ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 200

شیرین وقتی اون دو نفر رو با هم دید حس کرد که فرشاد نباید پسر بدی باشه ولی اون جوری که باید و شاید مثل سینا اونو کاری نمی دید  . بااین حال برای این که بتونه چند تا مشتری روردیف و رتق و فتقش کنه اونو مناسب می دید . شیرین سینا رو  گوشه ای کشید و گفت
-ببین من می خوام اون از هر نظر بر نامه اش ردیف باشه . بتونم هر کاری رو که بهش گفتم انجام بده ..
سینا : امید وارم که بتونه ..
شیرین در حالی که دستاشو دور گردن سینا  حلقه کرده و اونو به طرف خودش می کشید گفت
 -آره عزیزم ولی همه که مثل سینا جونم نمی شن . اون یه چیز دیگه ای بود . من می تونستم یه حس دیگه ای در مورد اون داشته باشم و دارم . با این حال می تونم  اونو به صورت آزمایشی چند روزی اونو زیر نظر داشته باشم . سینا خنده اش گرفته بود  از این که می دید شیرین داره طوری حرف می زنه که اون جا اداره بوده و اونا هم هر گونه مزایای لازم رو دارند و اونم داره از استخدام رسمی حرف می زنه .
سینا : میگم نکنه خودت می خوای که ازش امتحان بگیری .
شیرین در حالی که از این حرف سینا دلگیر شده بود گفت
 -سینا جون تو منو با زنای دیگه اشتباه گرفتی فکر کردی من عشق تو رو با چیزای دیگه عوض می کنم ؟ من اون آدمی که فکر می کنی نیستم . من از اون زنا نیستم . من فقط با تو حال می کنم . می خوام اینو بدونی ..
سینا : شیرین جون حالا من با تو یه شوخی کردم چرا تو حالا داری جدی می گیریش .
 -من می دونم همچین شوخی شوخی هم نبودا . من می خوام تو احساس منو نسبت به خودت درک کنی بدونی که چقدر دوستت دارم و برات احترام قائل هستم .
شیرین : آقا فرشاد . من برای شما یک ماموریت خاص در نظر دارم . باید بتونی از عهده اش به خوبی بر بیای . یک پیر زنی هست که از دوستان منه .. و خیلی دوست داره که بتونه با یک پسر جوون و قبراق حال کنه . من می خواستم سینا رو بهش معرفی کنم و دیدم که این روزا سرش خیلی شلوغه . ..
-باید برم خونه شون ؟ ..
-فعلا می تونم اونو بیارمش این جا یعنی این جاست .. فقط آبرومو پیشش نبر . اون یک اخلاق عجییبی هم داره .. یک خصلت فیتیش مانند هم داره  و بیشتر وقتا تنش بوی عرق و موندگی میده .. موهای بدنشو زیاد نمی گیره .. دور و بر کسش همه موداره .. خلاصه باید تحمل کنی ..بگی  این بو داره .. پیف پیف منو اذیت می کنه نباشه .. فرشاد : چشم شیرین جون ... اگه می خوای تستم کنی یا اندام منو ببینی من حرفی ندارم ..
 شیرین : هر چی آقا سینا بگه من قبول دارم ..
 شیرین سینا رو کشید به  سمتی و ازش پرسید .
 -ببینم به نظرت اون کاره ای هست ؟ نکنه یه وقتی کم بیاره ؟!
سینا : اندام بدی نداره . ولی در این مورد  که بخواد استقامت خوبی داشته باشه  من نمی تونم قضاوت درستی داشته باشم و اصلا اینو آینده نشون میده . خب اگه دیدی نمی تونه بکشه به اون زیاد کار نده ..
شهین خانوم از اون پیر زنای با حال بود .. ولی دوست داشت به وقت سکس بوی بد بده .. دور و بر کسش پشم و پیله داشته باشه ... وقتی اون و فرشاد در اتاقی خلوت و کنار هم قرار گرفتند  فرشاد با تعجب به اون زن نگاه می کرد از بوی بد اون خفه شده حالش داشت به هم می خورد . از چین و چروکهایی که روی بدنش بود . شهین خودشو رسوند به  فرشاد . اونو رو زمین خوابوند . یه پا شو داد هوا و کسشو گذاشت رو دهنش ... فرشاد از حالت پشمکی موهای انبوه کس بدش اومده بود . ولی شهین خودشو انداخت روش ... ..
-آقا پسر بذارش توی دهنت .. اونو مثل پشمک بخور .. مثل آدامس بجو .. نشون بده که زن هم زنای قدیم .. آخخخخخخخخ اگه خوب سر حالم کنی منم واسه تو ساک می زنم ...
 شهین کسشو با فشار به لب و لوچه فرشاد می مالوند . فرشاد از بوی بد بدن شهین خفه شده بود .. با این حال تحمل می کرد . یاد حرفای سینا و شیرین افتاده بود که باید حس کنه که داره میره جنگل .. اصلا داره کاری انجام میده  . خیسی کس شهین از کناره ها زده بود بیرون ...
فرشاد دیگه یواش یواش مجبور شد کاری کنه که اون زن حس کنه که داره لذت می بره . حالش داشت به هم می خورد .. آخ سینا سینا .. کجایی ؟ کجایی که به دادم برسی . یعنی تمام اونایی که میان تا با تو حال کنن همه مثل این پیر و پاتال هستن و بوی بد میدن ؟..
شهین دستاشو گذاشت دو طرف کسش و اونو بازش کرد رو به صورت فرشاد گرفت ... فواره ادرار, سر و صورت فرشاد رو خیس کرده بود ..
 شهین : بخورش .. نشون بده که داری لذت می بری ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی