ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 169

می خواستم هر طوری شده رواحساساتش اثر بذارم . اونو تکونش بدم زهر خودمو بریزم . می دونستم دیگه خیلی دیر شده .. عصبی بودم . اومدم بیرون .. طبق معمول اون دو تا پسر رو دیدم که دارن با هم می پلکن . فرزان با یه شلوارک اون جاا ایستاده بود ولی جاوید لباساش مرتب تر بود . اصلا از حرکات اون پسرا خوشم نمیومد . در این آب گل آلود اونا همچنان به دنبال ماهی بودند . ولی این ماهی به دنبال صیادی بود که اسیر دام و تور اون بشه . اسیر قلاب اون شه . لب و دهنش زخمی شه . من شکارچی خودمو می خواستم همونی که سالها خودشو شکار من می دونست ولی من اونو ندونستم و نخواستم و از خودم روندمش . حالا اسم یه زن دیگه روش بود . من هویت خودموگم کرده بودم . همه چیز خودمو گم کرده بودم . شخصیت و آبروی خودمو . دیگه هیچی ازم نمونده بود . حوصله  با آسانسور پایین رفتن رو نداشتم . این که اون دو تا پسر با یه بهونه ای به دنبالم راه بیفتن حرصمو در می آورد . جاوید لعنتی تو که دوست دختر داری منو می خوای چیکار و تو فرزان تو که هر دختری رو که گیر میاری باهاش حال می کنی من چه به دردت می خورم اونم آدمی که هفت هشت سالی رو ازت بزرگترم  . فقط یه سلام و علیک مختصر با هم داشتیم . وقتی که می خواستم برم به سمت راه پله یه نگاهی به پشت سرم انداختم . فرزان دستش بود رو شلوارک و داشت با کیرش بازی می کرد . یه لحظه ترس برم داشت . نکنه شهوت بزنه به سرشون و به من حمله کنن . به یاد حرکت مهران و دوستش افتادم . خب مگه من چیکار کرده بودم . تسلیم شده بودم ولی حالا به تنها چیزی که فکر نمی کردم سکس بود و این که خودمو در آغوش مردی ببینم . نمی دونستم اون وقت شب کجا برم . از کوچه رفتم بیرون . ماشینمو نبردم . یکی دو تا مرد رو دیدم که دارن پچ پچ می کنن . یه گوشه ای هم یکی رو دیدم که کنار تیر برق لمیده . شایدم معتاد بود . ترس برم داشت و برگشتم خونه . پسرا رفته بودن .ولی حس کردم که منو از روزنه می پان ... استرس عجیبی داشتم . بدنم می لرزید . یه چیزی بهم می گفت که اگه این بار زنگ بزنم گوشی رو می گیره .. واتفاقا حدسمم درست بود . شایدم داشتن با هم سکس می کردن . دوستم شایدم بهترین دوستم شده بود همسر بهترین کس زندگیم . مردی که حالا اونو از همه دنیا بیشتر دوست داشتم . با همه پرزدنهاش و از بوم من رفتن هاش هنوز اونو همای خوشبختی خودم می دونستم . فرزاد گوشی رو گرفت .. واقعا در مونده شده بودم . نمی دونستم کدوم یک از حرفایی رو که توی دلمه بهش بزنم . چه جوری اون و احساساتشو تحت تاثیر قرار بدم . باید یه جوری خودمو خالی می کردم .. به یادش آوردم که اون شبی که با هم از دواج کرده بودیم خودشو خوشبخت ترین مرد دنیا می دونست حالا چی شد اون همه عشق و احساس . من با تمام درد و رنج درونم این حرفا رو می زدم ولی می دونستم که که دارم خیلی مضحکانه عمل می کنم . آحه کی میومد واسه یه زن لجن و هرزه ای دل بسوزونه که خودشو از چشمه ای زلال انداخته به مردابی که بوی تعفنش هنوزم به مشام می رسه . وقتی من از خودم بدم میاد چه طور می تونم انتظار داشته باشم که یکی دیگه خالصانه دوستم داشته باشه . می دونستم اشکامو نمی بینه ولی اینو هم می دونستم که دلش واسم می سوزه . اون خیلی زود گوشی رو داد به گیتا .. سعی کردم در مقابل رقیب پیروزم کم نیارم . بهش گفتم بی معرفت نمی تونستی ما رو به عروسی خودت دعوت کنی تا یه چشم روشنی واست بیاریم ؟ صدای بلند فرزاد رو می شنیدم که به من می گفت شیطان .. خبری من به گیتا می گفت که بذار این شیطان بره گمشه .. ..  می دونستم که اون مهربونه . می دونستم که هنوزم دلش پیش منه . می دونستم . نه شایدم داشتم خودموگول می زدم . می دونستم پست ترین آدم روی زمینم ولی بازم خودمو مظلوم ترین می دونستم . انتظار داشتم به من  رحم کنه . حتی فقط یک بار برای یک بار دیگه باهام باشه . تن لختمو بغلش کنه . تا من این لحظات تلخ و شکستو فراموش کنم . بهش گفتم فرزاد گذشته ها مون زندگی مشترکمون , خاطره هامون برات هیچ و پوچ بوده ؟ .. اونم در جواب بهم گفت آره همه پوچ بوده .. بهش گفتم یادت میاد اون شب اولی رو که رفتیم به خونه بخت تو منو از همه ستاره های آسمون بهتر و بر تر می دیدی .. بهت گفتم ستاره ها تنهان و تو بهم گفتی که هیچوقت ستاره خودت رو تنها نمی ذاری ؟ بهم بگو هنوز دوستم داری . بهم بگو هنوز بهم فکر می کنی . بگو ته خاطره هات هنوز یه جایی دارم . و اونم در جواب بهم گفت مغرور و خود خواه و بی عاطفه . خودت فرار کردی .. گوشی رو قطع کرد . خیلی راحت . اولین باری بود که وسط صحبتامون گوشی رو قطع می کرد . چقدر دلم می خواست در اون لحظات مرگو در آغوش بکشم . جز اون به هیچی فکر نمی کردم .  من براش مرده بودم . حتی ته خاطره هاش هم جایی نداشتم . من که حاضرم به دست توبمیرم چرا با هام این کارو کردی ..  حرفایی رو که بهش زده بودم یکی یکی به یادم میومد . بهش گفته بودم ازش خواسته بودم که فقط یه بار دیگه فقط یک بار بهم بگه دوستم داره . می دونم داره .. اگه دوستم نمی داشت تا این حد برام عذاب نمی کشید . سرم داشت می ترکید .داشتم منفجر می شدم . اون در آغوش یک زن دیگه .. اون ازیه کس دیگه ای لذت ببره ؟ من چطور می تونم زنده باشم .. ولی به یاد آوردم که بار ها و بار ها من تن خودمو داده بودم به دست مردایی غیر اون . سرمو کوبوندم به دیوار .. حتی خدا صدای گریه های منو نمی شنید . تنها بودم . تنهای تنها . یه فکر شیطانی اومد به سراغم .  دوست داشتم که اون شب شیطان همدمم باشه .. و من خودمو در اختیار شیطان قرار بدم . برای این که شیطان همدمم باشه باید اونو وارد خونه ام می کردم . هر چند شیطان همیشه با منه ولی حالا می خواستم اونودر لباس پسر همسایه بیارم به خونه ام . بذارم هر کاری که دوست داره با هام انجام بده . حالا که من پست و هرزه و فراموش شده ام بذار در این شب زفاف تو فرزاد .. در شب ازدواج تو یک بار دیگه خودموتسلیم کنم . به خودم نشون بدم که منم می تونم . منم می تونم . که من هنوزم پستم . که حقم بوده که تو رفتی با یکی دیگه .. ولی می دونستم که این سکس شاید نتونه اعصابمو آروم کنه . نتونه تامینم کنه . نتونه منو از انفجار رهایی بده .رفتم بیرون .. این بار پسرا رو ندیدمشون .. در خونه شونو زدم .. دوست نداشتم فرزان بیاد پیشم .می خواستم با یه ترفندی جاویدو بکشونم به خونه مون . فرزانو آتیشش بدم . شایدم به گوش دوست دختر جاوید می رسید . من باید یه جوری همه چی رو می ریختم به هم تا این جوری آروم شم . دلم خنک شه تا انتقام خودمو از طبیعت و سر نوشت و عاشقا بگیرم . عشق پوچه .. عشق دروغه . مخصوصا این مردا که نمی تونن عاشق باشن .. مردا بی وفان مردا سنگدلن .. مردا بی رحمن .. مردا عوضی هستن ..آشغالن .. ولی فرزاد که این طور نبود آخه اون با همه فرق داشت .. دو تایی شون اومدن دم در .. به زحمت خونسردی خودمو حفظ کردم . -خواب بودین ؟ -نه داشتیم درس می خوندیم . -شما صداهای عجیبی به  گوشتون نخورده ؟ یه حسی بهم میگه یه دزدی غریبه ای این طرفاست . من نمی دونم چرا همش از داخل خونه ام یه صداهایی می شنوم . دو تایی شون اومدن به خونه ام و چیزی ندیدن .. -ببخشید آقا جاوید ..می تونم یه خواهشی بکنم .. -بفر مایید -شبو توی آپار تمان من بخوابین .اگه امکان داره ؟.این جوری احساس امنیت بیشتری می کنم . شما هم جای داداش کوچیک من .. گل از گل جاوید شکفته بود .. فرزان : فرزانه خانوم  من می تونم بیام . جاوید و دوست دخترش قراره الان تماس تلفننی داشته باشن . شارژش تموم شده .. از خونه زنگ می زنه .-کی ؟ الان ؟ نیمه شب ؟ تازه تو از کجا می دونی . .. عیبی نداره . می تونه بیاد  همین جا با دوست دخترش تلفنی حرف بزنه .من چند تا شارژ دارم . ایناهاش تقدیم اقا جاوید گل . -ولی اگه دوست دخترش بفهمه که ... نذاشتم ادامه بده . پسره پررو به خاطر چشم چرونی خودش می خواست مایه بیاد . ولی خیلی لذت بردم از این که می دیدم از همین حالا دو به هم زنی ها شروع شده به خوبی پیش میره .. جاوید : فرزان جان ! فرزانه خانوم اینو  گفته .. شرمنده ام داداش. فرزان با حرص و عصبانیت رفت بیرون . و من موندم و جاوید .. این اعتماد به نفسوداشتم که بقیه شم می تونم پیش ببرم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی