ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 112

نوشین دونست که راه دیگه ای نداره . اونی که فکر می کرد یه روزی دینه و دنیاش حالا شده بود براش کسی که جدایی از اون بزرگترین آرزوی زندگیش بود . وقتی که نفرت به جای عشق اول می شینه و عشق دیگه ای میاد رو کار دیگه هیچ چیز نمی تونه جلوی نیاز و خواسته ای رو بگیره که آدم احساس می کنه با اون می تونه رویا ها و آرزو های از دست رفته اشو زنده کنه . نوشین حالا عاشق نادر بود . همسرش ناصر بهش خیانت کرده بود . شاید در آغاز می خواست به نوعی تلافی کنه ولی به ناگهان خودشو اسیر دام عشقی تازه می دید و عشق گذشته اون اسیر دام خیانت شده محو شده بود . می خوام از ناصر جدا شم . خیلی آروم ازش می خوام که تمومش کنه .  نباید بترسم .روز بعد نریمان و نرگس سری به نوشین که توی خونه اش تنها بود و فکر می کرد زدند و ازش خبر ناصرو گرفتن ..
نرگس : عزیزم مدتیه که بهمون سر نمی زنین . حداقل یه شب در میون میومدین پیش ما . ناصر که بهونه کارومی کنه . قبل از این که بریم مشهد واسش زنگ زدیم و جواب که نداد و یه بار هم که خودش گوشی رو بر نداشت هیچ دیگه واسه ما یه زنگ هم نزد . دیگه ما هم بی خیالش شدیم . اگه بین شما اتفاقی افتاده .. مشکلی هست به ما بگو . یه حس مادرانه ای به من میگه که بین شما دو تا یه اختلافی هست . 
-مادر !ناصراون آدمی که شما فکر می کردین نیست . اون نمی تونه به من وفادار باشه . اون مرد زندگی نیست .
نریمان : نوشین تو داری پرت و پلا میگی ها . اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟ اون که همش  سرش تو لاک خودشه .. به نظرم  این دوترم آخرو ول کنی بیای خونه داری یا شرکت وردست شوهرت خیلی بهتره . چه به دردت می خوره درس خوندن .. -بابا من می خوام طلاق بگیرم . می خوام از ناصر جدا شم .
 -به چه بهانه ای .؟!
-اونو با ناصر ردیفش میکنم .
 -دختر چرا داری با آبروی ما بازی می کنی . توچته . می خوای ما رو دق بدی و بکشی ؟ این بچه بازیها چیه که در آوردی ؟
-پدر تو خودت خوب می دونی که دخترت خیلی عاقله . مسئله این نیست که من چقدر دارم درس می خونم و این درس خوندن چه تاثیری رو من میذاره . من نمی تونم با ناصر ادامه بدم .
-آخه چرا ؟
-بذارین فعلا در مورد چراش حرفی نزنم . اول باید با ناصر در این مورد حرف بزنم و باید ببینم واکنش اون درمورد این تصمیم من چیه .
 نرگس : فدات شم شما دو تا که عاشق هم بودین .
 -مادر الان حساب روزایی که داریم جدا از هم زندگی می کنیم از دستم در رفته . نذاشتم که شما بفهمین . حالا به بهونه درس بود یا کار بود یا هر چیز دیگه دیگه نذاشتم .. خیلی مدارا کردم . خیلی با خودم فکر کردم . فکر نکن منم عذاب نمی کشم . یک زن از دواج نمی کنه که از همسرش جدا شه . به نظر من یک زن به ازدواج و پیوند عاطفی خود خیلی بیشتر اهمیت میده تا یک مرد . مادر ! پدر! دیگه راهی واسم نمونده . من می میرم اگه بخوام با اون زیر یه سقف زندگی کنم . من تحملشوندارم . من خودمو می کشم اگه نتونم ازش جدا شم .
نرگس : من که فکر می کنم چیز خورت کرده باشن و جادو شده باشی..
 نریمان : این مزخرفات رو ول کن زن . اگه هرکس که مخش تکون خورده باشه معناش جادوشدن باشه که باید بگیم  تو تا حالا هزاران بار جادو شدی . این حرفا چیه داری تحویلش میدی .
 -این چه طرز حرف زدنه نریمان ؟ یعنی مخ من هزاران بار تکون خورده ؟ تو پدر همین دختری دیگه . آبرومونو داره می بره و تو همین جور ساکتی ..
 نریمان : بیا بریم  شاید کله اش باد بخوره بهتر شه ..
 نوشین : پدر ! مادر ! تصمیم من جدیه . حالا دوست دارین باور کنین و دوست دارین باور نکنین .
 اون دو تا رفتند و نوشین تنها موند .. حالا مونده بود که چه جوری این خبرو به ناصر بده .دوست نداشت که وقتی که اونو از نزدیک می بینه این خبرو بهش بده . اگه بی هوا میومد خونه ؟..نه . تحمل اونو نداشت که پیشش بخوابه و به حرفای اون گوش کنه . اگه همسرش در آغوشش می گرفت اگه با هم همبستری می کردند حس می کرد که نسبت به عشقش نادر مرتکب خیانت شده . این بیشتر اونو عذاب می داد .. هر چند تا حدودی از این هم عذاب می کشید که به عنوان یک زن شوهر دار داره ناصرو دور می زنه . ولی حسی که به نادر داشت خیلی قویتر بود و نسبت به اون احساس مسئولیت می کرد و این که دوست نداشت دست مردی به غیر از نادر بهش برسه . پدر و مادر نوشین با ناراحتی رفتن خونه خودشون ..
نرگس : نکنه راستی راستی به شوهرش این حرفو بزنه .
نریمان : من که فکر نکنم . اون ظاهرا مغزش تکون خورده . نباید ادامه تحصیل بده .. نرگس : فکر کنم درسو ول کنه بچه دار شه بهتر باشه .. ..
و نوشین گوشی رو برداشت تا واسه ناصر زنگ بزنه و بهش بگه که دیگه همه چی تموم شده .. ..دستاش می لرزید . حس می کرد که واسه یک دیو داره زنگ می زنه . مردی که شاید خوشبختی اونو به چالش بکشونه . مردی که دیگه هیچ احساسی نسبت بهش نداشت . چرا آدما باید این جور عاشق شن که ندونن چه جوری ازش رهایی پیدا کنن ؟ ناصر وقتی صدای نوشینو شنید احساس آرامش کرد ..
-الو نوشین جون چه عجب ! بالاخره یادی از ما کردی ..
-ازت یادکردم که بهت بگم دیگه نمی خوام به یادت باشم . خودتو آماده کن تا یکی از این روزا بریم واسه طلاق ..
-شوخیت گرفته ...زنگ زدی اینو بهم بگی ؟ آخه برای چی ؟ مگه چی شده ؟ به همین سادگی ؟  در زندگی همه زن و شوهرا از این اشتباهات پیش میاد.
 -خفه شو ! اگه واسه من این اشتباه پیش میومد تو گذشت داشتی ؟
 -تو هیچ کاری نمی تونی بکنی نوشین .. هیچ بهانه ای واسه طلاق نداری ..
-چرا رابطه تو و نلی ..
-و هیچ مدرکی نداری . کسی حرفتو باور نمی کنه ..
 -مدرک دارم عزیزم . حالا اونو وقتی رفتیم دادگاه معلوم میشه که مدرک دارم یا ندارم . اول عدم صلاحیت تو رو اثبات می کنم . ازت شکایت می کنم میندازمت زندون ... ببین ناصر بازی در نیار بهتره شلوغ بازی رو بذاری کنار .. من واسه توجیه تقاضای خودم باید پدرت رو در بیارم به خاک سیاه بنشونمت و بعد ازت جدا شم حتی اون جوری مهرمو تا دینار آخر ازت می گیرم ولی اگه مثل بچه آدم حاضرشی که توافقی جدا شیم من همه اینا رو ندید می گیرم . تو و عشقت نلی هر غلطی که دوست دارین می تونین بکنین . اون می دونه و شوهرش و تو . شتر دیدی ندیدی . مهرم حلال .. جونم حلال .. نوشین  صداش می لرزید . فکر نمی کرد که اینا رو اون گفته باشه . اگه حضوری می خواست این حرفا رو به شوهرش بزنه توانشو نداشت . ولی حالا دیگه حس می کرد اون سد و تابو رو شکسته ..
 -تو چه جوری می خوای ثابت کنی که من و نلی رابطه داشتیم ؟
 -بالاخره یکی هست که ببینه تو چیکار کردی ..
 -امکان نداره ازمون فیلم گرفته باشی ..
 -اونش دیگه به خودم مربوطه .. چیه دوست داری اونو بذارمش توی اینترنت یا واسه تو بلوتوثش کنم ؟ بیچاره نیما .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی