ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 162

-منو ببوس فرهاد .. با تمام وجودت منو ببوس .. می خوام تو رو حس کنم .. بازم حس کنم که داری با تمام وجودت و با تمام احساست منو می بوسی . می خوام حس کنم که توفقط مال منی . تمام احساستو دادی به من . حالا که خودت این طور خواستی من نمی تونم تو رو با یکی دیگه قسمت کنم.
 -بیتا من مال توام .. یعنی سر سوزنی نباید فکر کنی که هنوزم حس اینو دارم که بخوام با اون باشم . آخه من چه جوری می تونم یه تفاله گندیده ای رو از رو زمین بر دارم و بخورمش .
 -می دونم تو بهم خیانت نمی کنی ولی می خوام ذهنت هم آشفته نباشه .. دستامو گذاشتم رو تن بر هنه اش .. پاهاشو خیلی آروم لمس می کردم .. -ساکت شو عشق من .. حالا وقت این حرفا نیست . دوستت دارم . دوستت دارم . خودت بهم گفتی که بایدکاری کرد که جز انرژی مثبت چیز دیگه ای رو به دنبال نداشته باشه . آخر راه من و تو روشنه.. راهی که من و تو درش میریم روشنه . احساس قشنگ با هم بودنو میشه در آغوش هم پیدا کنیم . لمسش کنیم . با حرارت تنمون .. با خون تورگهامون . با خون عشق ..
 بیتا چشاشو بسته بود و منم لبامو از کناره های صورتش آروم آروم به لباش رسوندم و کیرمو فرو کردم توی کس خیس همسرم .. اون حالا زنم شده بود . دیگه به  فتانه فکر نمی کردم . فتانه عشقی نبود که بهش فکر  کنم  . شاید حق با بیتا بود این که اون فکرمو به خودش مشغول کرده بود . ولی یادم رفته بود که به بیتا بگم اگه به فتانه فکر می کنم نه به این خاطره که دوستش دارم نه به این دلیله که بر گذشته تاسف می خورم بلکه به این خاطره که اون مثل یک کابوس به دنبال منه . بیتا به دمر روی کاناپه افتاده بود . زیر کیر من که از پشت کرده بودم توی کسش خوابش برده بود . ولی نه یه خواب کامل .. چون صدای نفسهاش ازاین می گفت که کامل نخوابیده و اون نرمی و هیجان و التهابش   صحبت ازیک هوس داغ داشت . با انگشتام موهای سر بیتا رو شونه می زدم . آروم انگشتامو رو شونه هاش می کشیدم .. وقتی حس کردم که اونم یه حرکتی به خودش داده سرعت سکسو زیاد ترش کردم .
 -فرهاد .. فرهاد  عزیزم
-چیه ؟ چی شده ..
- نمی تونم جز تو و جز این لحظات به چیز دیگه ای فکر کنم .
-مگه قرار بود به چیز دیگه ای هم فکر کنی .. نکنه دلت تنگ شده واسه دوستت  و ناراحتی از این که چرا بهش فکر نمی کنی ..
 -تو خودت به یادم آوردی . پس نگو در فکرش نیستی ..
 -شروع نکن بیتا . تو که باید برات ثابت شده ..
-حق با توست فرهاد .. راستش من گاه از باور ها میگم .. ولی خودم باور نمی کنم که تا این حد به آرامش رسیده خوشبخت باشم . شاید دارم خودموآزار میدم تا این جوری به خودم بگم که نباید خودمو اذیت کنم ..واسم ثابت شه که خوشبختم  و شاید تو هم بهم بگی که من خوشبختم . آره دلم می خواد توهمیشه اینو به من بگی .. همون جوری که تو دوست داری من برات بگم . بهت بگم عاشقتم . دیوونه وار دوستت دارم ..
دستاشو گذاشته بود روی مبل . طوری که زیر بغل خوشگل و برق انداخته شو نشونم داده بود . عاشق این بود که اون جا رو زبونش بزنم و بلیسمش .. وقتی خودمو به سمت جلو تر می کشوندم کیرم جاش محکم تر می شد ..
 -فرهاد  دلم می خواد زود تر ا رگاسم شم
-که بری بخوابی ؟
-نه از نو روی تخت شروع کنیم .
 حس کردم که اونم فقط به خودمون دو نفر فکر می کنه .. دلم نیومد ازش بپرسم که آیا اونم حس منو داره یا نه . نمی خواستم تمرکزشو بهم بزنم .. سرشو آورد بالا و اونودر قسمت بالای مبل قرار داد وحالا کاملا روش سوار بودم .. وقتی حسشو دیدم بازم سرعتموزیاد ترکردم . و تا می تونستم واسه لذت بردن اون سنگ تموم گذاشتم طوری که اصلا متوجه نبودیم پس از رسیدن به اوج لذت کی خوابمون برد .
صبح روز بعد دیر تر رفتم به نمایشگاه . از کار و کاسبی و فروش خبری نبود . می شد به کارای دیگه هم رسیدگی کرد ولی بی اختیار به یاد مارمولک بازیهای فتانه افتادم . خیلی دلم می خواست سوختن اونو حسش کنم . اگه سر سوزنی نسبت بهش احساس ترحم می کردم همونو شب گذشته از بین برد . خنده ام گرفته بود .. از این که بازم باید خودمو به تغییر اسامی عادت بدم . فتانه ای که میشه فرزانه و فرهادی که میشه فرزاد .. برام جالب بود که وقتی که با بیتا روبرو شد چه احساسی داشته ..راستی اسم اونو چی میذاره . فکر نکنم وقت کرده باشه داستان دیشبو بنویسه ..جالب بود .. نخستین قسمتی که به چشمم خورد همون ماجرای ملاقات چند روز قبل از ازدواج من و بیتا بود که ماوفتانه همو در پارک دیده بودیم .. اسم بیتا شده بود گیتا .. واین هم از خاطره اون روزی که فتانه من و بیتا و فربدو درپارک دیده بود و بعدش فربدو واسه یه روز با خودش برد . ......
خیلی دلم گرفته بود . به یاد فرزاد و فربد ثانیه ها رو سپری می کردم . نمی دونم چرا هوس پارکی رو کرده بودم که بیشتر وقتا سه تایی مون می رفتیم اون جا . فرزاد بیشتر وقتا آروم بود ولی وقتی چیزی رو می خواست تا اونو به دست نمی آورد کوتاه نمیومد . اون عاشق بازی با وسایل این پارک بود . صدای همهمه بچه ها و پدر و مادرایی که دست بچه هاشونو داشتن منو به یاد اون روزای نه چندان دورم انداخت . چی می شد حالا من در کنار فرزاد وفرشاد  می بودم . همون خانواده خوشبختی می شدیم که همه حسرتشو داشتن . افسوسشو می خوردن .. واسه یه لحظه به نظرم اومد که صدای فرشادوشنیدم . شاید یه توهم بود .. ولی نه .. خودش بود . خود خودش .. حتما باباشم همین طرفاست .. هیجان داشت منو از پا مینداخت . خواستم بر خودم مسلط شم . اگه فرزادو دیدم چی بهش بگم . چی می تونم بهش بگم .. ولی نه    اووووووهههههه خدای من . اون زن کیه باهاشه .. خواهرش که نبود .. مادرشم که این قدر جوون نبود .. آخخخخخخ اون گیتا بود . اصلا فکرشو نمی کردم که اونو این جا ببینم . گیتا مستاجر فرزاد بود . ولی چرا اونا این قدر صمیمی و نزدیک به هم بودن .. با این که از فرزاد جدا شده بودم و اونم آب پاکی رو رو دستم ریخته بود ولی حس حسادت زنانه ام تحریک شده بود . نمی دونم هنوز به چی دلخوش بودم که جوش آورده بودم . گیتا یکی از بهترین دوستان دوران زندگی و چند سال آخر تحصیلم بود . اون چرا خودشو به شوهر سابقم چسبونده ؟ احساس کردم یه چیزی به اندازه یه قلوه سنگ جای قلبم نشسته .. سنگینی می کنه و داره منو از پا میندازه .. نتونستم طاقت بیارم .. وقتی باهاشون سلام علیک کردم از گیتا پرسیدم تو این جا چیکار می کنی که فرزاد اومد جلو و بهم گفت گیتا همسر آینده منه .. آب سردی رو من پاشیده شده بود . به زحمت تونستم جلو چین خوردگی صورتمو بگیرم . می خواستم زمین دهن باز کنه منو ببلعه .. می خواستم بمیرم . گیتا برام از آزادی و حق انتخاب آدما گفت . به حق یا به نا حق اومده جای منو گرفته بود . انگار کوهی از غم رو دوشم نشسته داشت خردم می کرد . گیتایی که این اواخر برای زندگی مشترک من و فرزاد  دل می سوزوند حالا واسم از اراده و آزادی در انتخاب همسر می گفت . اون حالا شده بود ملکه فرزاد .. حس کردم زیادیم .. یک تفاله ام ..یک تحقیر شده .. می دوستم فرزاد مقصر نیست ولی دوست نداشتم به این زودی با یکی دیگه قول و قرار بذاره . فقط فرشاد بهانه ای بود واسه موندن من در کنار اونا . راستش دلمم واسه پسرم تنگ شده بود .. همونی که یه روزی بی رحمانه قصد داشتم اونو با باباش تنها بذارم و همراه مهران برم به امریکا .. به امید حرفایی که معشوقم بهم زده بود و گفته بود که بعدا می تونی پسرت رو هم با خودت ببری .کار به جایی رسیده بود که یک زن دیگه اومده بود جای من و داشت نصیحتم می کرد . حس کردم بیشتر حرفاش درسته ولی نمی خواستم بشنوم . با من از گرداب زندگی می گفت ..از پشت کردن بعضی آدما به خوشبختی .  رفتم طرف فرشاد ولی فرزاد طوری اومد نزدیک من و خودشو به پسرمون نزدیک کرد که فهمیدم دوست نداره کنارش باشم. منی که اونوبه دنیا آورده بودم . کار به جایی رسیده بود که رفیقم یا رقیبم گیتا اومد وفرزادو به گوشه ای کشید و داشت زمزمه هایی می کرد که یه ذره شو متوجه شدم که داشت در مورد مقام ارزنده مادر می گفت .. کاش می مردم و شاهد اون نبودم زنی که  روزی ملکه قصر طلایی همسرش بوده حالا حتی به عنوان کنیز در گاهش هم نمی تونه همراهیش کنه و باید محتاج ملکه ای دیگه باشه . کسی که جاشو گرفته .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی