ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 163

خلاصه اون چهار نفر   با کش و قوس های زیاد و این که هیشکدومشون دوست نداشتن از اون حس و فضای خوش خارج شن دیگه مجبور شدن بار و بندیلشونو ببندن و خودشونو به سمیه و حمیده و جمیله برسونن ..
  ماندانا : پسرا خوب حواستون هست که چی گفتم ..  درسته ماماناتون خانومای خیلی مهربون و فهمیده ای هستند ولی نمیشه انتظار داشت  که در هر زمینه ای به رشد خاصی از تجدد و فر هنگ روز رسیده باشند .  ما الان حس می کنیم متحول شدیم اما اونا در این زمینه ممکنه فناتیک باشن ...
 ویدا خنده اش گرفته بود . می دونست که زن داداشش بازم با این حرفا داره مخ پسرا رو کار می گیره .. و این حرفای به جایی نرس , فقط خوبیش در این بود که اونا رو به خواسته ها شون در اون لحظات می رسوند . همون گونه که انتظار داشتند  یک ویلای جنگلی با تجهیزات و امکانات بسیار .. با دور نما و مناظری بسیار زیبا در اطراف .. اون قسمتی که اونا درش قرار داشتند در یک بلندی قرار داشت که نسیم و باد ملایم خنکی خاصی رو وارد فضای خونه کرده و تقریبا متوجه شرجی هوا نمی شدند .
ویدا : ماندانا چه جای قشنگی ! کاش فقط ما بودیم این جا و اون دو تا پسر . اگه بدونی چقدر دلم می خواد اون بر نامه چند ساعت پیشو همین جا تکرار کنیم .. الان  وقتی که بقیه برسن ما نمی تونیم دیگه اون آزادی عمل قبلو داشته باشیم .  این سه تا زن از همین حالا انگاری شدن مادر شوهرای ما .. دیگه پاک اعصابم به هم ریخته . مثل این که فقط اومدیم یه چیزی بخوریم و بریم .  فکر کردن خیلی بزرگتر از مان هر کاری که دوست دارن  می تونن انجام بدن و هر دستوری دارن بهمون بدن ..
ماندانا : عزیزم این قدر خودت رو ناراحت نکن و این هم  بگذرد ...
حمیده : من چقدر از این فضا لذت می برم .. ولی امان از دست این مردا تا همچین فضایی رو می بینن میرن بیرون و یه دود و دم و بساط عرق خوری راه میندازن . ولی این دفعه رو بهشون گفتم حالا مشروب رو تخفیفتون ولی من خوشم نمیاد طبیعت رو با بوی کثیف آلوده اش کنین ..
سمیه : من نمی دونم این پسرا چه تغییری کردن شما دو تا خانوما چه اثری رو اونا گذاشتین که این جور دارن بهمون کمک می کنن . اولا که با ما معمولا نمیومدن پیک نیک ..  حالا هم اگه یه وقتی میومدن خیلی کم پیش میومد که دست به سیاه و سفید بزنن  ماندانا : خب دیگه این از شانس ماست  و دیگه ما هم به جای خواهر بزرگشونیم .
سر شب مسعود و محمود و مجید و میلاد و لیدا و ساعتی بعد هم وحید و رامین خودشونو به ویلا رسونده جمعیت دیگه تکمیل شد ..
ماندانا : ویدا این جور مثل آدمای عاشق پیشه نباش . بیش از اونی که عاشق پیشه باشی هنر پیشه باش . حس کن که زندگی یعنی فیلم ..  هر هنر پیشه ای می خواد نقش خودشو بهتر بازی کنه و از ایفای نقش خودش لذت بیشتری ببره . اما فیلم زندگی با این فیلمی که میاد رو اکران تفاوت مهمی هم داره . فیلم زندگی رو در در جه  اول مهمه که خودت حس کنی .. نیازی نیست که همه اونو ببینن . چون اگه همه اونو ببینن بدون شک بر داشتها شون رو زندگی تو اثر مستقیم داره .الان من دارم رو این پسره میلاد کار می کنم . کمی لاغر تر از اون دو تاست ولی خوش تیپ تره . زنش هم یه جوریه ...  ولی یه جوری دارم مخ زنی می کنم که آب از آب تکون نخوره .. اولش یه چشمه میام .. یه جوری نگاش می کنم که از اون نگاههای نه سیخ بسوزه نه کباب بهش میگن .. اما اگه ببینم اون یه حرارت و داغی از خودش نشون میده این دفعه قوی تر نگاش می کنم . حتی اگه بخوام یه شوخی های معمولی بکنم سعی می کنم در میان جمع باشه که همه حس کنن که خیلی خوش مشرب هستم که البته هستم ...
ویدا : پس من باید خیلی چیزا ازت یاد بگیرم .. ولی اجرا کردن بعضی چیزا ذاتیه . دونستن تنها شرط نیست ...
 ماندانا : من فقط از زن این پسره یه کمی می ترسم  . چهار چشمی مراقب شوهرشه ..  ولی یه حسی بهم میگه این از اون  زنایی نیست  که تا شب عروسی بخواد بکارتشو حفظ کنه . من که فکر کنم شوهره اونو از خط خارج کرده باشه ..
 ویدا : این چه ربطی به ما داره ؟!
ماندانا : شاید ربطش به این باشه که اگه در این شب زیبا و مهتابی بخواهیم بریم بیرون و بگردیم  فیل اونا هم یاد هندوستون بکنه . فقط از این شوهرت تعجب می کنم . این چیه گذاشته زیر بغلش آورده .
ویدا : عادتشه . صد بار بهش گفتم که خونه رو با محیط کارش اشتباه نگیره ..
ماندانا : چه جورم با میلا دگرم گرفته .. اونم کارمند بانکه و تازه استخدام شده .
ویدا : من این چیزا رو نمی دونم . می خوام بعد از شام برم بیرون بگردم و دلم می خواد چهار تایی مون بگردیم ..
 ماندانا : کاش می شد میلاد هم میومد البته بدون لیدا .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی