ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 169

لیدا کاملا سست شده بود . چشاش به تاریکی عادت کرده بود . اون میلاد رو دیده بود که داره ماندا نای قمبل کرده رو از پشت می کنه . از طرز ضربه زدن شوهرش و فرو کردن کیر به بدن ماندانا متوجه شده بود که داره کس اونو می کنه . خشم شدیدی  بر اون چیره شده بود ... می خواست خودشو بندازه وسط جمعیت که ناگهان میلاد به ماندانا گفت
- اووووووووخخخخخخخ ..مانی جون چه کونی داری ..  
-با حال تر از کون زنته ؟لیدا جون خیلی سفیده . یه کون براق هم باید داشته باشه که در حالت لرزش ژله ای خیلی هوس انگیز نشون میده ..  
میلاد : همین طوره  که تو میگی .. ولی کون تو یه استیل و فرمی داره که هر چی که پات کنی بازم تحریک آمیز نشون میده . دل همه مردا رو می بره . اونا رو از راه به در می کنه ..
ماندانا : مثلا تو الان از راه به در شدی ؟ من بمیرم برات .. اوخ اگه بدونی که چقدر دوست دارم این پسرایی رو که فکر می کنن از راه به در شدن . خیلی جالبه نه ؟  میلاد:  چی رو جالبه ..
 ماندانا : هیچی .. داشتم به این فکر می کردم که تو داری یک زن متاهل یا همون شوهر دار رو می کنی . اگه یه وقتی لیدا مثلا بیاد این جا و تو رو از نزدیک ببینه که داری چیکار می کنی و بخواد مثلا تلافی کنه چیکار می کنی ..
-می کشمش .. ..  
ماندانا : پس اونم حق داره که تو رو بکشه ..
میلاد : الان چه وقت این حرفاست بذار حالمونو بکنیم . تازه همین در جا که نمی تونه بره تلافی کنه . با هاش حرف می زنم . یه جورایی میگم که شیطون رفت توی جلدم و دیگه از این کارا نمی کنم .
 ماندانا : شما مردا ما زنا رو چی گیر آوردین ؟ الان دیگه اون عصری که مردا حکومت بی چون و چرا داشتن گذشته . تو که الان منو داری می بینی ...  دارم حال می کنم . شوهرم به حال خودشه . تازه قربون صدقه منم میره .. هر چی در میاره و نمیاره می ریزه به پای من . خیلی هم دلم می خواست کاری می کردم که اونم با من همراه می شد  ولی دیگه فر هنگ و اون فکرش در جهتی نیست که بخواد  همیاری کنه .. اما تو نباید خود خواه باشی . وقتی زنی دیگه رو به جای زن خودت می خواد باید این اجازه و فرصت رو به لیدا هم بدی که بتونه با مردای دیگه باشه و از زندگی خودش لذت ببره .مثلا این جا مهران و معین هم هستن .. که می تونن حسابی از خجالت لیدا جون در بیان .. یه فشاری هم از رو دوش ویدا بر داشته میشه . طفلک داره تنهایی به دو نفر سر ویس میده ..
 ویدا : اوه نه مانی جون غصه منو نخور . من خوب می دونم چیکار کنم .این دو تا جوون اگه تا صبح هم بشینن و بخوان با من حال کنن اون حالشو دارم که بتونم از پسشون بر بیام .
لیدا  یه لحظه به فکر فرو رفت . حرفای ماندانا اونو تحریک کرده بود . البته در اون لحظات تحریک جنسی نشده بود . بلکه تمام خشم و عصیانش فقط برای این بود که ضرب شستی به میلاد نشون بده ...
 مهران : ولی میلاد جون یادش به خیر  قبل از این که لیدا رو بگیری چند چشمه ای هم خوب رفتیم با هم ..
معین  که زیر ویدا دراز کشیده بود از همون پایین یه لگدی به مهران انداخت که یعنی ادامه نده . اون نمی خواست که ماندانا و ویدا متوجه شن که اونا قبلا با هم  زیاد از این کارا کرده پسرای هوسبازی هستن . ولی لیدا متوجه شد .  لیدا تصمیمشو گرفت .. نسیم خنکی وزیدن گرفته بود و اونم در اون لحظات به این فکر می کرد که اگه لباساشو در بیاره بدنش سرد میشه یا نه . ولی  خشم زیاد باعث داغی و حرارت بالای بدن اون شده بود و می دونست که چاره ای نداره تا این که زود تر دست به کار شه ... اون دوست داشت خیلی خونسردانه این کار رو انجام بده . اما سختش بود . احساس عذاب می کرد . حس می کرد که داره خودشو شکنجه  میده . میلاد تنها مرد زندگی اون بود . دست مرد نا محرم دیگه ای بهش نخورده بود . اون حس می کرد که تا آخر عمرش می تونه نسبت به شوهرش وفادار باشه . دلو به دریا زد . یکی یکی لباساشو در آورد . اندام فانتزی او زیبا تر از بقیه اندامها بود . زیبا تر و شاید شکیل تر . شاید سینه هاش زیاد درشت نبود . یا با سنش اون بر جستگی رو نداشت . ولی تناسب و کشیدگی اندام اون خیلی توی دید بود .
برای دو سه دقیقه به این فکر می کرد که چی بگه . سکوت حاکم بر اون فضا شده بود . همه با لذت به این فکر می کردند که چه جوری لذت بیشتری ببرن . ویدا که چشاشو بسته بود و حتی دیگه به ستارگان نگاه هم نمی کرد .. لیدا کاملا بر هنه شده بود ... تصمیمشو گرفت
-بچه ها آروم تر! منم اومدم .. وای پسرا شما دو تایی با یه زن ؟ طفلک ویدا ! ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی