ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

به من نگو زن عمو

وقتی که عموم مرد من تازه از سر بازی بر گشته بودم .. زن عموم ده سالی رو ازم بزرگتر بود .. عموم یه سوپری بزرگ سر کوچه شون داشت که حالا با مرگش دیگه کسی نبود اون جا رو اداره کنه . زن عمو هم که یه دختر ده ساله داشت که می رفت مدرسه . منم دیگه رفتم و اداره سوپرشو بر عهده گرفتم . .. دخترش مریم خیلی دوستم داشت و گاه شبا پیششون می موندم و با دختر عموم درس کار می کردم . زن عمو مینا خیلی شیک پوش بود ..  هر مانتویی که تنش می کرد و هر لباسی که می پوشید بهش میومد .  من و اون رابطه مون خیلی خوب بود . وقتی که عمو زنده بود  با هم خیلی راحت بودیم .. اکثرا ابتدای دیدار بغلم می زد و می بوسید .. و من خیلی خوشم میومد . اما حالا این حرکات کمتر شده بود تا این که یه شب که  پیششون بودم و یاد عمو کرده بود ..زار زار گریه می کرد .. سرشو گذاشته بود رو سینه ام و منم اشکاشو پاک می کردم . یاد اون وقتا افتادم که عمو زنده بود و منو می بوسید  . حس کردم که کیرم بر جسته شده و با شکم اون تماس پیدا کرده .. اونم شکم خودشو به اون می مالوند . حتی اون شب سر زده اومد اتاقم و منو در حالی که دستم رو کیر ورم کرده داخل شلوارم بود و به یاد اون جق می زدم دید . طوری که تا ساعتها از خجالت خوابم نبرد . مدتی گذشت و متوجه شدم که مرد چهل ساله ای به نام جمشبد خان که سر کوچه مون بنگاه معاملات ملکی داشت و وضعش هم توپ بود زنش مرده  و می خواد زن بگیره . تازگی ها هم بد جوری به مینا پیله کرده بود . اونم یه دختر ده ساله داشت که همکلاس مینا بود . مینا موضوع رو با من در میون گذاشت .
-زن عمو .. نه .. این کارو نکن . این برای مینا افت داره که بخواد یکی رو جای باباش ببینه . تازه باباش هم یه دختر داره .. اون حتما به دخترش محبت بیشتری می کنه . تو هم به دختر خودت بیشتر محبت می کنی .
 مینا : ولی بعضی چیزا ست که نمیشه توضیح داد .
می دونستم که چی داره میگه . دیوونه می شدم وقتی که می دیدم اون داره تیپ می زنه .. و مدام می خواد تن و بدنشو بندازه بیرون و یه جورایی خودشو به جمشید نشون بده . تازگی ها وقت و بی وقت میومد مغازه کنارم و اون مرد هم میومد .. معطل می کرد .. بحث های الکی با هم می کردند ... یه شب بهش گفتم زن عمو تصمیمت رو گرفتی ؟ من از پیشت برم ؟ 
مینا : من به تو کاری ندارم . تو کارت رو انجام میدی ...
-صحبتا رو با هاش کردی ؟
حرص می خوردم .. تصمیممو گرفتم ..
-من از اول ماه دیگه نمیام ..
 -چرا سهیل جون ..
 -واسه این که نمی تونم کسی رو جای عمو ببینم ..
مینا : اوووووخخخخخ من فدای اون دلتنگی تو بشم . چقدر تو دلرحمی .. یه نگاه تو چشام بنداز سهیل ؟ ..
سرمو بالا کردم . برای اولین بار نگاهمونو به هم دوختیم اونم برای حدود یک دقیقه ..
-تو آدم راستگویی هستی سهیل جون ..
مطلبو گرفتم ... و همون شب بهم گفت سهیل من می ترسم   .. یه صداهایی شنیدم . امشب بیا  اتاق ما بخواب ..
می دونستم مینا خیلی سکسی می خوابه .. واسه همین قبول کردم .  من پایین تخت خوابیده بودم و اون و مریم روی تخت . شمد و انداخته بود کنار .. یه لباس خواب توری  بدن نما تنش کرده بود . اووووووففففففف شورت و سوتین مشکی نازک و فانتزی اون دلمو برده بود . چه اندامی داشت .. هم دختر عمو مریم ده ساله و هم زن عموی سی ساله ام دو تایی شون به دمر خوابیده بودن ولی زن عمو سکسی و بدون این که  شمدی روش باشه طوری وسوسه ام کرد که مجبور شدم از جام پا شم .. به اندامش نگاه کنم .کیرمو بکشم بیرون و با هاش ور برم . جق بزنم .دلم نمی خواست  خیلی زود آبم بیاد .  لحظه به لحظه تکون خوردنای مینا بیشتر می شد . طوری که همون توری نازک رفت بالا .. باسن خوشگل و بر جسته شو انداخت توی دید .. اوووووووووخخخخخخخ  .. چه حسی بهم می داد !. .. تازه تصمیم گرفته بودم که آبمو خالی کنم که یهو برق منو گرفت ... چون متوجه آینه دیواری بزرگ چسبیده به میز توالتش نشده بودم .. وایییییییی .. همین جور زل زده بود و بهم نگاه می کرد . تصویر اونو با چشایی باز توی آینه می دیدم سرشو بالا گرفته بود . از خجالت دراز کشیدم . .. خودمو زدم به کوچه علی چپ .. تنم مثل بید می لرزید ... داشتم دیوونه می شدم . خواستم  هر طوری شده بخوابم .. صدای بلند شدن یه آدم و جق جق تخت میومد .. اون از جاش بلند شده بود ..  از کنارم رد شد .. یه حرفی زد که برق منو گرفت ..
خیلی آروم بهم گفت دارم میرم حموم  تو هم بیا ...  
نمی دونستم چه واکنشی نشون بدم . پاهام سست شده بود . یه آبای چسبناکی از کیرم خارج شده بود .  زن عموی حشری من به خاطر سکس می خواست با جمشید خان از دواج کنه ولی من باید بهش نشون می دادم که سهیل خیلی فنی تر کار می کنه ... مثل موش مرده ها رفتم گوشه در حموم ..
-درو ببند بیا تو ... نمی خوام مریم ما رو ببینه . این چه کاریه که تو داری انجام میدی . .. درش بیار .. زود باش .. -اگه مریم بیدار شه ...
-من دخترمو می شناسم .. تازه اگرم بیدار شه لباساتو می پوشی میری بیرون .  من خیلی وقته که بیدارم ..
 تا بخوام چیزی بگم خودش منو لخت کرد و شروع کرد به ساک زدن . همون اول دهنشو پر آب کردم ..
-آههههههه خوشم میاد . که می تونم تو رو از راه به در کنم . اصلا فکرشو نمی کردم به نا موس عموت چش داشته باشی . اون خیلی  دوستت داشت ..
 می خواستم بگم زن عمو اون که مرده فعلا حرفشو نزن .. ولی پشیمون شدم ..
-خوشم میاد از حرکاتت . خیلی زبلی . خودت رو خیلی چش پاک نشون میدی . ولی من دوست دارم همون جوری که هستی خودت رو نشون بدی ..
چه جور با حرص آب کیر منو خورد با تمام حس و وجودش . احساس لذت می کردم .. اوووووووووووففففففف نهههههههه ..اون دست بر دار نبود .. تمام تنمو لیس می زد . انگار این من نبودم که تشنه اون بودم .. حالا بنای ناز کردنو گذاشته بودم ..
-نه من نمی خوام زن عمو ..
 - به منبگو مینا  .. مینا جون .
 -واسه چی نمی خوای ..
 -تو می خوای زن جمشید شی ..
-من اگه بخوام مال تو باشم مگه مرض دارم که زن جمشید شم ؟
 اینو که گفت اونو کف حموم خوابوندم . مینا دیگه مال من شده بود ... چه کس نازی داشت .. خیس و روغنی بود .. همه جا شو لیسیدم . حتی سوراخ کونشو ... دو تایی مون حس کردیم که بریم بیرون بهتره .. اونو رو دستم بلندش کردم و رفتیم اتاق خودمون درو از داخل قفل کردم . جوووووووون .. یک بار دیگه افتادم رو تنش ...
 -من کیرت رو می خوام . بدش به من . بدش به من . دوستت دارم .. دوستت دارم ..
پاهاشو به دو طرف باز کرد . کسش مثل کس دختر بچه ها بود .. خیلی نرم کیرمو سر دادم توی اون کس .. دستامو گذاشتم دور کمرش .. اونو بغلش زدم و به سمت خودم کشوندم . تلنبه زدن من و جیغ زدن مینا شروع شده بود . دو تایی مون لذت می بردیم . اون در اوج شهوت بود و منم همین طور منتها چون یه بار انزال شده بودم برای جلو گیری فشار زیادی به خودم نمی آوردم .
-آخخخخخخخخخخ .. بچسبون .. محکم تر ...
 لبامو به لباش چسبوند . گازش می گرفت .. میکش می زد . می بوسید .. سینه هاش هم خیلی ردیف بود . .. عمو جون گل به قبرت بباره ... بری بهشت که این زن بهشتی ذو واسه من گذاشتی ..
 -بکن بکن .. بکن .. این بار من لبامو به لباش چسبوندم اونو خوابوندم رو زمین .. روش سوار شده بودم ... یه دستمو گذاشته بودم رو دهنش و یه دستم هم رو سینه هاش کار می کرد . جووووووووون . چه حالی می کردم باهاش . .. حتی با هوس دستامو میکش می زد و گاز می گرفت . مینا دیگه مال من شده بود .. اون دستی رو که رو سینه اش کار می کرد گذاشتم رو قسمت بالای کس و روش فشار می آوردم . ورمشو کاملا زیاد کرده بودم . .. چقدر از حالتی که لباشو گاز می گرفت خوشم میومد ... طوری پا هاشو به این طرف و اون طرف پرت می کرد که نشون می داد داره ار گاسم میشه .. یه لحظه حواس منم پرت شد و بی اراده آبمو ریختم توی کسش ..
-نترس عزیزم .. هر چی دوست داری خالی کن ..
هر دو مون از هوس می لرزیدیم .. چند دقیقه بعد دو تا دستمو گذاشتم رو دهنش و با فشار کردم توی کونش .. اون قدر کونش کیپ بود و کیرمو یک بار دیگه داغش کرد که نتونستم آبمو توش خالی نکنم . مخصوصا این که کونش یه جوری قلنبه بود که با قسمت بالای رونش فاصله داشت یعنی یه شیب و قوس تند که حتی وقتی جین , استرچ یا ساپورت پاش می کرد به خوبی مشخص بود .. دیگه من و مینا و مریم عملا زندگی مشترکی رو شروع کرده بودیم .. هیشکی هم تا حالا متوجه نشده که من چرا از دواج نمی کنم . مگه مرض دارم واسه خودم شر درست کنم ؟ خونه که دارم .. زن هم که هست ... و هزار جور امکانات دیگه ... ولی خودمونیم توی این بستگان و نزدیکان , کردن زن عمو یه حال خاصی داره .. ای کاش  به وقت زنده بودن عمو جان هم ازش کامی می گرفتم ولی خب شاید اون موقع به عموی خدا بیامرزی ام حسادت می کردم . روحت شاد عموجان .... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

4 نظرات:

ناشناس گفت...

باسلام خدمت ایرانی عزیزم.من از شما خیلی گله مندم چون خیلی وقت هست که قرار بودداستان های کوتاه تر بنویسی در مورد سکس با پدر بزرگ ومادر بزرگ وضربدری پدر با پسر.پدر زن با داماد ویا داستانی در مورد سکس مادرزن بادامادش مادرزنه دخترهای دیگش رو واسه دامادش جور میکنه.وسکس پدر با دخترش که منجر به سکس با بقیه دخترهاش میشه.ولی هیچ خبری نیست.گفته بودید که زودتر میخواهید داستان های بلند رو تمام کنید.ما دیگه خسته شدیم از این موضوع های تکراری.لطفا زودتر به قول خود وفا کنید.که وفای به عهد از بزرگان است.ممنون.دمت گرم

ایرانی گفت...

با درود و سلام خد مت شما دوست نازنین و گرامی و دوست داشتنی .. و با تشکر از این که داستانهای این مجموعه را پیگیری می فر مایید . راستش من خودمم دوست دارم بیشتر از این ها بنویسم .البته همه این هایی رو که فر مودید خیلی از این ها تک قسمتی نمیشه باید سریالی باشه . . ولی خب از اون جایی که خودم یک مرد متاهل بوده و کار اصلی منم نویسندگی نیست ابن یک کار تفریحی و تفننیه که تقریبا داره به صورت اجبار در میاد چون به خاطر مشکلات زندگی این روزا اصلا فرصت نمی کنم . ومن کار مندم و بعد از ظهر ها بعد از یک ساعت خواب فقط گاه فراغتی می یابم که بتوانم بنویسم .. و همسر من هم از اون جایی که بیمار بوده تصمیم گرفته بودم که به طور کل نویسندگی رو کنار بذارم .. چون این روز ها همان به تعداد 2 پستی رو هم که در روز منتشر می کنم واقعا بدون تمر کز و فکر زیاد می نویسم .. و خودم بر این نوشته ها انتقاد زیادی وارد می دونم . انگار به اجبار با فشار دارم می نویسم .. ولی فعلا به همین صورت پیش میرم تا ببینم چی میشه .. داستانهای تک قسمتی رو هم که نمیشه همش به سوژه خاصی اختصاص داد اما اگر فرصت می داشتم همه اینها رو می نوشتم .. الان خیلی وقته که تک قسمتی نذاشتم .. دوستی از من تقاضای داستان سکس با خواهر و مادر و زن داداش رو داشت که پس از 6 ماه داستان رو شروع کردم به نام خواهر یا زن داداش ها ... الان یادم اومد که 14 روزه که قسمت بعدشو ننوشتم ..همسر منم روزی بیش از سی قرص می خوره و کلا من دیگه بعد از ظهر و شبها پرستارشم و خلاصه اصلا نمی دونم داستانها رو چه جوری تموم کنم . همین که فرصت به دست میارم به سرعت جت می نویسم .. بعضی وقتها اول می نویسم بعدا بر می گردم عقب فکر می کنم ببینم چی نوشتم . در هر حال شرایط به همین صورته .. و راستش همین جور هم که می نویسم باور کن صد بار موقع نوشتن صدام می زنن . من یه روز گاری شبی چهار تا پنج پست داشتم .. و این به خاطر علاقه به شما خوانند گان عزیزه که منو وادار می کنه همین شبی دو تا رو هم بنویسم . وگرنه ته دلم از نوشتن داستانهای سکسی خوشم نمیاد و بیشتر دوست دارم داستانهای عشقی .. ادبی .. غیر سکسی و خاطره نویسی رو پیگیری کنم که تازه همونشم با این شرایط بغرنج وقتشو ندارم . راستش من هم به خاطر بیماری شدید همسرم و مشکلات دیگه خیلی داغونم و همین روزی 2 تا پست رو هم فکر کنم یک شاهکار و معجزه باشه که تا حالا نذاشتم که همسرم متوجه شه که من دارم چیکار می کنم با سپاس از شکیبایی و همراهی شما : ایرانی

ناشناس گفت...

باسلام وعرض خدمت شما.من هم دعا گو هستم وامید وارم که زودتر همسر گرامیتان خوب بشه وشما راحت تر وبا ذهن باز بتونید مثل قبل برای ما داستان بنویسید.ممنون که به پیام من جواب دادید.من همچنان منتظر هستم.وبه نظرم داستان های بلند اگر نتونه نظر مخاطب روجلب کنه فرسایشی میشه.بازم تشکر میکنم.

ایرانی گفت...

با درود به دوست عزیز و مهربان .. خسته نباشی .. همین الان در واقع یک ساعت پیش از یک سفر بسیار خسته کننده تقریبا بیست ساعته بر گشتم بدون خواب و بدون این که کفشامو در بیارم در این مدت ...اول اومدم رو همین داستانها ...منم تلاشمو می کنم ولی دیگه واقعا سخته نزدیک بود همسرمو در شهری دیگه بستری کنند با آه و ناله از دختر خواستیم که موارد مشابهشو در شهرمون انجام بدیم ... شاد و سر بلند باشید .. ایرانی