ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

آنا و الینا 2

از اون طرف کاتیا  در حال نصیحت کردن فرزند دو جنسه زنانه پوشش  آنا بود.
 -عزیزم حتما می دونی شرایطت به چه صورته .
-مامان من می دونم چی می خوای بگی . من و الینا همو دوست داریم . می خواهیم با هم باشیم .
 -قانون روسیه این اجازه رو نمیده . اگه کاسه صبر کریستینا لبریز شه و بره همه چی رو پیش قانون اعتراف کنه شاکی شه  ..اگه بفهمن دیگه اون وقت کلاهتون پس معرکه هست . و دیگه خیلی شانس بیارین که آزاد شین و از هم دور باشین .
-مادر هیچ چیزی نمی تونه ما رو از هم دور کنه . خاله کریستینا هر گز ما رو لو نمیده .  پای دختر خودشم در میونه تازه آبروی خونوادگی اونا هم به خطر میفته و موقعیت شغلی شوهر خاله که رئیس بانکه .
-آنا اگه به خاطر تمایلات جنسی داری میگی مثل تو زیاد هستند . بعد می تونی به روشهای دیگه خودت رو ار ضا کنی .
-مادر این جوری داری از فرزندت حمایت می کنی ؟
 -آنا حق با خواهرمه .. من جواب اونو چی بدم . دخترش مشکلی نداره . اون می خواد مادر بزرگ شه . 
-مادر خواهش می کنم . تو باید پیش اون هوای منو داشته باشی .
-باور کن منم دوست دارم . من الینا رو مثل دختر خودم دوست دارم . می دونم چه دختر خوب و مهربونیه . تا حالا به منم که خاله اش میشم بی ادبی و بی احترامی نکرده . خیلی مودب و با فر هنگه . اما هر چی که فکر می کنم اون از نظر بدنی و ساختمان جنسی سالمه . تو اگه دوستش داری نباید حق مادر بودن رو ازش سلب کنی . نباید کاری کنی که اون شاید چند سال دیگه یا سر پیری حسرت اینو بخوره که چرا فرزندی نداره . حالا میگیم خاله کریستینای تو هیچی و همه چی بر گرده به الینا . خودت  عقلت رو قاضی قرار بده . به نظرت این انصافه که دختر خاله ات رو از داشتن فرزند محروم کنی ؟
آنا به فکر فرو رفت ..
 -ولی مامان من و الینا یکی دو بار در این مورد حرف زدیم . اون  میگه براش مهمه که از زندگی در کنار من لذت ببره و بقیه فرعیاته .
-ولی همین فرعیات گاه از هر اصلی اصلی تر میشن . حرفای کاتیا تا حدودی آنا رو تحت تاثیر قرار داد . از این که اون دوست نداشت الینا رو ناخواسته وادار به انجام کاری کنه .. کاتیا هم حس کرد که حرفاش بی نتیجه بوده ولی از چهره در هم رفته آنا فهمید که احتمال اون هست که آنا بیشتر به حرفاش فکر کنه . آنا  به خونه الینا رفت .
 -خب آنا چه خبر !
-تو چه خبر !
-هیچی خاله ات تا می تونست نصیحتم کرد الینا ..
الینا موبایلشو روشن کرد و تمام گفتگو های بین خودش و مادرشو گذاشت تا آنا گوش کنه . اتفاقا آنا هم گفتگوی  خودش و مادرشو ضبط کرده بود . آنا حس می کرد که الینا بیش از حد واسش فداکاری کرده و با مادرش پیچیده .
-گرفته به نظر می رسی آنا!
-مادر و خاله هر دو یه حرف مشترکی رو می زدند .
-چی آنا ؟
 -این که من نباید با سر نوشت تو بازی کنم . نباید تو رو ار مادر شدن محروم کنم . که من به دردت نمی خورم که من سر نوشتم از تو جداست .
-بی خود از خودت حرف در نیار . اونا هیشکدومشون از این حرفا نزدن .
-ولی معنای حرفاشون همین بود  . که من تو رو بد بختت نکنم .
-من بچه نیستم . اصلا تو چته آنا . نکنه چون به اندازه کافی با من بودی دلت رو زدم و واست یکنواخت شدم . آره ؟ همین طوره ؟
-نه .. نه .. من دوستت دارم الینا . دیوونتم . بدون تو نمی تونم . تو اگه از دواج کنی من روانی میشم . شایدم خودمو بکشم  .
-ولی من هر گز از دواج نمی کنم .  می خوام برای همیشه پیش تو بمونم . چرا آزارم میدی دختر خاله . تو اگه دوستم داشته باشی اشکمو در نمیاری .  الینا داشت گریه می کرد ..
-عزیز دلم . فدات شم . گریه نکن . اشکمو در میاری . همه اینا به خاطر توست . باور کن . نمی خوام که به خاطر فدا کاری زندگیتو خراب کنی .
 -اولا به خاطر خودمم هست و بعدش اگه هم فدا کاری باشه فدا کاری هم دلیل بر عشق و دوست داشتن و محبت زیاده که من نسبت به تو دارم . این برات  مهم نیست ؟ ارزش نداره ؟
 -آههههههه چرا .. چرا عزیزم . بیا همو بغل بزنیم . درو از داخل قفل کردند .
-می دونم خاله کریستینا حالا داره از دست ما دیوونه میشه و شوهر خاله میخائیل هم دست کمی از اون نداره .
 -ولش کن . بعدا میگیم داشتیم درس می خوندیم .
-آره در یک اتاق در بسته .
 -زبونمو باز نکن .کسی نمی تونه به ما بگه چیکار کنیم .
-ولی اونا خونواده تو هستن
-خونواده ای که خوبی و خوشبختی دخترشون براشون ارزش نداره چه فایده ای برای من دارن .  وقتی که اونا درکم نمی کنن منم اونا رو درک نمی کنم . اصلا چرا اونا باید برای زندگی و سر نوشت من تصمیم بگیرن ؟
-دوستت دارم الینا .. دوستت دارم .. دلم تنگ شده واسه لخت در آغوش کشیدنت .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی