ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بن بست ها

دنیای بچگی هم واسه خودش یه دنیاییه . بچه ها خیلی چیزا رو نمی فهمن ولی هم نفهمیدن هاشون سبب میشه که چیزایی رو بفهمن که بعد ها به دردشون می خوره و ممکنه زمینه ساز حوادث عجیبی بشه .  اون روزا من تنها فرزند خونواده بودم و پدرم منو خیلی دوست داشت . با همه اینا  هم پدر و هم مادرم دوست داشتن که یه دختر هم داشته باشن . تا این که  دیدم یه روزی همه بهم میگن هانی کوچولو به زودی  مامانی یه خواهر کوچولو واست میاره .. بابام کارمند بود و صبح که می رفت بیرون تاغروب  بر نمی گشت . من چهار پنج سالم بود . پسرعموم خیلی خوش تیپ و خوشگل و چهار شونه بود . اون سیزده سالی رو ازم بزرگتر بود .. صورتش سفید بود و چشاش آبی ..  هر وقت که بابام می رفت سر کار پسر عموم میومد خونه مونو اون و مامان می رفتن به یه اتاق دیگه ای و درو قفل نمی کردن . فقط یه چیزی می ذاشتن پشتش که اگه می خواستی درو باز کنی صدا می کرد . یه روز من بی هوا به  در اتاق خواب یه فشاری آوردم هر بار این کارو می کردم خودم می ترسیدم و می رفتم ولی ظاهرا اونا دوباره اون وسیله سنگینو می ذاشتن پشت در .اما اون روز آب از آب تکون نخورد . فقط یه خورده به اندازه چند سانت در باز شده بود و من از گوشه اون پسرعمو هرمز رو می دیدم که  لخت شده و مامان ستاره هم کونشو بهش چسبونده و دارن یه حرکتایی می کنن که شبیه به رقصه . مامان هم داره یه ناله هایی می کنه . اون وقتا حالیم نمی شد که چی به چیه . مامان دست به شکمش می زد و می گفت هرمز می دونی این داخل کیه .. چیه ؟
-من چه می دونم یا دختر عمو یا پسر عمو ...
 -دیوونه این تخمیه که توکاشتی توی شکمم . این بچه توست ..
 اینوکه مامان گفت هرمز خودشو کشید عقب .. چقدر کلفت و ترسناک و زشت و دراز و بد قواره بود همونجایی که ازش جیش می کنیم و بعد ها فهمیدم که بهش میگن کیر .
 -چرا ترسیدی . مگه می خوام همه جا جار بزنم که بابای بچه دومم برادر زاده شوهرمه ؟
 نمی دونم چی شد که هرمز کمر مامانو گرفت و همون کیرشو کوبوند به ته سوراخ مامان ..مامان  وقتی منو با خودش می برد حموم و اون شکاف لاپاشو می دیدم خیلی بدم میومد از این که اونونگاش کنم . خیلی چاقالو بود .  مامان خیلی ناله می کرد .. هرمز هم همش جان جان می کرد و می گفت بگیرش و مال توست زن عمو مال توست ستاره جون . مامان ستاره پاهای هرمزو انداخت رو دوشش و دهنشو گذاشت رو سر کیرش و داشت اونو میکش می زد . بی خیال فقط داشتم نگاشون می کردم . این که این که توی شکممه مال توست و از این حرفا اصلا برام مهم نبود و راستش تا مدتها فراموش کرده بودم این موضوع رو .. تا زمانی که بالغ شدم و خیلی تصادفی یادم اومد اون جملاتو و بهش فکر کردم . اما اون روز هرمز سینه های درشت مامان ستاره رو گرفت و در حالی که میکشون می زد گفت یادت باشه به بچه ام خوب شیر بدی می خوام چاق و چله و خوشگل شه ..
 -هر مز هر مز بکن منو محکم تر ..
 مامان و هرمز خیلی حرف می زدن . بیشترش ناله بود .. مامان کونشو گذاشته بود رو سر هرمز و اونم کسشو لیس می زد . بالاخره مامان دراز کشید  لاپاشو باز کرد پسر عمو فرو کرد توی اون شکافی که شبیه غار بود و چند تا ضربه بهش وارد کرد و کیرشو که کشید بیرون یه آب سفیدی از کس مامان ریخت به کناره های لاپاش .. بعد از اون روز من دیگه به اون سمت نرفتم . وقتی که بزرگ تر شدم تا به سن بلوغ می دونستم که مامان کار زشتی می کنه ولی وقتی که بالغ شده لذتهای جنسی رو درکش کردم دیگه کاملا حس کردم کاری رو که مادر انجام میده تا چه حد زشته خیانت به باباست . و اما چیزی که تا یادم نرفته بگم این که ستایش خواهرم از بس خوشگل بود که همه دوستش داشتند . کاملا شبیه به باباش شده بود . بابایی که هیجده نوزده سال ازش بزرگتر بود . خونواده علاقه عجیبی به ستایش داشتند .. هرمز یه اخلاق فاسدی داشت .. وقتی که بالغ شدم و فهمیدم که مامان چه کاری کرده از همه شون بدم اومده بود . هرمز به خواهرم که دخترش می شد به دیده هوس نگاه می کرد   .. ستایش هم علاقه و احترام خاصی رو نسبت به هرمز در خود احساس می کرد . شاید مادر به خاطر این رابطه پدر فرزندی بود که مدام پیشش از هر مز تعریف می کرد .. ولی یه مدتی که گذشت منم حس کردم که ستایش گرایش خاصی به هرمز پیدا کرده .. دیگه واسش اختلاف سن مهم نیست .. یه بار هرمز و ستایشو دیدم که همدیگه رو بغل زده و لباشون رو لبای هم قرار داره . هرمز حالا رئیس اداره ای بود و هنوز زن نداشت و ستایش هم سال آخر دبیرستان درس می خوند و منم بعد از گرفتن لیسانس تازه از خد مت بر گشته بودم . تا حالا فکر می کردم که ستایش گناهی نداره ولی از این کارش بدم اومد . واقعا که حرومزاده بود . هر مز مادرموگایید حالا می خواست با خواهرم که دخترش بود حال کنه . تنها یک راه واسم مونده بود و این که همه چی رو واسه ستایش تعریف کنم . این که بهش بگم تو خواهر ناتنی من هستی و هرمز باباته .. گاه به این فکر می کنم که برم به بابام بگم .. به همه بگم . واقعا دنیای کثیفیه .. گاهی آدم به بن بست می رسه ..یه امیدی هست که به گذشته برگرده یا برگرده از نو از یه راه دیگه شروع کنه ولی وقتی به چهار راهی برسی که هر چهار طرفش بن بست باشه اون وقت نمیدونی چیکار کنی ولی می دونستم یه روزی دست به اون کاری می زنم که حس کنم تونستم عقده هامو خالی کنم و به اون لحظه امید وارم ... پایان ... نویسنده .... ایرانی