ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 111

-همه چی درست میشه ناصر .
-یعنی میگی من و نوشین آشتی می کنیم ؟ ..
نلی نگاهی به ناصر انداخت نگاهی از روی درد . با دنیایی حرف . می خواست بگه من به خاطر تو ازدواج کردم . به خاطر تو زندگی سختی رو تحمل کردم . به خاطر تو تن به هر کاری دادم . فقط نگفتی بمیر که اونو هم انجامش میدم . فقط از من نخواه که برم و فراموشت کنم . پیش من از عشق دیگه ای نگو . از زن دیگه ای نگو . کاش بهت می گفتم و نشون می دادم که اون یک زن خیانتکاره . نوشین به تو نارو می زنه . اون دوستت نداره . اون تظاهر می کنه .ولی نمی تونست . اون نمی تونست اینو به ناصر بگه . ازش می ترسید . از خشم اون می ترسید . چی می شد به روز بیاد و ناصر بفهمه که هیشکی به اندازه اون دوستش نداره . هیشکی به اندازه اون خاطرشونمی خواد . ولی حالا دیگه به این فکر می کرد که بازم از آغوش گرم عشقش و هماغوشی با اون لذت ببره .از لحظاتی که در نوجوانی و آغاز جوانی از دست داده بود . از بس توی گوشش خونده بودند دختر مراقب باش .. دختر عشق و عاشقی نکنی ها .. بد بخت میشی ها ..  کاش بهت می گفتم و کاش تو بهم می گفتی !کاش تو بهم می گفتی که دوستم داری ! از بس جلو چشات بودم . آره از بس که منو می دیدی حس می کردی که هر گز ندیدی . از بس که در کنارت بودم حس کردی که نیستم . از بس که برات فریاد زدم صدامو نشنیدی . آخه چرا . چرا نباید حسم کرده باشی . من با تمام وجودم به دنبالت دویدم و تو ازم فرار کردی . فرارکردی و آخرشم به این جا رسیدی . به جایی که نمی دونی از زندگی چی می خوای . چه احساسی داری .  زندگی خیلی قشنگه . خیلی .  وقتی آدم در کنار اونی باشه که دوستش داره . اونو با تمام وجودش  بخواد . چرا نیما رو فرستادی سراغم ?! چطور دلت اومد شکنجه ام کنی ? منو تحویل مردی بدی که اصلا دوستش ندارم . مرد خوب و مهربون و با شخصیت و جوانمردی که من عاشقش نیستم . وقتی عشق می خواد بیاد سراغ آدم اینا رو که نگاه نمی کنه . اول نگاه می کنه که دل آدم به آدم چی میگه . اون وقته که آدم دوست داره تمام خوبی های عالمو در وجود عشقش ببینه .براش بهترین باشه و وقتی که نتونه باشه . وقتی نتونه به اون خواسته ها و نیاز هاش برسه با تمام وجودش می شکنه . داغون میشه ..
-نلی چته . امروز حرکتی نداری .
 -شاید امروز من دلم می خواد که این حرکت از طرف  تو شروع شه و تو برام بجنبی .
-باشه عزیزم . واسه این که تو دختر خوبی هستی . واسه این که به من روحیه میدی . امید وارم می کنی ..
 نلی از خشم لباشو می جوید  آخه روحیه به خاطر چی . این که نشد زندگی . این که نشد عشق . یعنی اون به خاطر اینکه نلی اونو به بر گشتن نوشین  امید وار می کنه هوای نلی رو داره . خودشو انداخت توی بغل  ناصر و لباشو رو لباش گذاشت تا دیگه نتونه حرفای غم انگیزشو بشنوه تا  زبونش حرفای غم انگیز قلبشونزنه . یه کاری می کنم که یه روزی این لبا واسم از عشق بگه . اون روزی که تو بفهمی این نلی بوده که همه چی رو واست به جون خریده . رسوایی رو ,  درد و غم و رنج و اندوه رو . من که بهترین ها رو برای تو می خوام . من که همه چیزای خوبو برای تو می خوام . واسه تو عشق خوبم .. ناصر تعجب می کرد از این که چرا بوسه شون تا این حد طولانی شده . حس کرد که نلی یه چیزیش میشه . می دونست که این زن دیوونه اونه . عاشقشه ولی هر گز نتونسته بود و نخواسته بود که اونو تا سر حد یک عشق واقعی درکش کنه .  ..چند روز بعد نریمان و نرگس برگشتند ..  نادر هم رفت خونه عمه اش .. ناصر بعدا متوجه شد که پدر زن و مادر زنش بودن سفر ... و نلی اون قدر مغلطه بازی کرد و موضوع بحث رو عوض کرد که وقتی نریمان از رفتن به مشهد و تماس تلفنی می گفت نلی فوری از زیارت و هوای روحانی مشهد و دعا و مناجات و حرم می گفت طوری که دیگه نریمان یادش می رفت چی می خواست بگه .. نوشین احساس می کرد که با این شرایط نمی تونه به زندگی ادامه بده . اون خودشو تسلیم مردی غیر از همسرش کرده بود . عاشق اون شده بود . دیگه بیش از این نمی تونست پیش خونواده فیلم بازی کنه . خونواده ای که نزدیکش بودن . اونا حداقل هفته ای چند شام و ناهارو با هم بودن .. ولی حالا خونواده اش مدتی بود که اونا رو نمی دیدن .. می خواست تقاضای طلاق کنه .. نمی دونست از کجا شروع کنه . می ترسید . می ترسید از این که ناصر بلایی سر نادر بیاره . دل توی دلش نبود . چند راه پیش رو داشت . می تونست با ناصر ادامه بده اونو ببخشه . ولی نمی شد . اون عاشق نادر بود .تن و روحشو تسلیم و تقدیم اون کرده بود . اون عاشق بود . احساس عذاب وجدان هم می کرد . باید  زودتر این پیوند مسخره کاغذی بین خود و همسرشو ازبین می برد تا همه شون نجات پیدا کنن . می تونست ناصر رو به خونه راه بده . باهاش هم بستری نکنه ولی تا به کی ؟ .. و می تونست تقاضای طلاق بده .. و راه سوم سخت تر از همه بود ولی می تونست نتیجه شیرینی داشته باشه . .. به نادر گفت که چند وقتی رو سعی کنه  زیاد دور و برش نپلکه اصلا یه حالت گرم گرفتگی نداشته باشه . احساسشو پنهون کنه. نوشین می خواست تقاضای طلاق کنه .. اون حس کرد که این بهترین راهه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی