ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 139

می شد ناراحتی رو به خوبی در چهره امیر خوند . اون خیلی گرفته بود ..  با خودش می گفت آبروی من رفت نباید این کار رو با من می کرد . عرفان متوجه تغییر روحیه اش شد . دستشو گرفت و اونو به سمتی برد .
-داداش چرا این جوری می کنی . این رفتارت اصلا خوب نیست . توی ذوق می زنه ها .. نگاه کن به این خونواده اصلا اونا هیشکدوم از این مشکلات ندارن که تو داری این جوری خودت رو اسیر و گرفتار این موضوع نشون میدی . خودت رو ناراحت نکن . تو هم که حسابی از خجالت خودش و زنش در اومدی . این جا همه بر و بچه ها و  فک و فامیلای اونم که داری می کنی .. از عروس امریکایی اون سلنا بگیر تا سارا دخترش و مادرش و غیره و غیره ..  
عرفان در این جا یه کرمکی هم ریخت که خودش هم خنده اش گرفت ..
-حالا دست مادرت رو گرفته رفته بهش نشون بده دیگه توی ذوق اونا که نباید بزنی . فقط تو نیستی که هیجان داری . راستش فقط به خودت نگاه نکن . به فکر بقیه هم باش اونا هم احساس دارن . هیجان دارن هوس دارن .  اصلا به خودت نگاه کن توجه کن که اون اوایل چطور بودی . چطور به این فکر می کردی که مامان منو داشته باشی بدون این که بخوای برای این مسئله هز ینه کنی . خود منم شاید همین باشم . اصولا بیشتر آدما همین جوری هستند و نمیشه هم ایرادی گرفت . این خصلت در میان همه آدما هست .
 امیر می دونست حرفایی که عرفان می زنه کاملا درسته و از مسائلی حرف می زنه که کاملا منطقیه ولی با این حال نمی تونست خودشو قانع کنه که مادرش رو  مرتب در اختیار این و اون ببینه .  در اون طرف فرخ لقا همراه سامان به پشت ساختمون رفت .. سامان : خیلی خوشحالم می بینم که این فر هنگ آزاد بودن و برابری حقوق زن و مرد در جامعه ایرانی هم داره رشد می کنه و ما هم داریم متمدن میشیم .  
فرخ لقا می دونست که سامان داره یه جورایی سر صحبتو باز می کنه تا با اون حال کنه .. سعی داشت نگاهشو رو کیر اون مرد زوم کنه و خودشو آماده کنه ولی تا حدودی خجالت می کشید . با این که در خونه فیروزه با عرفان و امیر و سهیل سکس کرده بود ولی در این فضا تا حدود زیادی احساس غریبی می کرد . شاید هنوز سختش بودبا مردی باشه که هم ردیف  شوهرش بود و سنش تقریبا به اون می خورد .. سامان هم بی تا بانه منتظر فرصتی بود که از یه جایی شروع کنه ...
سامان : ظاهرا سحر و سهیل اومده بودند پیش شما .. ساعتی رو با هم گذروندین . امید وارم این پسر شما رو اذیت نکرده باشه و به زحمت ننداخته باشه ..
فرخ لقا : چه زحمتی ! راحته ..
-خب دیگه پسر به باباش رفته ...  از این گلکاری ها خوشتون میاد .... من خیلی به گل و گیاه علاقه دارم . و اتفاقا هر قدر فضای این جا زیبا تر باشه بعضی کار ها رو میشه دلنشین تر انجام داد به آدم می چسبه ...
 فرخ لقا : منم اتفاقا لذت می برم و از مردایی که در این زمینه با ذوق باشن خیلی خوشم میاد .
 فرخ لقا حس کرد که کمی شجاع تر شده . حالا اون باید یه کاری کنه که سامان بیاد به سمتش . راستش داشت حوصله اسش سر می رفت که چرا این مرد این قدر لفتش میده . اون اخلاق خودشو می دونست . حالا که پذیرفته با دیگران باشه ممکنه در هر مرحله و بودن با یکی اولش کمی راحت نباشه ولی زود عادت کنه .. زن در همین لحظه خودشو خم کرد رو یکی از این گلها .. طوری که بر جستگی باسنش به خوبی در زیر نور نور افکن  روشن به نظر می رسید .. .
-خیلی خوشگله این گل من دلم می خواد رو همین شاخه بمونه تا همه از این زیبایی استفاده کنن . گل رو نباید چید ...
 سامان هم دستشو به سمت کون قمبل شده فرخ لقا برد و در حالی که کوس زن اون وسط هیجان اونو زیاد کرده بود خیلی آروم کف دستشو گذاشت روی چاک وسط و درز کون فرخ لقا ... و آروم زیر گوشش گفت .
-درست مثل من .. معتقدم هر گلی رو نباید چید . گل باید رو شاخه  خودش باشه و ریشه هم داره ..
فرخ  لقا پا هاش سست شده بود . مخصوصا وقتی که به این فکر می کرد مرد دیگه ای هم از وجود اون داره لذت می بره و وقتی هم که از این فضا خارج شن بقیه هم به دیدن اون میان سمتش و می تونه با خیلی ها حال کنه . یک لحظه فکرش رفت به این جا که تا همین دیروز حتی مراقب بود که روسری اون یه وقتی عقب نره و تار های موش معلوم نشه که نا محرم رو تحت تاثیر قرار بده و گناهی کرده باشه .. کسش کاملا خیس کرده بود ..
 فرخ لقا : آخخخخخخخخخخ ... راست گفتین .. که گلکاری چقدر به آدم آرامش میده .. -آره وقتی هم که قطرات شبنم رو گلها می شینه و باعث تر شدن گلبرگ ها میشه اون لحظه هم لحظه با شکوهیه .. آدم دلش می خواد اون گلو از نزدیک بوش کنه . .. ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی