ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 140

سامان  انگشتشو دور شکاف کس فرخ لقا گذاشت و به نرمی با چوچوله اش بازی می کرد . خوشش میومد از این که اونو گوشتی و بر جسته می دید .  قلب فرخ لقا به شدت می تپید .. اونی که در عرض چند ساعت سه تا کیر نوش جون کرده بود حالا حس می کرد که داره اسیر هیجان خاص دیگه ای میشه . می رفت تا سابقه آمیزش با یک مرد میانسال رو هم پیدا کنه . انگشت اشاره سامان به آرومی با شکاف کسش بازی می کرد و هر لحظه این حرکت بیشتر و بیشتر می شد . سامان که دیده بود خیسی کس فرخ لقا زیاد شده این سرعت رو زیاد ترش کرد .. انگشتشو تند تر می گردوند . و بعد دو انگشته به کارش ادامه داد . پا های فرخ لقا سست شده بود . احساس گرما می کرد ... نسیم و خنکی هوا که به بدنش می خورد انگار هوس رو در تمام تنش پخش می کرد . فرخ لقا به آرومی روی زمین دراز کشید ... سامان آتیش گرفته بود .. بدنشو به بدن فرخ لقا مالوند . زن موهای سینه مرد رو روی کمرش حس می کرد و از این تماس بی اندازه لذت می برد ...
 -اووووووووووفففففففف ... چقدر تن تازه ای داری . خیلی خوش پوسته خانومی . خوش اومدی . به خونه عشق و هوس خوش خیال خوش اومدی . می دونم لحظات خوشی رو در این جا سپری می کنی . همه چی به خیر و خوشی و آرامش سپری میشه .... اووووووووخخخخخخخخ جووووووووووون ...
فرخ لقا درست رو چمنهایی نرم و یکدست دراز کشیده بود .... داغ داغ بود و خنکی زمین بدن گرم اونو حشری تر هم می کرد . مخصوصا وقتی که سامان لباشو می ذاشت رو پس گردن اون و به آروی با موهای سرش بازی می کردز ن دوست داشت که در همون لحظات سامان سخت بچسبه به اون و نذاره که اون از جاش جنب بخوره ... اون دیگه خودشو کاملا آماده کرده بود که با هر کدوم از مردان خوش خیال حال کنه . اون کاملا لذت می برد . جوووووووون ... اوووووووففففففف این کلماتی بود که سامان همرا با بوسیدن فرخ لقا بر زبون می آورد و می دونست که اون زن رو به شدت تحت تاثیر خود قرار داده ..
-وااااااااااااااییییییی .... چقدر خوشم میاد . حیف از شما زنان ایرانی که این لطافت و این زیبایی رو زیر حجاب پنهون کنین و نذارین که کسی از اون استفاده کنه . خوشم میاد که شما زنان  قهرمان و دلاور ایرانی دارین آگاه میشین و یواش یواش این تا بو ها رو  می شکنین .. عصیان شما لذت بخشه . فرخ لقا می خواست بگه که کیرت خیلی لذت بخشه و من در بند این حرفایی که می زنی نیستم . من فقط می خوام کیف کنم . فرخ لقا یه پهلو و پشت به سامان قرار گرفته بود . مرد کیرشو از پشت بدن زن گذاشته بود روی کس اون و یه فشاری بهش آورد . دوست داشت که سر بخوره و یهویی بغلته بره توی کس .. اون از این حالتی که کیر به نرمی و به ناگهان وارد کس می شد خیلی خوشش میومد .. ولی در اثر یه حرکت کیر رفت به سمت بالا و سخت به سوراخ کون فرخ لقا فشار آورد طوری که زن جیغ کشید .. سامان یه لحظه ترسید ...
-چی شده خانوم خوشگله ..
-هیچی هیچی شما کارت رو بکن .  
سامان : من با این قسمت کاری نداشتم
 - شما صاحب اختیارید من تحملم کمه . دیگه راستش .....
 زن ادامه نداد . نزدیک بود از خاطرات با شوهرش بودن بگه و این که  اون  وقتایی که واسه ارسلان حالی مونده بود خیلی دوست داشت که اونو از کون بکنه ولی فرخ لقا همش طفره می رفت و ناز می کرد ... چون درد داشت و ..... که حس کرد نباید از این حرفا پیش سامان بزنه . با این که تجربه این کارا رو نداشت می دونست که حرف زدن پیش یه مرد دیگه  ایجاد حسادت و تحریک می کنه . واسه همین ترجیح داد که چیزی نگه . سامان خودشو به اون زن چسبونده بود طوری که حس می کرد تمام تنش آتیش گرفته .. وقتی هم که کیر سامانو یکسره در  کسش احساس می کرد تمام بدنشو سوخته و تسلیم شده می دید . اون حالا  به راحتی داشت با این قضیه کنار میومد که هر مردی و آمیزش با اون  لذت خاص خودشو داره . و وقتی که خودشو به هر مردی می سپاره باید فراموش کنه مردای دیگه رو و حس کنه که تا به حال سکسی نداشته . اولین باریه که داره لذت می بره . این جوری احساس ناراحتی هم نمی کنه و نمی تونه خودشو اسیر عذاب وجدان ببینه . هر چند زن به خوبی با این مسئله کنار اومده بود . سامان که به اندازه کافی در اون شب زنای فامیلو کرده بود . انزال هم شده بود با اشتها و سرعت هر چه تمام تر کمر فرخ لقا رو گرفته اونو بسته بود به ضربات برق آسای کیر خودش . دو تا دستاشو هم انداخته بود رو سینه های اون زن ...
 فرخ لقا : آخخخخخخخخخ .... جوووووووووون .... تند تر ... لذت می برم . کیف داره . .
این جور التهاب داشتن های زن ,  سامان رو بیش از پیش حشری می کرد .  هنوز  بیست و چهار ساعت نمی شد که با امیر آشنا شده بود و می دونست که مادرش خیلی با ایمانه . فکرشو نمی کرد که خیلی زود تونسته باشه به این سمت کشیده شه . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداش سلام معلومه کجاییی گفتم حتما دیگه رفتی نمیخوایی بیایی داستانها رو خوندم همشون عالی بود ن دمت گررم خوشحال شدم برگشتی

ایرانی گفت...

درود دلفین جان ..خیلی خوشحالم که نظرت رو می خونم ... البته برای عاشورا ده روز تعطیل بود و دیگه خود به خود یه جای کار گیر داشت که بالاخره رفع شد .. این سایت فقط ده روز محرم تعطیله .. اما بعدش دیگه نا خواسته بود ..دست گلت درد نکنه و خسته نباشی . البته من خودم می تونستم وارد سایت شم .. داستانها رو هم اول این جا می ذاشتم بعد در لوتی هم منتشر می کردم ولی این جا واسه خواننده باز نمی شد .. بازم به خیر گذشت . موفق باشی ... ایرانی