ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 21

فکرش دیگه متوجه خونه و زندگی و شوهر داری و درست کردن غذا نبود .  حتی به اینم فکر نمی کرد که رامین بیاد و شاید بتونه دردی از درد هاشو در مون کنه . اون یه حس خاصی نسبت به دنیای خیالی خود پیدا کرده بود . مثل یه دختر مجرد رویایی شده بود . هر چند می دونست مجرد ها هم این روزا زیاد به رویا دل خوش نکرده هر چند وقت در میون اونو با واقعیت در هم می کنن . رفت به حموم . شیر تلفنی رو گرفت و با فشار روی کسش آب می پاشوند . اون این حرکتو در یکی از فیلمهای سکسی خارجی دیده بود که زنی با این کار لذت زیادی می برد .. اونم این لذتو حسش می کرد . این آب و تیزی اونوبین لبه ها و دور کس و درون اون پخش می کرد . بی حال شده بود  .  تمام کارای خونه اش مرتب بود جز این که باید ناهار رامین  و خودشو ردیف می کرد .. از حموم اومد بیرون . بازم فکرش رفت پیش این که حالا به هوشنگ چی بگه . آیا حرفی نزنه ؟ حس می کرد که حالا تا حدودی بی پرواتر شده . خیلی راحت تر می تونه مسائلو حلش کنه . می تونه احساسات خیلی ها رو درک کنه . نیاز دخترا و پسرایی رو که نمی تونن با خواسته های جنسی خودشون کنار بیان و برای رفعش کاری بکنن . تا کی باید شکیبا بود ؟! بهترین سالهای جوونی خیلی ها داره به پیری می رسه و همش دم  از صبر و تحمل و قناعت زده میشه . ویدا دوست داشت بره به رختخواب و به حال خودش خوش باشه . سست و بی حال و خمار .. هر چند دوای درد او یه کیر خستگی ناپذیر و انرژی بخش بود . فکر این که یه روزی خودشو در اختیار کسی غیر از شوهرش قرار بده اونو دیوونه اش کرده بود .. رامین منو ببخش باور کن من نمی خوام قدم خلافی بر دارم .. اینا همه یه ذهنیت گرایی و تخیله . کاش توخیلی بهتر از اینا عمل می کردی و نمی ذاشتی که من وقتمو الکی تلف کنم .. با همه این جور در فکر فرو رفتن ها ویدا بازم دوست داشت که از این بازیها لذت ببره .. حس می کرد که اگه ساعتی رو وارد فیسبوک نشه سرش کلاه رفته و ازقافله عثقب مونده . و بیشترش به خاطر هوشنگ بود که می خواست بفهمه اون احساسشو و این که چراعلاقه داره همش از این جور چت کردنا و رابطه  سکسی مجازی بگه . بدنش گرگرفته بود . دوست داشت بره سر کوچه و خودشو به چند تا مغازه دار جوون نشون بده .. خرید کنه .. عشوه گری کنه ..  سر صحبتو با اونا باز کنه . مزه دهنشونو بفهمه . بفهمه که اونا  در موردش چی فکر می کنن . چند بار محکم و با کف دستش زد به کسش .. حس بیرون رفتن رو نداشت . خماری و سستی و بی حالی برش غلبه کرده بود . اگه با این شرایط می رفت بیرون بی شک خیلی ها متوجه حشری بودن اون می شدند و اون وقت همون حسی رو نسبت به اون پیدا می کردند که به یک زن هرزه پیدا می کنن . تصمیم گرفت بره سراغ هوشنگ و بچسبه به همون چت کردن . اون طرف هوشنگ نگران این بود که  ویدا چه عکس العملی نشون میده .. آیا این مسئله رو اون اثر گذاشته ؟ یا این که باعث نفرت و گریز اون شده ؟ تاخیر ویدا نگرانش کرده بود . بالاخره ویدا پیداش شد . هوشنگ اضطراب خاصی داشت .. از شروع صحبتش هراس داشت . ترجیح داد که در مورد مطالبی که براش فرستاده بود سوالی نکنه . ویدا هم منتظر بود که هوشنگ شروع کنه . برای همین دو تایی شون در این مورد حرفی به میون نیاوردن . در حالی که هر دو شون دوست داشتن در این مورد حرف بزنن . ویدا کاملا بر هنه بود . در همین لحظه زنگ در خونه شون به صدا در اومد . زنگ در اصلی  ورود به محوطه نبود .. فوری یه مانتوی نرم تنش کرد و رفت درو باز کرد . روسری هم سرش نکرده بود .. هر چند اون گاهی این مسئله رو رعایت نمی کرد ولی تا اون جایی که می تونست در فضای این آپارتمان ها رعایت می کرد تا روی مردا رو زیاد نکنه که بهش نظر خاصی داشته باشن . پسر جوونی بود که اونو نمی شناخت ..
 -ببخشید منزل آقای اکبری ؟ ..
 ویدا یه نگاهی به اون پسر انداخت که همچنان به زیر گلوش زل زده بود
 -نه من همچه شخصی رو نمی شناسم .
 وقتی که اون رفت و یه نگاهی به خودش انداخت متوجه شد که دو سه تا از دگمه های بالای مانتوی نرمشو نبسته و پارچه هم طوری بوده که یه قسمتی از بالای سینه هاشو انداخته بود توی دید . برگشت به دنیای مجازی خودش .. این بار هوشنگ سر صحبتو به این صورت باز کرد ..
 -ازم که دلخور نیستی ؟
-برای چی ؟
 -واسه اون مطالبی که برات  نوشتم.
-تو نوشتی ؟ کدوم مطالب ؟
-اوه نه ببخشید منظورم همون مطالبی بود که فرستادم .
-چرا.. نصف بیشترشوخوندم. ..
-چه طور بود ؟!
 در این جا ویدا برای لحظاتی سکوت کرد . نمی دونست چه جوابی بده که ضمن حفظ خودش کاری کنه که رامین بحثو ادامه بده . در همین لحظه تلفن زنگ خورد .. شب جمعه ای رو به عروسی ناهید دعوت شده بود . ناهید یکی از بهترین دوستان دوران راهنمایی و دبیرستانش بود .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی