ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 157

معین : یعنی میشه  واقعا یه روزی تو رو جلوی شوهرت بکنم .
ماندانا به این فکر می کرد که پسر تو هم دلت خوشه ها .. اصلا بگو بینم میشه یه روز و یه بار دیگه خارج از این فضا منو بکنی که تازه جلو شوهرم بکنی یا نه .
ماندانا : عزیزم منم دلم می خواد ولی این شوهری که من دارم منو طلاقم میده اگه بفهمه که من با مرد دیگه ای غیر از اون رابطه دارم . اصلا توی این فکرا نیست . مهران : پس مثل شما امروزی فکر نمی کنه .
 ماندانا : نه دیگه فناتیکه . اگه با هم هماهنگی  می داشتیم که خیلی عالی می شد . ولی این طور که نمیشه یهویی فر هنگ ها رو عوض کرد و اونا رو اون جوری که خودمون دوست داریم بار بیاریم . بیچاره خیلی زحمت می کشه . وقتی هم میاد خونه بیشتر وقتا از بس خسته هست شام نخورده می خوابه . چه برسه به این که به کارای دیگه اش برسه ....
معین : باشه از این به بعد من به کارای دیگه اش می رسم ...
 ویدا : آخخخخخخخخخ مهران محکم تر .. شوهر منم وقتی که میاد خونه خسته هست اونم بیشتر وقتا اگه من انگولکش نکنم اصلا به من توجهی نداره ...
مهران : نمی خواد که کاری به کارش داشته باشی . منم می تونم به اون کاری که تو می خوای برسم . ثواب داره  . بیچاره داره برای زندگی خودش تلاش می کنه . نمی تونه وقتی که رسید خونه اون جا هم خودشو هلاک کنه .
ماندانا : همین کاراتون منو کشته . شما چقدر بچه های با ثوابی هستین . نیکو کار ... ماندانا کونشو دور کیر معین می گردوند .
 ویدا : مهران جون حواست به کجاست . اگه دوست داری منم پا شم و قمبل کنم ببینم معین جون چه جوری داره ماندانا رو می کنه ..
مهران ساکت شد و حرفی نزد . دونست که حق با ویداست .. ویدا چشاشو باز و بسته می کرد وبه  صدای پرنده هایی که اسمشونو نمی دونست گوش می داد . لا به لای این صدا ها فقط صدای گنجشک واسش آشنا بود . چند متری اونا جوی آبی جلب توجه می کرد که به رود خونه می ریخت . خیلی دوست داشت که همراه این جوی حرکت کنه و ببینه که اولش به کجا می رسه ..  ولی اون که نمی تونست همه این کوه بلندو بره ... ویدا حالا چشاشو بسته بود و به کیر مهران فکر می کرد که با هر ضربه ای که به اون می زد  از همون جا یه لذتی رو مثل گلوله ای در تمام بدنش پخش می کرد . لذت از کس , پخش به تمام نقاط بدن .. انگار که اون با چشمانی بسته و با تمام وجود منتظر شروع هر ضربه دیگه بود . با هر ضربه ای حس می کرد که داره به مرز انفجار می رسه .. گلوله ای آتش که درونش آبی قرار داشته باشه رو هم احساس می کرد . با هر ضربه کیر مهران و فاصله کمتر بین این ضربات حس می کرد که این گلوله مذاب در حال سر باز کردن و خالی شدنه .. بی اختیار در دل جنگل جیغ می کشید . یه حسی رو داشت که انگار در برزخ قرار داره . یه لحظه متوجه شد که اون گلوله ترکیده .و اون لذتی رو که حس می کرده به ناگهان اوج کرفته . اون آب داغ و سوزان اثرشو گذاشته بود . تمام بدنش لرزید .. حالا حس می کرد که آب هوسش از کناره های کسش ریخته بیرون ... دوست داشت بازم چشاش بسته باشه و در همون حالت برای لحظاتی بخوابه .. احساس آرامش می کرد ...
مهران حس کرده بود که ویدا خیلی خوشش اومده . و این حس رو هم داشت که تونسته اونو به ار گاسم برسونه . دو دل بود که چیکار کنه . اون خیلی سنگین شده بود . طوری که اگه خودشو خالی نمی کرد حس می کرد که اصلا سکسی انجام نداده و تازه در آغاز کار قرار داره . به خوبی می دونست که اگه مردا هر قدر هم که با زنا سکس کنن تا زمانی که انزال نشن اون شور و هیجان نمی تونه اثر مطلوبی ر اونا بذاره ... و اگه نیمه کاره ولش کنن تازه اثرش منفی هم میشه ... دیگه دلو زدبه دریا و ضربات تلنبه ای رو از سر گرفت . ویدا حس کرد که بازم داره لذت می بره اما این بار  تا بخواد خودشو غرق این لذت کنه حس کرد که کسش داره سنگین و سنگین  تر میشه و یه چیزی داره داخلش می ریزه . اون به خوبی با این مایع آشنایی داشت . می دونست که مهران منی خودشو ریخته توی کس . سرشو بالا گرفت دستاشو دور کمر پسر حلقه زد تا اون با تمام حسش  آبشو توی کس ویدا بریزه . مهران چشاشو بسته بود و با چند آه بلند هر چی که می تونست توی کس ویدا خالی کرد . ویدا : جوووووووون بریز بریز  .هر چی داری خالی کن . خودت رو سبک کن ..
ماندانا و معین برای لحظاتی محو اونا سده بودند .... ادامه دارئ ... نویسنده .... ایرانی