ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 164

احساس تنهایی می کردم . دور و برمو شلوغ کرده بودم . پر از سرگرمی های مختلف ..ولی دوست داشتم یکی در کنارم باشه . فرشاد بیاد و اذیتم کنه و من همش بهش بگم نکن .. پسر نکن . بازم رفتی خونه مادر بزرگت و اونا لوست کردن ؟ بابات بیاد جلو.. با همه خستگی روزانه اش کمکم کنه . چرا مردم دنیا منو حس نمی کنن . فکر می کنم که باید از همه برید . چون اتصال به همه یعنی مرگ و تباهی .. ولی اگه این طور باشه بازم می خوام بمیرم . از پنجره بیرونو نگاه می کردم . حالا فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم . اون وقتا هم که خونه و زندگی من به راه بود و تقریبا دارو ندار فرزاد مال من بود بازم یه چیزی به نام عقل تو کله ام بود که خودم خرابش کردم . هیچی سر مایه آدم نمیشه و نیست جز همین فکر کردن . فکر کردن به این که کی بوده و کی هست و کی باید باشه . زنگ زدم واسه مهران ..
-عزیزم سلام من اومدم به خونه جدیدم. برج نیست .. یه جای خودمونی تره ..
-به سلامتی ..
-یه سر پیشم نمیای ؟
-حتما من باید بیام ؟
 -مهران یه بار منو میون کار انجام شد قرار دادی چیزی بهت نگفتم . من عاشقتم . تو که خودت می دونی چقدر دوستت دارم . شرایط عادی نداشتی و ازم خواستی که با دوستت باشم و منم دیگه راه فراری نداشتم و دیدم تو هم داری لذت می بری از اینکه من در کنار تو با یکی دیگه باشم . می دونم این جوری نیست . همون مهرانی میشی که عاشقم بوده .. همونی که بهم می گفت از سالها پیش  دوستم داشته و تا ابد تا اون جایی که نفسی هست  پیشم می مونه و تنهام نمی ذاره .
 -ببین فرزانه ..خودت رو با این حرفا فریب نده . اگه یه جایی یه وقتی یه خواستگار خوب پیدا شد منتظر من نشین . می تونی ازدواج کنی . بهش نه نگو . البته من هیچوقت فراموشت نمی کنم .  در هر صورت هر وقت که بخوای دستی به سر و روت می کشم تا شوهر داری و زندگی متاهلی خسته ات نکنه و یکنواخت نشه . برات تنوع داشته باشه . خیلی به من حال میده  حال کردن با یک زن شوهر دار .. این که اون چه جوری شوهرشو فریب میده و من چه جوری تونستم اونو مال خودم بکنم . هیجان و عشق و هوسشو ..
مهران چهره واقعی خودشو دیگه مستقیما داشت بهم نشون می داد . اون بیش از حد گستاخ شده بود و هر کاری می کردم تا بتونم اونو به دادم بندازم اون خیلی زرنگ تر از این حرفا بود .
-فرزانه ! شاید هر چند وقت درمیون اگه کار دیگه ای نداشتم بیام یه سری بهت بزنم ..رفیق زیاد دارم که بتونن تو رو از تنهایی درت بیارن . ولی باید از اونا به اندازه کافی پذیرایی کنی . پول مشروبشونو هم باید خودت بدی ..
-خیلی پستی مهران .. منو ..عشقتو میندازی به آغوش دیگران کم نیست که باید پول خورد و خوراک اونا روهم من تامین کنم ؟ چطوره اصلا خونه زندگیمو ول کنم و بسپرم به دست همین دوستات .. الهه مقدس تو تا همین اندازه می ارزید ؟
-فرزانه تو تا آخرش واسه ما شر درست نکردی ول کنمون نیستی . یه مدتی رو با هم خوش بودیم تموم شد رفت دیگه . چرا مسئله رو این قدر بزرگش می کنی . این مسائل در اروپا و امریکا و خیلی از کشور های خاور دور دیگه حل شده و طبیعیه . تو که تنها زن از همسر جدا شده دنیا نیستی . برو خدا رو شکر کن اون مرد یه چیزی بهت داده که یه سر پناهی داشته باشی و در ماه هم یه کمک هزینه ای بهت برسه . من اگه جای اون بودم زنده نمی ذاشتمت ..
 -مهران مگه تو نمی گفتی که دلت می خواد زنت بشم .؟
-من زن دست خورده نمی خوام.
 -یعنی این همه سال اون ور آب زندگی کردی و فرهنگت همون فرهنگ مردای قدیم ایرونیه ؟
-هر طور می خوای حساب کن .
حس کردم که دل مهرانو زدم . حق داشت این طور فکر کنه . زنی که این قدر راحت شوهرشو دور بزنه.. نمک خور نمکدان شکن باشه از کجا معلوم همین کارو هم در مورد همسر بعدیش انجام نده . زنی که یک شبه فکر می کنه تا حالا شوهرشو دوست نداشته و به مرد دیگه ای دل می بنده از کجا معلوم که همون حس بی تفاوتی رو راجع به مرد دیگه پیدا نکنه ؟ دلم خیلی گرفته بود . جز حسرت خوردن کاری ازم برنمیومد .  به این فکر می کردم که فرزاد داره چیکار می کنه . و من تنهایی مو باید با چی پر کنم . اینکه بخوام هر چند وقت در میون یه مردی رو بیارم کنار خودم بنشونم و دقایقی رو باهاش حال کنم این که نشد زندگی .. هرچند نیازجنسی هم گاهی این طور ایجاب می کرد . ولی این که نشد تمام خواسته های آدمی . بهترین راه چی می تونست باشه .  اولش یه مرد میاد پیش من .. بهش میگم به کسی چیزی نگو .. ولی این به اون و اون به این میگه .. اون وقت انگشت نما میشم و همه منو به عنوان یه جنده می شناسن . یک زن بد کاره .. یک هرزه .. کسی هم که اسمش به عنوان یک هرجایی در بره دیگه این لکه تا آخر عمر رو پیشونیش نشسته . حتی اگه یه زن پاک هم بشه هیشکی باورش نمیشه و باورش نمی کنه .  ازجام پاشدم و رفتم به سمت درب ورودی آپارتمان .. یه زمزمه هایی  به گوش می رسید .. انگار دو نفر داشتن با هم حرف می زدن ..
-بیا بریم فرزان . چیکار به کارمردم داری .
-من باید بفهمم که این زن تنها زندگی می کنه یا نه .. 
-از درسامون عقب می مونیم .
-درس توی کله ام نمیره . به من میگن فرزان کس شناس رفیق ! اون زن یه حالتی داشت که نشون می داد اگه یه کیر باحال به گیرش بیفته دو دستی اونو می چسبه و ولش نمی کنه . .... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی