ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 164

ویدا که ته دلش نمی خواست که شوهرش همراش بیاد همچنین ماندانا . با این حال برای این که یه چیزی گفته باشن به شوهراشون  گفتند که اگه اونا دوست دارن می تونن با هم برن  بگردن و از این شب زیبای مهتابی و آرامش این اطراف لذت ببرن ... ویدا مراقب بود که زیاد استراحت نکنه . چون در اثر اصرار زیاد گاه رامین واسه این که دلش نشکنه همراهش می شد .
 ویدا : مثل این که این جا هم کار دست از سرت ور نمی داره عزیزم ..
رامین : دیگه این روزا باید یه کمی دست به عصا راه رفت . اگه دیر بجنبی نه تنها به پستهای بالاتر نمی رسی بلکه یکی میاد و همینی رو هم که داری از دست میدی .. ماندانا : وحید جون میای بریم بیرون ؟
وحید که خستگی از سر و روش می بارید گفت ..
 -ما مردا  دور هم می شینیم و یه حال و هوایی تازه می کنیم و تر جیح میدیم که فردا بیاییم و این اطراف یه دوری بزنیم .  
زنا هم که عنوان می کردند عجب حوصله ای دارین شما ها ..  ما هم خیلی خسته ایم .. ماندانا و ویدا خودشونو حسابی مرتب کرده و طرز بر خوردشون هم با پسرا طوری بود که مثلا اونا رو به جای داداش کوچیک ترشون فرض کرده و خیلی هم با متانت و وقار با اونا بر خورد  می کردند که باعث تحریک شوهراشون نشن ...  
 از ویلا خارج شدند ... به میلاد و لیدا چیزی نگفتن گه مثلا همراهشون راه بیفتن ولی اونا خودشون به دنبالشون راه افتادن ..
ماندانا : میگم ویدا تو حالا خسته نیستی از فعالیتی که وسط روز امروز داشتیم ؟
 ویدا : تو چی  .. ماندانا : من کونم درد می کنه ..
 ویدا : این نقطه رو وجه اشتراک داریم . ولی فکر می کنم دواش فقط به چیز گرم و داغه که در این هوای دلپذیر زیر نور ماه خیلی می چسبه ...
 اونا از میلاد و لیدا فاصله گرفته بودن . به این بهانه که مثلا تازه عروس و دو ماد و عاشق و معشوق هستند و می خوان که با هم خلوت کنن .  
 لیدا : میلاد به نظرتو کار اون چهار تا عجیب نیست .. چرا این جور تند و تند ازمون دور شدن طوری که انگاری می خوایم اونا رو بخوریم ..
 میلاد : من چه می دونم ! شاید از بس فکرشون باز بود و می خواستند که ما رو با هم تنها بذارن که لذت ببریم . حالا مگه چی شده ؟!
 لیدا : نمی دونم . حس می کنم اونا یه نگاههای خاصی رو با هم رد و بدل می کنن .. میلاد متوجه منظور زنش لیدا شده بود . ولی نمی خواست که اون  از این فکرا بکنه .. از طرفی اون با جنس خرده شیشه دار معین و مهران آشنایی داشت و می دونست که اونا , رو هوا شکار می کنن .  اما شکار هم باید پا بده . با توجه به این که این اولین دیدار پسرا با این خانوما بود بعید می دونست که راحت تورشون کنن . با این حال خود میلاد هم هوس کرده بود که  اگه بر نامه ای هست بتونه با اونا باشه ...
لیدا : من که فکر کنم یه کاسه ای زیر یک نیم کاسه باشه ..
میلاد : لیدا : چرا وقتتو با این حرفا تلف می کنی فرضا هم که یک کاسه ای زیر نیم کاسه باشه . چی به من و تو می رسه ؟
لیدا : آخه  این پسرا  , معین و مهرانو خب میگیم مجردن و واسشون فرقی نمی کنه که با کی رابطه داشته باشن ولی می خوام بدونم چی میشه که دو تا زنی که شوهر دارن و شوهراشون از نظر  اجتماعی و مالی هم موقعیت و شغل خوبی دارن چه عواملی باعث میشه که بخوان گرایش پیدا کنن به ..... در این جا میلاد حرف لیدا رو قطع کرد و گفت عزیزم این قدر تند نرو صبر کن با هم بریم . اصلا کی گفته همچین چیزی هست ولش کن .. بیا بریم .. درست نیست پشت سر مردم صفحه بذاریم . بیا اصلا بریم خودمون واسه خودمون بگردیم . یه وقتی به مامانت نگی که دختر نیستی ها و در همین دوران نا مزدی تر تیب تو رو دادم . اونا دلشون می خواد به سنت قدیما هر کاری به موقعش انجام شه ..
لیدا : چیه از مامانم می ترسی ؟
میلاد : نه .. منی که گربه رو دم حجله کشتم و از دخترش نمی ترسم از مامانش بترسم .. چقدر دوست دارم در این هوای خنک بغلت کنم و با هم عشقبازی کنیم ..
 لیدا : اووووووههههههه نهههههههه این جا جاش نیست .. اگه اونا ما رو ببینن چی ؟ تازه تو از مامان جمیله ات نمی ترسی ؟
میلاد :نه اصلا .. ببین ما داریم در جهت عکس اونا میریم ...
 لیدا : دیوونه ! من سردمه ..
میلاد دل تو دلش نبود .. دلش می خواست یه جورایی خودشو برسونه به اون چهار نفر .. می دونست که لیدا رو خیلی زود می تونه خوابش کنه .. لیدا رو بوسید و شروع کرد به نوازش کردن اون ....
 لیدا : سردمه .. ببین بریم از در پشتی توی یه اتاقی ..
 میلاد : تو به این هوای دلپذیر میگی سرد ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی