ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادرشوهر 73 (قسمت آخر)

کیمیا از هر دو طرف لذت رو حس می کرد ... ماریا و مهوش یه حال حسابی بهش می دادند ... در طرف دیگه بقیه هم به نوعی مرتب جاشونو با هم عوض می کردند .. کیمیا دستشو به زمین می زد .. اون دیگه از  پارچه ای که رو چمنها پهن کرده فاصله گرفته  با پنجه هاش به زمین فشار می آورد .. ماریا حالا دستاشو  گذاشته بود رو دستای کیمیا و اونو محکم به زمین می فشرد . نمی ذاشت که اون تکون بخوره . از طرفی مهوش هم پا های کیمیا رو محکم به طرف زمین فشار می داد . لبای استاد هم که توسط ماریا قفل شده بود ... کیمیا با  چشایی بسته و غرق در لذت و آرامش و التهاب عجیبی بود . اون نمی دونست با این همه هیجان چیکار کنه ... موج شدید لذت اونو به آتیش کشیده بود و یه حالتی داشت که انگاری هر لحظه می خواد پوست باز کنه بره به فضا . از اون محیط فرار کنه . راهی نداشت جز این که ار گاسم شه ... میک زدنهای دوست قدیمیش مهوش اونو دیوونه کرده بود .. کیمیا هر بار هم که می خواست از هوس زیاد لبای ماریا رو گازش بگیره انگاری اون متوجه این حالتش می شد حرکت لباشو تغییر می داد . .. فشار دستا  و حرکات کیمیا و فریاد تو دهنی اون نشون می داد که داره ارضا میشه ... لبان مهوش هم اینو حس کرده بود . فشاری که کیمیا به خود می آورد لحظه به لحظه  کم و کم تر می شد .. مهوش اینو به خوبی احساس می کرد .. چون دور و بر لبهاش رقیق شده بود ... کیمیا هم احساس خوش ار گاسم به سراغش اومده بود یه حس طولانی که اونو به آرامش خاص می رسوند .. دست و پاش شل شد . آروم گرفته بود .... وقتی چشاشو باز کرد دید که همه رفتند یه گوشه ای و دارن با هم حال می کنن و این عروسش کاریناست که سرشو گذاشته رو سینه اون ..
کیمیا : عزیز دلم  تو از کی تا حالا این جایی ..
 کارینا : مامان تو الان نیم ساعته که که خوابیدی .  دلمون نیومد که بیدارت کنیم . کیمیا : اصلا باورم نمیشه ..   که این قدر خوابم برده باشه . ولی فکر می کنم همه اینا به خاطر این باشه که در کنار تو ام . تو این آرامشو بهم دادی ..
کارینا : مامان دلخور شدی من زیاد میرم طرف سحر و ساناز و سپیده ؟
کیمیا نمی دونست چی جواب بده . اون دلخور نشده بود ولی نوعی حسادت خاص برش غلبه کرده بود هر چند خود اون هم با دیگران لز می کرد ولی اون مظلومیت و زیبایی و طراوت و صداقت کارینا رو انگار واسه خودش می خواست .. اما دلش نیومد این حس خودشو در اون لحظات به عروسش بگه . البته کارینا هم متوجه شده بود که مادر شوهرش می خواد یه چیزی رو بر زبون بیاره ولی از بیان اون طفره میره با این حال بهش گیر نداد .. خلاصه به اونا خیلی خوش گذشت . اونا یک شب دیگه رو با هم سر کردند و انگار از هم سیر نمی شدند ... دوستی و پیوند سحر و کارینا هم دیگه از هم ناگسستنی به نظر می رسید .. انگار  شده بودن خواهران دو قلویی که یک لحظه تاب و تحمل دوری از همو ندارن . لحظات وداع برای همه شون لحظات سختی بود . قرار دفعه بعد رو با هم گذاشتن ... خلاصه هر سلامی یه خدا حافظی هم داره . سه تفنگدار حس می کردند که روحیه شون خیلی عوض شده دیگه اون آدمای سابق نیستند که به خاطر هر چیزی بخوان لجبازی کنن . اونا از این که دیگه دختر نبودن احساس تاثر نمی کردند . حالا خیلی راحت  تر از قبل می تونستن با هم لز کنن و بیش از گذشته فهمیده بودند که این عمل اونا یعنی از بین رفتن بسیاری از عوامل خود خواهی و  حتی احساس نزدیکی  با کسانی که حس می کردند با اونا فاصله ها دارند . سحر باورش نمی شد که همون سحری باشه که به وقت اومدن بود ... وقتی کیمیا و کارینا بر گشتن خونه شون کیمیا یه حس آرامش خاصی داشت  . با لذت به عروسش نگاه می کرد . از این که اونو یک بار دیگه تنها در کنارش می دید . حالا می تونست این حسو داشته باشه که کارینا مال اونه .... کارینا می خواست لباسشو در آره دستش  به خوبی به پشتش نمی رسید که زیپشو پایین بکشه ..
 -صبر کن بیام کمکت ...
 کیمیا طوری با هوس لباس عروسشو در آورد و دستاشو رو بازوهاش کشید که کارینا هم یه  حس خاصی بهش دست داد . کیمیا می خواست اینو  هم به خودش نشون بده که هر چی باشه این عروس این زن برای اونه و در کنار اون .. دستای کیمیا رفته بود رو سینه های کارینا ... معلوم نبود سوتینشو چه جوری در آورده ...
 -مامان ..نههههههههه باززززززم ؟
-تو نمی خوای ؟
کارینا : چرا خیلی زیاد .. ولی حس می کنم از دست من عصبانی هستی . آخه ما اون جا همه با هم حال می کردیم ... بگو مامان چت شده بود ...
کیمیا نگاهشو به نگاه کارینا دوخت .. انگار شده بودند دو عاشقی که با نگاه هم حرف دل همو می خوندن .
 کارینا : می دونم مامان ..تو هم همون حسی رو داشتی که منم داشتم . راستش دلم می خواست لذتی که از من می بری بیشتر از لذتی باشه که از دیگران می بری ...
 کیمیا : نهههههههه باورم نمیشه .. یعنی  تو هم همین حسو داشتی ؟ ولی نشون نمی دادی ..
 کارینا : واسه این که زیاد به من زوم نمی کردی .. فقط دیگرانو می دیدی که دور و بر منن . اونم سریع سرت رو بر می گردوندی .. مامان من مال تو ام ... دوستت دارم .. عاشقتم ...
 کیمیا : آخخخخخخخخ نهههههههه عروس خوشگلم ..
 دستای عروس و مادر شوهر رفته بود توی شورت هم .. لباشون حرکاتی عاشقونه داشت . با تمام وجود سینه های همو لمس می کردند . دو تایی شون رفتن روی تخت ..  کارینا می خواست خودشو بندازه روی مادر شوهرش و بهش حال بده ولی کیمیا که در اوج  ابراز احساسات و محبت به عروسش بود مسیرو عوض کرد و شروع کرد به زبون و میک زدن بدن عروسش از پیشونی تا انگشتای پا .. بعد  خودشو رو بدن کارینا قرار داد .. ماهرانه طوری کسشو رو کس کارینا قالب کرد که نفس عروسش بند اومده بود قلبش به شدت می تپید . دستای کارینا روی باسن کیمیا قرار داشت .. ولی فقط برای لحظاتی .. چون اون قدر غرق هوس بود که دستاش شل شده افتاده بود . کس غلتونی نمی ذاشت که کیمیا به خوبی بدن عروسشو غرق بوسه کنه ولی لحظه به لحظه کارینا حشری تر می شد . کارینا انگشتای کیمیا رو گذاشته بود توی دهنش و به آرومی اونا رو میک می زد ..
کیمیا : اگه دوست داری گازشون بگیر .. گاز بگیر ...
ولی کارینا با میک زدن اون انگشتا بیشتر حال می کرد .. با این کار کارینا هوس کیمیا هم زیاد تر شده و فشار روی عروسشو زیاد تر کرده بود .. کارینا پاهاشو باز تر کرد .. کیمیا کاملا بی حس شده بود ولی وقتی که حالت کارینا رو می دید دوست داشت تا آخرشو بره . دیگه حسی براش نمونده بود .. پاهش گرفته بود ولی چشای خمار و ناله های کارینا به اون آرامش می داد ... یه لحظه کارینا  متوجه شد که حس داغ و جوشان ار گاسم اومده به سراغش و این از دید کیمیا پنهون نموند .. مادر شوهر با همون سرعت ادامه می داد .. وقتی حس کرد که کارینا به نهایت لذت رسیده و ساکت شده دیگه ادامه نداد .. خود  کیمیا تا حدودی ار ضا شده بود .. خستگی و گرفتگی عضلات روش اثر گذاشته بود اما نصف و نیمه ار ضا شده هنوز جا داشت . با این حال احساس آرامش می کرد که تونسته عروسشو خواب کنه . لحظاتی بعد کارینا چشاشو باز کرد .. دست کیمیا رو دید که دور گردنش حلقه شده ..
 کارینا : مامان بذار بیام روت .
 کیمیا : می خوام عروس خوشگلمو بغل بزنم توی بغل هم بخوابیم ..
 کارینا : مامان دیوونتم .
کیمیا : تو بهترین و ناز و طناز ترین عروس دنیایی .. حالا دیگه حسرت اینو نمی خورم که چرا دختر ندارم ..
کارینا : عاشقتم .. دوستت دارم مامان !....پایان ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

سلام ادامه داستان خواهر وزن داداش چی شد

ایرانی گفت...

با درود به دوست نازنین .. یک قسمتشو بعد از عاشورا نوشتم و منتشر کردم حالا دقیقا نمی دونم کی بود .. و یک قسمتشو حالا فردا یا پس فردا می نویسم .. به نظرم 4 قسمت تا حالا نوشته باشم .. ممنونم از همراهی شما : ایرانی