ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 137

به امیر اگه کارد می زدی خونش در نمیومد .  اونا راستی راستی داشتن مادرشو با خودشون می بردن به اون خونه . تونسته بودن مخ زنی کنن .. نهههههههه نههههههه  این کار نباید انجام می شد ... تازه کار فرخ لقا به جایی رسیده بود که می گفت فاصله بین دو تا خونه رو می خواد خیلی لخت و راحت و از این سمت به اون سمت بره و اونم خیلی هیجانی و بپره بره اون سمت .. طوری که حتی خود عرفان و فیروزه هم که در شجاعت و بی خیال بودن یدی طولانی داشتند و سحر و سهیل هم تقریبا بی خیال این مسائل بودند نگران  شدند که نکنه موقع  خروج و از این در به اون در رسیدن که چند ثانیه بیشتر طول نمی کشید کسی اونا رو ببینه . با این حال قرار شد که عرفان لباس بپوشه و بره سرکوچه و ببینه کسی این ور نیاد  . هر چند توی این کوچه فقط همین دو تا خونه بود و اون وقت شب هم کسی احتمال اومدنش نبود ولی باید  خیلی مراقب می بودن که مشکلی پیش نیاد و همه چی به خیر بگذره ... . فرخ لقا هیجان زده بود . تصوراین که مردای دیگه ای هم اون جا باشند هر کدوم با اندام مختلف و حرکات مختلف و سلیقه هایی خاص اونو هیجان زده اش کرده بود .  به همه شون نشون میدم که فرخ لقا کیه و چه جوری می تونه به اونا حال بده . اوخ ارسلان ارسلان شوهر عزیزم ... کاش زود تر از اینا خودمو خلاص می کردم و این زندگی شیرین خودمو شروع می کردم ولی حالا هم دیر نشده . فرخ لقا رو هر وقت از آب بگیری تازه هست . می خواستن راه بیقتن که خانوم هوس کرد که  بره جلوی میز آرایش و خودشو به زیبا ترین وجهی که می تونه خودشو بسازه و در این راه از نظرات سحر و فیروزه هم کمک گرفت ...
سحر : من که صاحب سلیقه نیستیم . فیروزه جون خودش استاد آرایشگریه ..
فیروزه هم با خود گفت آره استاد آرایشگری که این جور حال کردن ها این روزا ما رو از کار و کاسبی انداخته ولی یه مدت دیگه باید فعالیتها رو از سر بگیرم .. 
-آخخخخخخخخخخخ سحر جون .. فیروزه ... پسرا شما امشب باید بیاین ببینین که فرخ لقا چیکار می کنه چه سنگ تمومی می ذاره ..
امیر : مامان تو که عادت داشتی نیمه شب چیه الان چند ساعتی رو توی خواب باشی .. سرت درد می گرفت اگه تا این موقع نمی خوابیدی ..
-پسرم مادرت حالا دیگه احساس جوونی می کنه . یه چیزی زیر پوستش راه افتاده که دوست داره یه دستی روش کشیده شه و اون احساس خوشی و لذت رو پخشش کنه به همه جا ...
 سحر : امیر جان تو چرا حرف نمی زنی چیزی نمیگی . ببین مامانت چقدر خوشحاله ؟ دوست نداری اونو این جوری سر حال ببینی ؟.
 امیر : آخه  من نمی دونم چی بگم .. من دوست ندارم . حالا بین ما خودمون سه نفر باشه و هر کاری هم با هاش بکنیم یه چیزی ولی اون جوری منو یاد جنده ها میندازه ... اینو که گفت فرخ لقا شنید و اومد سمتش و خواست با کف دستش محکم بکوبونه به دهن امیر ..که سحر دستشو رو هوا گرفت و گفت عزیزم لقا جون خودت رو عصبی نکن امیر منظوری نداشت اون از رو ناراحتی این حرفو زد .. راستش این حرفش برای همه سنگین تموم شد ... .
 فرخ لقا که دیگه حسابی سیستم فلسفه و منطقش هم گل کرده بود گفت
 -خیلی پر رو شدی پسر .. حالا به من مادرت میگم هیچی .. تو به این دو تا خانوم با شخصیت هم که این جا هستند تو هین کردی .. از طرفی  فکر کردی فقط  این  زن هست که می تونه جنده باشه ؟  مگه جنده ها انسان نیستند ؟ چرا شما مردا همش سعی دارین با استفاده از این لفظ و طرز بیان زشتتون اونا رو تحقیر کنین ؟ مگه خودتون کی هستین ؟ جنده نیستین ؟  یعنی مردا می تونن جنده باشن و زنا   اگه باشن خیلی زشته ؟ .اصلا استعمال این واژه می خواد چه چیزی رو ثابت کنه ؟ .
سحر که دید وضع خیلی در هم و بر هم شده و اختلاف بین مادر و پسر نمی تونه به نفع هیشکدومشون باشه  امیر رو کشید به گوشه ای   دور از بقیه و گفت پسر چرا این قدر لجباز شدی ؟ سعی کن موقعیت اونو درک کنی .  یه وقتی اگه بر نامه های تو رو بهم به زنه چی ؟  اون حالا با سه تا مرد بوده  به غیر از شوهرش . حالا اگه با ده نفر صد نفر دیگه باشه که آسمون به زمین نمیاد ..میاد ؟! اون می خواد اصلا تن خودشو بده به حراج تو چه کاره ای ؟! ولی از دست اون خیلی کارا بر میاد . حواست باشه ها .... امیر یواش یواش داشت حس می کرد که حق با سحره . خودشو کاملا مرتب کرد ... و فرخ لقا هم حسابی شیک شد .. امیر رفت سمت مادرش . خواست اونو ببوسه .. فرخ لقا: بار آخرت باشه که این جور با مادرت می پیچی . حواست باشه اگه مادر ازت راضی نباشه اعمالت پذیرفته نیست .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی