ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 148

صبح که امیر اون جا موند و فرخ لقا رفت خونه شون . با این که دلش نمی خواست اون جا رو ترک کنه ولی امیر بهش گفت که بره تا باباش مشکوک نشه ...
امیر ارسلان تا چشمش به زنش افتاد گفت چه عجب ! دل داشتی  که از مهمونی بیای بیرون ؟ تو مثلا رفته بودی یه تحقیقی از کار پسرت بکنی ببینی چه خبره . اوضاع و احوال چطوره و اون چیکار می کنه . حالا من نمی دونم چرا تو این قدر دیر کردی ؟
-چند بار بگم مرد که  اونا از بس خونواده  خونگرمی بودن که دیگه نتونستم دعوت اونا رو رد کنم . تازه تو خودت میگی که من خیلی غر غرو هستم . از دست من یه شب راحت بودی . ازم دعوت کرده بودن که نا هارو هم اون جا بمونم  و هر وقن که دوست داشتم شبم بمونم .  
-راستش اگه تو رو نمی شناختم فکر می کردم اون جا بر نامه دیسکو راه انداختند و تو هم اهل این بر نامه هایی . در حالی که تو یک زن مومن و با ححاب و با تقوا هستی .
-در اونش که نباید شک کنی .. مگه شک داشتی ارسلان ؟
 -نمی دونم چی بگم .. ولی روسریت کمی عقب رفته ..
فرخ لقا : ببینم تو چت شده مرد ؟ ! نکنه دیشب خوابای آشفته دیدی . یا این که هوس کردی با من باشی ؟ یادت رفته که هر وقت میومدم طرف تو بهم می گفتی نیا جلو منو می خوری ؟ حالا برات عزیز شدم ؟ خیلی دیوونه ای . تو که اهل حسادت و این حرفا نبودی . به من میانسال کی اعتنا می کنه . نمی دونم چرا تو این قدر عصبی هستی .. فرخ لقا سر در نمی آورد که چرا شوهرش این قدر جوش آورده ..
-برم یه دوش بگیرم خسته ام . ..
قبل از این که شوهرش حرفی بزنه  راه افتاد طرف حمام .. می خواست یک بار دیگه خودشو ور انداز کنه و ببینه که رو بدنش لکه ای واثر کبودی نباشه .. بعضی جا ها رو که می تونست  مستقیما کنترل کرد و بعضی از قسمتای بدنشو هم با آینه وارسی کرد . من نمی دونم چرا ار سلان این جوری شده . اون که خیلی بی حوصله بود . یعنی یک شب بی تو جهی به اون باعث شده این جور حساس شه ؟ امیر هم که می دونم چیزی به اون نگفته . بهتره زیاد پیگیر این قضیه نشم . هر قدر بیشتر حساسیت نشون بدم بد تره ..
در همین لحظه صدای در حموم رو شنید .. شوهره کاملا بر هنه وارد شد ..
-چه عجب !  چند ساله که ازت می خوام با هم حموم کنیم و حاج آقا سلیقه اش نمی گیره..
 -من زن خودمو خوب می شناسم . طرز حرف زدنش یه جوری شده ..
 -حاج آقا که چی ؟ ! من دیشب رو بودم پیش خونواده محترمی که به تازگی از خارج بر گشته بودند .. رفتار و ادب و شخصیت اونا طوری بود که نتونستم خشک نشون بدم . حجاب خودمو هم حفظ کردم . حالا مگه چی شده ؟!
 امیر ارسلان شروع کرد به لیف زدن همسرش . تعجب می کرد از این که چی شده که اون شبو توی خونه اش نمونده . با این که فرخ لقا با اون تماس گرفته بود . دستاشو گذاشته بود رو باسن همسرش .. یه جایی اثری پنجول مانند دید .. طوری که انگار گربه ای به اون چنگ انداخته باشه ..  می دونست که اگه بخواد اینو علم کنه زنش بازم بازی درمیاره .. بر خود لعنت فرستاد که چرا تا این حد باید بد دل شده باشه . احساس ناراحتی می کرد . راست می گفت فرخ لقا . اون تا حالا خیلی بی خیال نشون می داد .. اما حالا که حس کرده بود فرخ لقا رهاش کرده یا نیاز خودشو به اون نشون نداده بی جهت اسیر حسادت شده بود ... امیر ارسلان با خود در کلنجار بود تا این افکار شومو از خودش دور کنه که فرخ لقا کارو خراب کرد ..
-عزیزم اونا ازم خواستند که بازم برم پیششون .. یکی دو تا زن بیوه هم میون اوناست . از این که با من باشن خیلی خوشحالن . بهم میگن تو چقدر خوش صحبت هستی و خوش به حال  شوهرت .. راستش من خودم دوست ندارم برم و شوهر جونمو تنها بذارم . ولی از اون جایی که اوایل کار پسرمونه و یک کار نون و آبداری هم هست اگه اجازه میدی  یه دو سه شب پشت هم یا یک شب در میون برم ..
امیر ارسلان با تعجب به زنش نگاه می کرد .. حس می کرد که یا بد دلی اون درسته یا مخ این زن تاب بر داشته .. فرخ لقا هم که متوجه تغییر حالت مردش شده بود  و از طرفی کیر اونو هم شق شده می دید خم شد و دستشو گذاشت زیر بیضه های اون . و دهنشو هم گذاشت رو کیرش . ارسلان چشاشو بسته بود و سعی داشت به چیزی فکر نکنه . اما از طرز ساک زدن همسرش تعجب می کرد . انگار اون فوت و فن های تازه ای رو یاد گرفته بود .. بر شیطون لعنت .. بذار  هر کاری می کنه بکنه . اون زن توست .. یک زن مومن و نجیب و با ایمان . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی