ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 201

فرشاد خفه شده بود از کاری که شهین انجام داده بود .
-آخخخخخخخخ نهههههههه  .. خوب لیسش بزن .. بخورش ..
شهین فرشاد رو روی زمین خوابونده بود و  کسشو با فشار روی دهن و بینی اون می مالوند . ..
 شهین : کیف می کنی ؟ لذت می بری ؟ منو حالا این جوری نگاه نکن . یه روزی بر و بچه های کوچه برای من صف می کشیدن . همه تمنای منو داشتن ..
 فرشاد می خواست بگه این چه مدل حال کردنه که من دارم از هر چی سکسه بدم میاد .. اون داشت فکر می کرد به این که مثلا کار نیست و داره توی  یک فاضلاب شهری کار می کنه .. بوی تعفن و نجاست ... نه .. نه .. فرشاد تو باید هر طوری شده این زن رو از خودت راضی نگه داشته باشی . باید کاری کنی که اون احساس آرامش کنه . لذت ببره .
 فرشاد شهینو گرفت بغلش .. به این فکر کرد که باید تا می تونه به اون لذت بده تا کارشو حفظ کنه . واسه این که نذاره اون زن بازم از این کارای فیتیش بازی در بیاره .. اونو به پشت خوابوند .. کیرشو یه ضرب فرو کرد تا ته کس گشادش ..
شهین : آخخخخخخخ منو کشتی . منو کشتی . حس می کنی چقدر تنگه ؟
فرشاد که جز گشادی کس اون زنو حس نمی کرد گفت آره خیلی تنگه . مثل کس یک دختر بچه می مونه .
 -اگه خوب بهم حال بدی اصلا تو رو معشوق اختصاصی خودم می کنم . هواتو دارم . فرشاد به این فکر می کرد که بذار همین یک بار رو هر جوری هست از دستت در برم حالا چند بار دیگه پیشکش . من چه جوری با این بدن چرو کیده حال کنم . خیلی حالم گرفته ...
-اوووووووخخخخخخخ .. جوووووووون .. بکن .. بکن . آتیش کن .. کیرت خیلی کلفته . اگه چند بار منو بکنی فکر کنم کسمو حسابی گشاد کنی ولی ایرادی نداره . من همه اینا رو به جون می خرم . حال کن . با من حال کن . لذت ببر . شهین فقط برای توست ...برای توست .
 جیغ و داد های شهین فرشاد رو هم وادار کرد که تا حدودی فیلم بازی کنه و نشون بده که از سکس با شهین داره لذت می بره .
 -آییییییی شهین .. چه اندامی ! جون میده که آدم تا صبح  فردا با هاش حال کنه .
 شهین : جدی میگی ؟ ! اگه دوست داشته باشی من حرفی ندارم .
 فرشاد : نه خسته میشی .. برات خوب نیست . واسه قلبت .
 شهین : من می خوام تو حال کنی . لذت ببری . ..
 و در طرفی دیگه سینا با این که استراحت داشت شیرین اونو فرستاد تا با یکی از زنایی که شوهرش خوب ارضاش نمی کرد بره . گیتی اسم اون زن بود که حدود سی سالش می شد ..
سینا : فرشاد جان من دارم میرم زود بر می گردم .
 فرشاد : میری منو تنها می ذاری ؟
 شهین : بفر ما داخل .. بفر ما دو تایی مشغول شین ..
سینا : ممنونم شهین خانوم .. من باید برم مشتری دارم .  
فرشاد حس می کرد که وقتی سینا اون جا باشه احساس دلگرمی بیشتری می کنه و با رفتن اون یه حس غریبی بهش دست داده بود . گیتی سینا رو سوار پرشیای سفیدش کرد و با  هم به راه افتادند .
-ببینم شوهرت سر نرسه ..
-نه اون رفته خارج از کشور که با دوستاش حال کنه . فکر کرده من بچه ام حالیش نیست .  گفته داره میره برای کارای تجاری . کور خونده . دستش برام رو شده . قبل از این که بره بر نامه ها  رو طوری ردیف کرده صحنه سازی می کنن که می خوان من و بقیه خانوما یعنی زنای دوستاش باور  کنیم که راستی راستی اونا اهداف تجاری دارن . در حالی که اصلا این طور نیست . خلاصه من نمی خوام اون این جور مفت در بره .
 -ببینم فقط تو می خوای که این جوری با من حال کنی یا بقیه هم همینو می خوای .
 -راستش من به بقیه کاری ندارم . نمی خوام  پیش اونا دست خودمو رو کنم .
  سینا یه لحظه به خود اومد و دید که دارن از کنار خونه شون رد میشن . و ساناز هم اومده بود بیرون .. اون و رودابه بودن .. سینا رو دیدن که با گیتی نشسته و دارن میرن . سینا هم واسه یه لحظه متوجهشون شد ولی سرشو انداخت پایین ..
-گیتی تند تر برو نمی خوام اونا منو ببینن .
 -چی شده
-خواهرم ..
-خب خواهرت باشه . می تونی بگی با دوست دخترت بودی . این که ترس نداره . هر کی ندونه فکر می کنه داری در عصر حجر زندگی می کنی .
  سینا بیشتر واسه این ناراحت بود که ساناز فکر می کرد که اون داره توی آژانس کار می کنه  در حالی که حالا در ماشینی نشسته بود که راننده اش گیتی بود . البته واسه رودابه ناراحت نبود . چون می دونست اون دختر می دونه کارش چیه و با این وضع کنار اومده .
ساناز : دیدی رودابه ؟! حالا ما سه تا با هم دعوا داریم و یکی دیگه اومده و داره قاپ سینا رو می دزده . خیلی هم خوشگل بود . فکر می کنی از اون زنای اون کاره بود ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی