ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 113

ناصر حس کرد که مسئله جدیه .. فکر نمی کرد که زنش تا این حد نسبت به اون گستاخی کنه . اون مردایی رو با خودش مقایسه می کرد که هزار جور فسق و فجور داشته و آخرش با زنشون آشتی می کنن .
 -ناصر چی شده ..
 -نمی دونم . نمی دونم . دارم دیوونه میشم . اون ازم تقاضای طلاق کرده . فکر کنم ازمون فیلم گرفته . اون بی خود حرفی رو نمی زنه که نتونه پاش وایسه .
 -کاری ازم بر میاد ؟  
مرد حوصله گوش کردن به حرفای نلی رو نداشت . حس کرد از هر چی که دور و برشه بدش میاد حتی از خودش . اون دوست نداشت به خاطر عیاشی هاش تاوان سنگینی بده . اون دوست نداشت  نوشینو ازد ست بده . اون می خواست به پشتوانه و اطمینان در اختیار داشتن نوشین باشه که میره به دنبال تفریحات دیگه اش . می خواست سر نلی داد بکشه . بهش بگه تقصیر توست که من به این روز دچار شدم . می خواست بهش بگه که بره از جلو چشاش دور شه . ولی حس کرد که تقصیر خودشه . اما اگه اون بهش اظهار عشق نمی کرد؟....  چرا من فکر کردم که می تونم به این زندگی مخفیانه ام ادامه بدم . چرا فکر کردم که ماه می تونه زیر ابر پنهون بمونه . نلی دلش واسه ناصر می سوخت اما ته دلش خوشحال بود از این که اون مجبور میشه که زنشو طلاق بده ..  ولی  اگه دیوونگی ناصر گل کنه .. اگه به نوشین بگه هر غلطی که دلت می خواد بکن و بی جهت به زندان بیفتند باید با خطر اعدام هم روبرو شن .... هر چند حالا دیگه مثل اون وقتا نیست و با پول میشه خیلی چیزا رو خرید ولی تا اونجایی که میشه باید جلوی رسوایی رو گرفت . وارد معادله پیچیده ای شده بود . داشت به این فکر می کرد که آیا موضوع فیلمی رو که از نوشین و نادر بر داشته رو به ناصر بگه یا نه .. اون باید سبک سنگین می کرد و و متوجه می شد که  کدوم بیشتر به نفعشونه و احتمال موفقیت داره .. که با فریادی که ناصر کشید فهمید که بهتره موضوع  خیانت و اثبات خیانت زنشو به ناصر بگه . این کارش این خوبی رو هم داشت که دیگه ناصر نمی تونست حس خوبی راجع به نوشین داشته باشه . ولی می تونست یه حس انتقامجویی هم درش به وجود بیاد . از این حالت ناصر وحشت داشت . ناصر فریاد کشید و گفت من زیر بار زور نمیرم . بذار هر غلطی که می کنه بکنه .
 -آخه دو تایی مون میفتیم زندان و بعد اون وقت حرفش به کرسی می شینه . بازم همون میشه . میرسیم به خونه اولش . تازه باید مهریه شو هم بدی . ولی حالا مهریه رو نمیدی . از هم توافقی جدا میشین . این یک امتیازیه برای تو .
 -نلی چرا نمی فهمی من دوستش دارم . من عاشقشم . من نمی خوام اون ترکم کنه . اون هویت منه ..
-اون هویت توست ؟ پس من چی ؟ که از بچگی همه جا و در هر لحظه از زندگیم تو رو مجسم می کنم .
-نلی ! من چی بگم تو رو هم دوست دارم . ولی عشقو نمی دونم به چی تشبیه کنم . عشق اون نیست که حس کنی بیش از همه به کسی وابسته هستی که در طول زندگی خودت بیشتر از هر کس دیگه ای با اون بودی .
 -پس داری میگی که تو عاشقم نیستی و هیچوقت هم نبودی . حتی اگه نوشینی هم نمیومد تو نمی تونستی منو دوست داشته باشی .
-نلی حالا وقت این حرفا نیست .من دارم زجر می کشم وتو هم سر به سرم میذاری . اصلا آمادگی این حرفا رو ندارم .
-ناصر تو بیچاره ام کردی . چرا گفتی با نیما از دواج کنم که بتونم راحت تر با تو باشم . این رسم جوانمردی نیست .
-نلی بس کن . بس کن حوصله شو ندارم . حوصله تو رو هم ندارم . نذار بیش از این عصبی شم .
-ناصر خواهش می کنم. این کارو باهام نکن . خدا رو خوش نمیاد -خدا رو خوش میاد که به شوهرت خیانت کنی ؟ یا من به زنم خیانت کنم ؟  
اشک از چشای نلی سرازیر شده بود .
 -اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟ حالا به یاد خیانتها میفتی ؟ ناصر من دوستت دارم . من به خاطر تو هر کاری می کنم . حتی حاضرم خودمو بکشم . من طاقت دیدن اشک و ناراحتی تو رو ندارم . چرا زندگی منو تباه کردی .. حالا کمکم نمی کنی ؟ حالا که به اینجام رسیده و منو به اینجا رسوندی تنهام میذاری ؟ من واسه این که بخوام رقیبمو از راه بر دارم خیلی کارا می تونستم انجام بدم . خیلی .. ولی به خاطر تو .. به خاطر این که دلت نشکنه این کارو نکردم . به خاطر اینکه کار دست خودت ندی . آدم نکشی و خودت هم کشته نشی . خیلی چیزا رو بهت نگفتم .
 -در مورد چی داری حرف می زنی .. در مورد کی ؟
-در مورد نوشین ..
-اون چی بهت گفته .. اون چیکار کرده ؟
-ناصر اون بهت خیانت می کنه . اون و اون پسره نادر با همن . همو دوست دارن .. برای من ثابت شده .
-خفه شوووووووووو خفه شوووووووووو برو گمشوووووووووو برو برو از جلو چشام دور شو .. دیگه نمی خوام ریختتو  ببینم .. تو باعث شدی که زندگیم از هم بپاشه .. و حالا می خوای اونو از سر راه خودت بر داری ؟ این امکان نداره . نوشین هر قدر هم بد جنس باشه هر قدر هم با من بپیچه با خودش نمی پیچه .. بگو دروغه .. اونا همکلاس همن . با همن .. همدیگه رو می بینن . نه .. نهههههههه امکان نداره .
 شونه  های نلی رو گرفت و با آخرین توانش بهش فشار آورد .
 -زود باش .بگو دروغه ..بگوووووووو بگووووولعنتییییییییییییی .....
 نلی سرشو پایین انداخته بود و آروم گریه می کرد .
-به خدا نمی خواستم بهت بگم. من اون دوتا رو توی خونه پدری نوشین  دیدم .. دیگه بقیه شو نپرس .. دلم نمیاد عذاب بیشترت رو ببینم..
 -نه بازم تعریف کن . بازم از دروغات بگو . می خوای زود تر کلکشو بکنی و ازشرش خلاص شی ؟  که دیگه مزاحمی از این سمت نداشته باشی ؟  کور خوندی .. 
-ولی من مدرک دارم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی