ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 28

رامین با این که  احساس نیاز و هوس می کرد وکیرش شق شده بود ولی بازم اون جوری که خودش می خواست و ویدا انتظارشو داشت نتونست  به زنش برسه . اون دوست داشت زود تر بخوابه  تا بتونه  پرونده هایی رو که همراش به خونه آورده بر رسی کنه . دوست داشت که همه ازش به عنوان یک کار مند نمونه یاد کنن .ولی اینو فراموش کرده یا کمتر توجه می کرد به این که باید به عنوان یک شوهر نمونه هم واسه ویدا باشه . اون فقط این انتظارو داشت که زنش به عنوان یک کار مند اونودرک کنه . کار مندی که برای رسیدن به درجات بالاتر داره تلاش می کنه . ویدا دندوناشو ازخشم به هم می فشرد . این امید واری رو داشت که با اومدن رامین و عشقبازی با اون بتونه اون حال و هوای پریشونی رو که از چت با هوشنگ بهش دست داده بود فراموش کنه . ولی حالا رامین طوری رفتار می کرد که اونو در خماری بیشتری قرار بده ..
 -ولت نمی کنم رامین .
خودشو انداخت رو کیر شوهرش . هم پاهای رامین و هم پاهای خودشوباز کرد . وقتی کیر رامینو در انتهای کسش می دید تازه یه حس آرامش خاصی بهش دست داده بود . این ویدا بود که با حرکاتی سریع می خواست خودشو زود تر ار ضا کنه .   مجبور شد  فکرشو ببره به حرفایی که بین اون و هوشنگ رد و بدل شده اون صحنه ها رو تصور کنه . حس کرد داره بیشتر خوشش میاد . ولی ریزش سر بالایی منی شوهرشو حس می کرد  که دیواره ها و انتهای کسشوداغ کرده بود . با این حال فشار آوردن به رامینوادامه می داد . با این که کیرشوهرش شل شده بود ولی ولش نمی کرد . لذت ویدا , شیب و روند یکنواختی پیدا کرده بود .  
-رامین نذار بخوابه .خودتم نخواب!
 -هنوز ارضا نشدی ؟ 
-مگه ما زنا مث شماییم که در جا آبمون بیاد و تمومش کنیم ؟
 -آهههههههه یه خورده بجنب . تحرک داشته باش . منو ببوس . لبامو . سینه هاموبخور . چرا این جوری شدی .
 ویدا خیلی خوشش اومده بود ولی حس کرد که دیگه ادامه سکس براش فایده ای نداره . جز این که اعصابشو بیشتر خط خطی کنه .
-ببین تو باید یه بر نامه ریزی بکنی برای کارات . اصلا من نمی خوام تو پست بگیری . من همون آدم ساده رو دوست دارم . اصلا تو بشی مدیر کل . وقتی که زنت راضی نباشه بازم برات ارزشی داره ؟ خودت رو هلاک می کنی وقتی که رسیدی خونه جواب سلام آدمو به زور میدی ..
ولی رامین خیلی راحت خوابش برده بود .
-حداقل پاشو غذاتو بخور ..
-باشه وقتی بیدار شدم . الان حوصله شو ندارم . .....
پنجشنبه هم از راه رسید. ویدا با چند دست لباس رفت  به خونه سمانه  .. رامش قبل از اون رسیده بود . سمانه در یه خونه ویلایی دو طبقه زندگی می کرد . ویدا دوست نداشت بپرسه که اون این همه سر مایه رو از کجا به دست آورده ولی سمانه گفت که شوهرش با یکی از دست اندرکاران اصلی گمرک آشناست و کلی جنس وارد می کنه و خودش  نمایندگی فروش لوازم خونگی رو داره ولی تا دلت بخواد از هر جنسی می خره و می فروشه جز آدمیزاد . ولی رامش یه زندگی معمولی داشت . اون و شوهرش دو تایی شون دبیر بودن . ظاهرا زنای خونه دار  امکانات مالی بهتروبیشتری داشتن .
 -خب دخترا . امروز باید نشون بدیم که از جوونای امروز امروزی تریم . باید نشون بدیم که دود از کنده بلند میشه . نشون بدیم که ما ازامروزی ها خیلی خوشگل تر و سر حال تریم . دیگه باید  بتر کونیم .
 رامش : فقط یاید حواسمون باشه که خودمون نترکیم . .
 ویدا : سمانه این چه قیافه ایه که درست کردی .
 -از صبح تا حالا مشغول بودم که وقتی شما رسیدین وقت کمتری گرفته شه و بیشتر به شما برسم .
 ویدا : این تیپی که زدی بد نشده ولی چقدر پودر و پنکک مصرف کردی . انگار پوست صورتت مصنوعی شده .
-فکر می کنی .الان پسرا این جوری بیشتر دوست دارن ؟
 -ابروتو چرا این قدر شمشیریش کردی . حالت چشات خوشگله . مژه هات خوبه ولی .. خوبه .
-چی می خواستی بگی ویدا بگو دیگه ..
رامش : من بگم ویدا چی می خواست بگه ؟ می خواست بگه یه نموره ای مصنوعی به نظر میای .
 -اتفاقا پسرا به دنبال چیزای استثنایی هستن .
 ویدا : ولی به نظرم یه میکاپ مختصر که بتونه یه جلوه ای به زیبایی طبیعی آدم بده از همه اینا بالاتره . مگه می خوای خودت رو ساندویچ کنی بدی پسرا بخورن ؟ یا این که می خوای واسه خودت خواستگار جمع کنی ؟
سمانه : دختر این قدر امل بازی در نیار . اون وقتا هم که بچه محصل بودی  سرت تولاک درسات بود و به خودت اهمیتی نمی دادی . آخرشم چی نصیبت شد ؟ یه کار مند بانک .. بابات و داداشت چی هستن ؟ دکتر ..
-بس کن سمانه . رامین هم به اندازه کافی واسه خودش داره .
 رامش : منم راضیم . حالا این که نشد هر چی می خوام واسم تهیه شه .
 -همه ما همینیم . ولی تا اون جایی که می تونیم باید از زندگیمون لذت ییریم . مردا رو هر چقدر بیشتر بدوشن بیشتر شیر میدن . به آه و ناله و نداریم نداریم اینا نباید زیاد گوش داد .
 رامش : چرا به مردا توهین می کنی ..
 سمانه : این نظر شخصی منه . تو هین هم نیست . خصلت اینا همینه .
-اگه خصلت مردا همینه پس چرا داری واسه اونا خودت رو به کشتن میدی ؟
 ویدا : سمانه ! مگه تو نگفتی رامشو آوردی توی خط ؟
-آره . ولی فکر کنم امروز از دنده چپ پا شده . ببینم با شوهرت دعوات شده رامش ؟ ویداجون! فکر کنم  رامش یه چیزی ازشوی خودش خواسته واسش نخریده .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی