سر کوب اون خیلی سخته . هر چند خیلی ها می تونن .  من نباید همه چی رو بگم ولی حالا که آبروم پیش این دختر رفته بذار بگم .. تو و سینا که اینو خوب می دونین من اسیر چه مردی شدم مردی که پس از سالها زندگی مشترک با من حس کرده که من دیگه نمی تونم اونو ار ضاش کنم یا این که براش یکنواخت شدم . واسه تنوع رفته سراغ زنای دیگه .. زنایی که بویی از عشق و احساس و عاطفه نبردن . چون اگه این طور بود نمیومدن تا زندگی یه نفر دیگه رو خراب کنن .  زنایی که شاید امشب بغل یکی باشند و فر داشب بغل یکی دیگه .. ولی چشم این جور مردا این جور مواقع کوره اونا خیلی چیزا رو نمی بینن . و من هم یک زن بودم نیاز داشتم ... راستش ماهها و شاید هم سالها دندون رو جیگر گذاشتم .. و یه روزی دیگه خسته شده بودم . به این جام رسیده بود . تصمیم گرفتم برم با یکی رابطه بر قرار کنم ..
وقتی به این جای کار رسید سینا ترس برش داشت که نکنه مادرش بخواد از این بگه که رفته بوده به همچین خونه ای  .. هر چند لو نمی رفت . با این حال سارا از این موضوع چیزی نگفت و برگشت به موضوع سینا ...
 -من در شرایط بحرانی قرار داشتم .. به من بگو  من چیکار می کردم .. می رفتم به غریبه رو مینداختم و می گفتم که منم یک زنم و نیاز دارم ؟ا من چیکار می کردم . از پدرت جدا می شدم ؟ پدری که اگه هر کاری هم انجام بده تو دوستش داری . تو قع نداری که من آبروشو ببرم . و این سینا بود که حسم کرد . اونم دوست نداشت با من باشه .. دوست نداشت .. ولی یه روزی هر دو مون حس کردیم که برای فرار از این بحران باید یه تا بو هایی رو شکست . و باید هز ینه ای رو پرداخت که خیلی کمتر باشه و این کمترین راهش بود .. و حالا ما به هم وابسته شدیم . عشق خاصمونو به این صورت تقسیم کردیم . امید وارم بتونی منو درک کنی . این که یک زن چه جوری به این جاش می رسه و چه جوری باید یک زن و احساس و نیاز هاشو درک کرد .
 ساناز و رودابه مات و مبهوت به سارا خیره شده محو گفته های اون شده بودند . باورشون نمی شد که اون این حرفا رو بر زبون آورده باشه .. سینا هم در گوشه ای سرشو انداخته بود پایین و داشت فکر می کرد از این به بعد شرایط اون در این خونه به چه صورت در میاد . یعنی می تونه ؟ می تونه که با  خواهر و مادرش حال کنه ؟ اونم احساس خجالت می کرد . دوست نداشت که مادر و خواهرش این جوری رو در روی هم قرار بگیرن . اخلاق خواهرش ساناز رو هم می دونست . همین اونو می لرزوند . باعث وحشتش می شد . می دونست وقتی که ساناز عصبی بشه تمام کاسه کوزه ها رو می ریزه به هم و همه شون هم باید بریزه به سر اون ... سینا وحشت زده بود از این که آبروش پیش مادرش هم بره . از این که سارا اونو معشوق خودش می دونست و حالا با رقیبی به نام ساناز مواجه شده . یه حسی می گفت که باید دور سکس با مادر و خواهرشو قلم بگیره .. عصبانیت در چهره رودابه رو هم می دید . ولی می دونست که اون داره با خودش فکر می کنه که یک دختر غریبه هست و همون جوری که با سکس سینا در  خونه عمومی مخصوص حال کردن زنا کنار اومده بود با این موضوع هم به خوبی کنار میاد . ساناز : خب مامان همه حرفات تموم شد ؟ سبک شدی ؟ حالا من می خوام حرف بزنم .. می خوام بهت بگم این آقا پسری که بهش می نازی چه دسته گلیه و چه دسته گلی هم به آب داده و این دختری رو هم که ازش به عنوان یک راهبه مقدس یاد می کنی چه تیکه ایه .
سارا : منظورت چیه ..یعنی اون دوست دختر داشته ؟ نهههههه .. شاید قبل از رابطه با من داشته ولی حالا نه ..امکان نداره .
-مامان تو خیلی ساده ای . می تونم برات ثابت کنم .
 ساناز بد جوری عصبی بود .. خونش به جوش اومده بود . انتظار نداشت داداشش به اون خیانت کنه .. اونم با سکس و آمیزش با مادرش . یکی یکی لباساشو در آورد و بر هنه کنار مادرش ایستاد ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی