ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 147

فیروزه :آخخخخخخخخخ این چی بود رفت توی کسسسسسم ... مثل یک جوون داری با من حال می کنی ؟ یواش تر یواش تر .. منو کشتی .. دیوونه ام کردی .
 فیروزه که این حرفا رو می زد سپهر محکم تر کمرشو چسبیده بود و ولش نمی کرد .  خوشش میومد از این که تونسته بود خوش کون ترین زن اون جا رو تسلیم خودش کنه و طوری به اون حال بده که اون زن از خود بی خود شه .
-آهههههه سپهر جون .. سپهر جون . من فدای اون کیرت بشم ... چقدر عالی داره اون داخلو می شکافونه .  بزن .. بزن . آروم آروم بزن . جووووووووون ..  چه کیفی داره سپهر : اوووووووفففففف .. فیروزه جون .. الان زوده الان زوده ..
 ولی فیروزه دست از شیطنت بر نمی داشت اون به خوبی می دونست که هر قدر خودشو از عقب بمالونه به  بدن سپهر می تونه اونو بیش از حد حالی به حالی  کنه و آبشو بیاره .. اون دیگه به اندازه کافی  ار گاسم شده بود . حالا دوست داشت به لذت به مردا نگاه کنه و متوجه شه .فیروزه خودشو کنار کشید . کیر سپهر رو گرفت توی دستش .  اون چیزی که حالا به اون لذت می بخشید این بود که اون لحظه و صحنه ای رو که منی سپهر از سوراخ کیرش میاد بیرون رو ببینه و از حرکت آب سفید کیر پیرمرد لذت ببره .. سپهر هم از این که فیروزه دستشو گذاشته بود  ته کیرش و آلتشو رو به جاو حرکت می داتد لذت می برد .. .. اون طرف امیر که کیرشو فرو کرده بود توی دهن ستاره , زن سپهر  به عرفان گفت
-داداش عرفان  همه زنایی که این جا هستند به یک طرف مامان تو یک طرف دیگه . خیلی حال میده . با هر کی که حال می کنه آدم حس می کنه می بینه که همون شور و حال اولیه روداره ..  خوش به حالت که بیشتر از بقیه این مردایی که این جا هستند می تونی با فیروزه جون حال کنی .
عرفان :  معلومه . اون مادرمه دیگه . همین حالو هم تو می تونی با  مامان فرخ لقای خودت بکنی .. .
 امیر یه نگاهی به دور و بر خودش انداخت . همه انگار از فرو کردن کیر توی کس و کون خسته شده بودند به هر طرف که نگاه می کردی می دیدی که زنان  یا در حال ساک زدن کیری هستند و  یا این که دارن با کیری ور میرن . و در صحنه های بعدی یکی یکی کیر ها که طاقتشون طاق می شد یا توی دهن و یا توی دست زنی که داشت با هاشون حال می کرد آبشونو خالی می کردن . فرخ لقا علاوه بر این که حال می کرد ول کنشون نبود  ..
عرفان : امیر جون هر چی بگی من میگم که مامان فرخ لقای تو گل سر سبد محفل امشبه .
عرفان اون چیزی رو که می دید بر زبون می آورد . فرخ لقا خستگی حالیش نبود . اون از این که بتونه به همه لذت بده خوشش میومد . حس می کرد که این جوری احساس نشاط و جوونی بیشتری می کنه .. بقیه هم لذت می برن از این که زنی فعال و حشری رو می بینن که می تونه به همه حال بده .. دیگه زن و مردی نمونده بود که با هم حال نکرده باشن .. فیروزه وقتی آب کیر سپهر رو خارجش کرد دستشو به آلت سپهر فشار داد و آبشو خورد ..
 سامان : خانوما و آقایون ! اونایی که دوست دارن یه استراحتی بکنن می تونن تشریف ببرن به قسمت ساختمون . دیگه هر کسی می تونه  هر جایی استراحت کنه . این که بگه این اتاق منه و اون جای من فعلا همچین چیزی نداریم . همه تون خسته این و به اندازه کافی لذت بردین . فر دا رو که از دستمون نگرفتن ..
 امیر خودشو رسوند به مادرش ..
 -مامان تو باید صبح بر گردی خونه ..
فرخ لقا : دوست دارم همین جا بمونم .
-مامان انگار فراموش کردی ..
-چرا باید فیروزه این جا باشه و من نتونم .
 -مامان اونا همسایه دیوار به دیوارن . تازه اون شوهر نداره . تو شوهر داری مامان . بابای منه .  اون اگه بفهمه که جریان چیه خیلی ناراحت میشه .
 -منو می کشه ..
 -آره مامان . می تونی یکی دوروز خونه بمونی و بعد یه بهانه ای بیاری ..
 -آره از همون حقه بازیهای تو استفاده می کنم . مثلا  میگم رفتم سر کار ..
-پولش چی ..
 فرخ لقا : یه کاریش می کنم .
اون واسه خودش مقداری سپرده داشت که در این مورد از امیر ارسلان مخفی نگه داشته بود . می تونست سودشو بگیره و بگه مزد کارمه . دسته جمعی تا صبح خوابیدند . فرخ لقا وقتی از خواب بیدار شد حدود ده صبح بود ..امیر و مادرش همدیگه رو لخت بغل زده و به خواب رفته بودند .. فرخ لقا چشاشو که باز کرد  بازم برای لحظاتی تعجب کرد که این جا چه خبره ! گوشه و کنار چند زن و مرد بر هنه رو دید که کنار هم دراز کشیده اند و یکی  دو تا از مردا هم کیرشونو تو دهن زنی فرو کرده و اون زن هم با چشایی خمار در حال ساک زدنه ... کمی به مغزش فشار آورد تا یکی یکی اون چه رو که بر سرش گذشته بود به خاطرش آورد .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی