ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 194

تمام بدنم لرزید ... دست و پامو گم کرده بودم .. ..
 -ببین من از اون در پشتی فرار  می کنم ... تو چیزی نگو .. جواب نده ..
 -نه آتنا این وقت شب کجا می خوای بری ..
-آبروم رفت .. دیگه لو رفتم .
-آتنا ! ..آتنا ! ..
خوب که دقت کردم صداش اصلا شبیه به صدای پژمان نبود . نه اون شوهرم نبود . می دونستم که اون نیست . نهههههه اون نیست . پس کی می تونست باشه ... چرا این جور قاطی کرده بودم .. نه نههههههههه امکان نداره .. این وقت شبی پژمان این جا چیکار می کرده ... یعنی انتظار منو می کشیده که از مهمونی بر گردم ؟ وااااااایییییییی نههههههههه ..از یه نظر بد شده بود و از یه نظر خوب ..ولی قسمت خوبش  می ارزید . اگه شوهرم می فهمید خیلی بد بود ... اما سیاوش هم نباید می فهمید که یک مرد غریبه منو صدام می زنه صدای جبار بود . .. نههههههه .. حالا چیکار کنم ..
 -عزیزم من در میرم . تو به هیچ وجه درو باز نکن ..
-منو ببخش آتنا واست درد سر درست کردم .
 -اصلا حرفشو هم نزن . هر کی خر بزه می خوره پای لرزش هم می شینه و من می دونم که بازم از این روزا داریم . اگه آتنا ساربونه که می دونه شترو کجا بخوابونه ... اصلا نگران نباش سیا جونم . خودم حلش می کنم . فقط خودت رو نشون نده .
اوووووووووخخخخخ نههههههههه عجب مخمصه ای گیر کرده بودم . از در پشتی فرار کردم .  می دونستم چه جوری با فریب زنونه همه چی رو به هم بپیچونم . حالا فقط از تنها چیزی که می ترسیدم این بود که جبار به زور وارد خونه سیاوش شه .. این دیگه آخر آبرو ریزی بود ..
 -ببین درو باز نکنی ها .. من خودم درستش می کنم ....
از خونه رفتم بیرون .... معلوم نبود با چه سرعتی از این کوچه به اون کوچه می رفتم . می خواستم هر طوری که شده خودمو از اون منطقه دور کنم . دیگه کسی متوجه من نشه . آخخخخخخخخخ نهههههههههه این چه بد بختی بود که اسیرش شده بودم . کمی وایسادم تا نفس بگیرم ... سیاوش فکر می کرد که اون شوهرمه که صدام زده .  یه زنگ زدم واسه جبار ... گوشی رو گرفت ...  اجازه نداد که سلام و علیک کنم و چاخان گفتن هامو شروع کنم ... 
-چی داری میگی جبار .. دیوونه شدی ؟ مخت تاب بر داشته ؟ من الان خارج از شهرم ... تازه می خوام راه بیفتم بیام . الان دم در تاکسی تلفنی هستم ... مثل این که قاطی کردی ها ... چند بار باید بهت بگم با آبروم بازی نکن .. اون وقت شب بری  به همسایه ام چی بگی ... چرا با آبروی من بازی می کنی ؟ اصلا کاری می کنی که دیگه نخوام تو رو ببینم و به سمت خودم بکشونم . دیگه پاک زده به سرت .. همون جا وایسا ببین من تا نیم ساعت سه ربع دیگه می رسم یا نه ؟ خجالت هم خوب چیزیه .. اصلا دیگه نمی خوام  ببینمت ..
حالا این من بودم که به اون اجازه حرف زدن نمی دادم ... طوری کولی بازی در آوردم و گوشی رو به روش قطع کردم که پشت بندش ده بار برام زنگ زد .. پیام داد و عذر خواهی کرد که آخه یکی رو دیده که کاملا شبیه به من بوده .. مو نمی زده و از این چرندیات ... با این که تنم مثل بید می لرزید ولی از این خوشحال بودم که تونستم اونو بپیچونم . بی اراده رو زمین و کنار تیر برق نشستم ... ولی خیلی زود از جام پا شدم که یه وقتی منو با هرزه های معتاد اشتباه نگیرن  . بیشتر از بیست دقیقه راه رفتم تا خودمو رسوندم به یک تاکسی تلفنی ... و یه خورده هم راننده رو گردوندم و بعد هم مسیر خونه رو بهش گفتم .. چقدر ترسیده بودم .. احتمالا جبار همین دور و برا بود .. حدسم درست بود ... خیلی آروم اومد سمت من ...
-ولم کن . دستت رو بکش . بهم نزدیک نشو . این جوری بهم اعتماد داری ؟  شوهرم به اون عظمتش و حقش کاری به کار من نداره .. چهار تا طلا واسم گرفتی فکر کردی  منو خریدی .. همه رو بهت پسش می دم ..
دستمو گرفت و به زور می خواست ماچشون کنه ... حالا از این می ترسیدم که نکنه سیاوش این دور و برا باشه و یه جورایی صحنه رو ببینه . آخ که چقدر بد می شد برام .  یعنی ممکنه دلوا پسم بوده  یه جورایی این جا رو زیر نظر داشته باشه ؟ مگر این که اومده باشه کنار در ...
-جبار زشته .. بریم توی ماشین . نمی خوام این دم صبحی کسی ما رو ببینه و خیال بد کنه ؟  من زندگیمو دوست دارم .نمی خوام آبرو ریزی شه ..
 -عذر می خوام . منو ببخش . غلط کردم .
-ببین من دوست ندارم پشت سر من راه بیفتی و کار آگاه بازی در بیاری . قبلا هم بهت گفتم هر وقت می خوای برای دیدن من بیای یه چند روز قبلش به من اطلاع بدی .. اما تو امتحانت رو بد پس دادی ..
 اصلا حوصله اونو نداشتم . مخصوصا در اون لحظات .. با این حال از این که تونسته بودم تموم بر نامه ها رو ردیف کنم و از خطر در برم به خودم آفرین می گفتم . یعنی من با سه تا مرد در گیر می شدم . اگه پژمان میومد بیرون .. اگه جبار و سیاوش همو می دیدن .. اوووووووخخخخخ که از این فاجعه بالاتر نمی شد ... سه تا مرد می فهمیدن که من چه آدمی هستم و بد تر از همه آبروم پیش شوهرم می رفت . شایدم عشقم سیاوش برام مهم می نمود .. ولی اون که هنوز خودشو اون جوری که باید وابسته موندگار نشون نداده بود . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی