ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 112

اون شب فکر سینا به شدت مشغول بود .  هم مادر و هم خواهرش دو تایی شون منتظرش بودند . نمی دونست به کدومشون بگه آره . خسته و درمونده بود . یه لحظه نمی تونست از فکر رودابه بیاد بیرون . تا چه حد اونو شناخته . اگه بخواد یه بار دیگه بیاد اون جا چی میشه ؟ اون باید چیکار کنه . چه بر خوردی با اون داشته باشه . نه نمی تونه همین جور دست رو دست بذاره . بهتره از اون فضا دور شه . به شیرین بگه یه محل دیگه ای رو در نظر بگیره . ولی اگه رودابه اونو شناخته باشه . لعنت بر تو باد دختر . عوضی . می کشمت اگه بخوای سانازو بیاری توی خط .  با خودش حرف می زد . کاش یه کاسبی درست و حسابی می داشتم و مجبور نبودم این قدر حرص بخورم . خستگی زیاد و این که نمی دونست باید به مادرش برسه یا به خواهرش و جریان رودابه سبب شده بود که کمی تند با ساناز بر خورد کنه .. اتفاقا رودابه زمانی واسه ساناز زنگ زد که سینا هم اون جا ایستاده بود کنار خواهرش .. همین باعث میخکوب شدن سینا شده بود . خیلی آروم به خواهرش گفت که زود قطع کنه . ساناز از حرکات و شکلک های برادرش چیزی نمی فهمید . ولی بالاخره خداحافظی کرد .
-چی داری میگی داداش .نمی ذاری دختره دو کلام حرف بزنه
-ساناز من نمی دونم چرا از این رودابه خوشم نمیاد . همش فکر می کنم که می خواد تورو منحرف کنه
 -اتفاقا اون سنگ صبور خوبی برای منه و اصلا هم از این حرفا نیست .
-یعنی اون نمی خواد واست دوست پسر جور کنه ؟ اگه سر سوزنی بفهمم که تو خلاف از آب در اومدی   دیگه نه تنها توجهی بهت نمی کنم هم  خدمت تو می رسم و هم خدمت اون دوست عوضیت .
 -سینا تو چرا این قدر بد دهن شدی . طوری حرف می زنی که انگاری رودابه دوست دختر سابقت بوده که بهت خیانت کرده . همین حالا هم یه چیزی بهم گفت که من تعجب کردم . تو داری ازش بد میگی و اونم بهم گفت سلام منو به سینا جون برسون . سابقه نداشت  با این لفظ در مورد تو حرف بزنه . اصلا حرفی به میون بیاره . حالا این تو هستی که باید توضیح بدی . واسه چی راجع به این دختر این قدر حساس شدی و دست پیشو می گیری که پس نیفتی .
 -ساناز متوجه باش چی داری میگی . راستشو بگم جریان چیه . این قدر تند نرو خانومی . هیچ رابطه ای بین من و رودابه نیست . خودت رو به اون راه نزن و مغلطه بافی هم نکن . من عادت به فضولی ندارم ولی اون بار که بی هوا داشتم از پشت در اتاقت رد می شدم صدای دوستت اون قدر بلند بود که شنیدم داشت بهت پیشنهاد دوست پسر و حال کردن می داد و رفتن به یه جایی که خوب متوجه نشدم چی داره میگه .
سینا تا این حرفا رو زد رنگ از چهره ساناز پرید .
-ببین سینا تو کار درستی نکردی که به حرفای ما گوش دادی ولی اون یه دختره . حس دخترونه داره . کسی نمی تونه به خاطر این احساسش اونو محکوم کنه . همون جوری که من به خاطر این احساسم خودمو تقدیم و تسلیم برادرم کردم . اون با کسی هم دوست نیست . همین جوری یه حرفی هم زده . تا زمانی که سایه داداشم رو سرم باشه  و نیاز های منو تامین کنه  امکان نداره من اشتباهی بکنم .
اشک از چشای دختر سرازیر شده که سینا بغلش کرد و اونو بوسید .
 -عزیزم منو ببخش این روزا خیلی خسته میشم . به منم حق بده . قصد نداشتم ناراحتت کنم .  اصلا نمی خواستم جریان پشت در وایسادن رو واست بگم ولی وقتی دیدم که تو این جوری داری منو به رودابه ار تباط میدی چاره دیگه ای ندیدم که از خودم دفاع کنم .
-داداش من درکت می کنم که خسته ای و کارت ندارم .
سینا از خونه رفت بیرون . با سمندی که مال شیرین بود . ولی اون شب مادر رهاش نکرد . نیمه های شب  رفت به اتاق سینا  .. پسر از این هراسان بود که نکنه ساناز نیمه شب بیاد پشت در اتاقش و یه سوتی هایی بده . که ساناز این کارو نکرد . حس کرد که داداشش بیش از هر وقت دیگه ای نیاز به آرامش داره . ولی از اون طرف سارا ول کن نبود . حریصانه افتاده بود رو پسرش . چند بار سینا خوابش برده بود ولی ولش نمی کرد . ..
-سینا عزیزم تو چته امشب .
-مامان خسته ام .
-ولی عشق من با همه این خستگی هات من دوبار ار گاسم شدم . بیا فدات شم اون قدر سر حالم که می تونم تا صبح ماساژت بدم و خوابیدن تو رو ببینم ...
روز بعد وقتی که سینا وارد ساختمون شد شیرینوندید . اون می خواست به شیرین بگه که اگه یه وقتی اون مشتری دیروزی اومد صحبتی از سینا نکنه و یه پسر دیگه ای رو واسش انتخاب کنه .. ولی دید که جاش نیست با شوهر شیرین از این حرفا بزنه و تازه اون که در جریان دختر دیروزی نیست .. و به این فکر می کرد که رودابه داشته یه دستی می زده و اگه اطمینان داشت که اون سیناست به این نون و ماستها دست از سرش بر نمی داشته . اونم دختری مثل اون که پول توجیبی بگیره و دیگه امکان نداره دوروز پشت هم از این ولخرجی ها بکنه . بی حوصله با چشم بند خودشو انداخت روی تخت . شوهر شیرین بهش گفته بود که مشتری یه دختر جوونه . برای سینا فرقی نمی کرد . پسر طاقباز روی تخت دراز کشیده بود . در به آرامی باز شد . نههههههه ..راه فراری واسش نمونده بود .این بار رودابه بدون چشم بند اومده بود . زیبا و خوش اندام . ولی سینا دیگه توانی نداشت که فرار کنه . به زور از جاش پا شد .
-من همون دختر دیروزیم آقا سینا .. امروز بدون نقاب اومدم . تو هم اون ماس ماسکو از رو چهره ات ور دار .. سینا خواست که فرار کنه .. رودابه دستشو کشید ..
-اگه جرات داری فرار کن . همه چی رو واسه ساناز تعریف می کنم . اگه توخواهرت رو دوست نداری اون خیلی دوستت داره ...... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی