ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 290

حالا چی شد که رامین متوجه  خیانت بهناز شده بود رو نمی دونم . ظاهرا یه چند تا از پیامها توی گوشی بهناز پاک نشده بود .. دو تایی بد جوری به هم گرفته بودند ..  همین مونده بود که با هم گلاویز شن و من رو نیمکت نشسته بودم و به اونا نگاه می کردم . راستش خسته شده بودم از بازی تکرار سکس . لحظاتی بعد بهناز رو دیدم که از اون جا دور شده . رامین خیلی خسته و داغون نشون می داد .  خیلی آروم کنارش نشستم . دیدم اون برج زهر ماره .. دوست داشتم سر به سر اونم بذارم .دستمو گذاشتم لای پاش   -پسر این قدر ناراحت نباش ...
رامین : تو کی هستی و ازکجا اومدی ؟ الان ما رو می بینن . این کارو نکن ..
 -این جا کسی ما رو نمی بینه . فقط من هستم و تو . همه چی آرومه ..همه جا آرومه . تو پسر خیلی خوبی هستی . حق داری که از خیلی چیزا ناراحت باشی . الان زندگی کردن خیلی سخت شده  . دوره زمونه ای شده که اگه یکی ببینه که یکی داره دست و پا می زنه به کمکش نمیره . آدما نمیرن به کمک هم . تمام عشق ها دروغین شده . اگه  خوب دقت کنی زنای این دوره زمونه خیلی فریب کار تر از مردا شدن . کسی به کسی رحم نداره . زن وقتی که نقشه می کشه چیزی جلو دارش نیست .تو نمی تونی دوست داشتن آدما رو از دوست نداشتنشون تشخیص بدی . راستش انگار چشم و گوشت بسته هست . یه زمانی بود که خیلی ها اینا رو واسه چاپیدن و سر کیسه کردن دیگری انجام می دادن ولی حالا این بیشتر شبیه یک تفریح شده یک مرض . آدما نمی دونن چیکار کنن . ..حتی اونایی که دیگران رو فریب میدن از این می نالن که خودشون فریب می خورن و جامعه و روز گار چقدر بد شده .. .
  من و رامین از جامون پا شدیم .  اونو خیلی ناراحت می دیدم ..
رامین : آخه من دوستش داشتم . به اون وفادار بودم . نمی دونم چرا این طور شد ...
-نگران نباش همه چی درست میشه ..  شاید شرایط بد اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و عقب موندگی های دیگه در زمینه های دیگه سبب شده باشه که این نارسایی ها بیشتر شه . برای این که بشه با این مشکلات مبارزه کرد ملت باید سر نوشت خودشو در دست بگیره .. و شما جوونا می تونین به خوبی از عهده این کار مهم بر بیاین ... حس می کردم که با این حرفام دارم اونو جادو می کنم . بر جستگی کیر داخل شلوارشو حس می کردم . خوشم میومد از چشای بسته اش ..  فضای مناسبی برای این نبود که بخوام با اون سکس کنم .. و وارد صحنه تکراری سکس شم ..
-خوشت میاد با هاش ور میرم ؟ آره ؟ اگه خونه مون شلوغ  نبود الان تو رو با خودم می بردم اون جا رامین جون . دلم به درد میاد وقتی می بینم یکی می خواد یکی رو فریب بده .
 حس می کردم که اون پسر سختشه از این که من دارم با هاش ور میرم . از این حجب و حیاش خوشم میومد . حرکت و پرشهای کیرشو حس می کردم که چه جوری داره داخل شلوارش خالی می  کنه . خوشم میومد . لذت می بردم از این که می دیدم اون  به خاطر من به هیجان اومده ..  رو شلوار جینش کاملا خیس شده بود .. اون قدر زیاد انزال شده بود که آب  از شورت و شلوارش هر دو زده بود بیرون ... چشاش تا لحظاتی باز نمی شد .. پیراهنشو از توی شلوارش در آورد تا کسی متوجه شلوار خیس شده اش نباشه .. ازش شماره تلفن گرفتم تا اونو یک بار دیگه ببینم . بهم گفت که شب جمعه ای خونه شون خلوت میشه و  اگه بخوام می تونم  بیام خونه شون . ازم شماره خواست ولی ندادم . ازش دور شدم .. رفتم به سمت پیاده رو .. وای عجب شلوعی شده بود شهر .. نزدیک دانشگاه سر و صدای زیادی بود . هر گوشه ای هر کسی  داشت ساز گروه خودشو می زد .  این جوری نمی شد به  جایی رسید . چرا نباید رشد سیاسی ملت ایران مثل بسیاری از دیگر کشور ها باشه .. وقتی خوب به این  مسئله فکر می کردم جنبش های سیاسی در بیشتر مناطق دنیا با شکست مواجه می شد و میشه  .. ممکنه ریشه و عوامل این شکست در کشور ها با هم تفاوت داشته باشه ولی نتیجه اش یکیه .. خواهرم نسترن بهم زنگ زد ..
-کجایی نادیا .. تو اصلا میگی یه خواهر دارم که دلش برا ت تنگ شده ؟ اگه نمی شناختمت فکر می کردم رفته باشی و واسه خودت دوست پسر گرفته باشی  یه جوری سرت گرم شده باشه ..
 -نسترن چرا داری گریه می کنی .. فر هاد کوچولو که حالش خوبه  ...
هیچی این خواهر یه خورده بزرگترمون کاری کرد که خودمو برسونم به  خونه شون . . فرهاد کوچولو خوابش برده بود .
 -چی شده نسترن ..
-نمی دونم تازگی ها پویا اخلاقش عوض شده . فکر می کنم دیگه دوستم نداره . همش با دوستایی می گرده که ازشون خوشم نمیاد ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی