ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 163

گیتا عاملی شد که من تونستم فرشادو با خودم ببرم خونه . شبو پیش پسرم باشم . همونی که مدتها بود زیاد بهش فکر نمی کردم . حالا حس کردم که جز اون هیچ امید دیگه ای واسه زندگی ندارم . اونو کنار خودم خوابوندم . طفلک خیلی کم حرف شده بود . یه لحظه چشاشو باز کرد وقتی منو کنار خودش دید دستشو دور گردنم حلقه زد . اون گیتا رو هم خیلی دوست داشت . به هردومون عادت کرده بود . خیلی به گیتا متلک گفته بودم ولی نتونستم اونو تحت تاثیر قرار بدم و همچنین فرزاد رو . می دونستم خیلی احساساتی و مهربونه ولی دیگه اون آدم سابق نبود . پسرم فرشاد بوی عشق و زندگی رو می داد . بوی امید به آینده ای که بتونم اونو بزرگ شده ببینم . بتونه راهشو انتخاب کنه و من بیشتر از اینا در کنارش باشم در آغوشش بکشم . چه لحظه هایی که در کنارش بودم و قدر اون لحظه ها رو ندونستم . برای فرار از اون و این که مزاحم کارام نباشه اونو می سپردم به دست مادر بزرگش تا بتونم با مهران باشم . غافل از این که من یه آدامسی بودم در حال جویده شدن که شیرینی خودمو واسه اون از دست داده بودم و مث یه تفاله پرتم کردبه گوشه ای . حالا خیلی ها می دونن که من یک تفاله ام . هستند انگل های زیادی که عاشق تفاله ها باشن . فرشاد مثل فرشته ها خواب بود . اون نمی دونست که مادرش چه مار خوش خط و خالیه . یه آدمی که خودشم نمی دونه چرا یهو این جوری شده . مادری اسیر شهوت .. اسیر لذتهایی که در همه آدما یه جوری خودشو نشون میده . منبع بالقوه ای که دارند و یه جورایی مهارش می کنن .مراقبن تا هوسشون مثل یک آتشفشان فوران نکنه . فقط واسه اونی ذوب میشن که باید بشن .. اما من آتشفشان هوسمو به خیلی ها نشون دادم . من خیلی پستم . مهرانی که  مثلا دوستم داشت اومد و با دوستش دو تایی شون باهام حال کردن . دستمو گذاشته بودم رو سر فرشاد .. موهاشو نوازش می کردم .. و هر چند لحظه در میون صورتشو می بوسیدم . دلم نمی خواست بخوابم .. آخه این روزا برای فرار از غمها ..واسه فکر نکردن به اون هیچ چیز نمی تونست به شیرینی خواب باشه . ولی حالا شیرینی لحظات دیدن پسرم رو بر هر لحظه ای ترجیح می دادم . دلم نمی خواست  چشامو رو هم بذارم و یهو همه چی در چند ثانیه تموم شه . بیدارشم و ببینم به فردا رسیدم . فردایی که پاره تنمو باید بدم به دست زنی غریبه .. هرچند دوستم بود ولی واسه فرشاد من حکم یه غریبه رو داشت . نمی تونستم قبول کنم که پسرم اونو دوست داره .. و پذیرفته که اون جای مامانش باشه .. این اواخر محبت زیادی ازم ندیده بود . شاید همین هم بهش کمک کرده بود که خیلی راحت تر گیتا رو قبول کنه . با همه اینا ندونستم کی پیش پسرم خوابم برد .. وقتی اونوتحویل باباش دادم می دونستم حرفش چیه .. آخه سالها باهاش زندگی کرده بودم . تهدیداش و تند گفتناش مثل تیری بود که به دلم بشینه ولی دیگه به این نیش ها عادت کرده بودم . زخم زبونایی که می دونستم خیلی بیشتر از اینا حق منه ولی خود خواهی ما آدما نمی ذاره که بپذیریم بلاهایی رو که سرمون میاد و عدالتی رو که داره در مورد ما اجرا و پیاده میشه . شاید منم انتظار ترحم دیگه ای رو داشتم . انتظار یک معجزه .. با این که می دونستم این نهایت پررویی منو می رسونه . بالاخره اون واحد آپار تمانی رو که می خواستم خریدم .. طبقه سوم شرقی یک ساختمون پنج طبقه که در هر طبقه اش دو تا واحد بود .. هرچند تنها زندگی کردن یک زن در تهرون و شهرستان با هم تفاوتهایی رو داره و اینکه در تهرون کمتر فضول پیدا میشه به این که چرا یک زن تنها زندگی می کنه ولی همون اول اون بنگاهی که واسم این خونه رو جور کرده بود و منو می شناخت گفت فتانه خانوم اگه کاری باری چیزی لازم داشتین بنده در خدمت شمام .. حدود  یک میلیون  تومن حق بنگاهی می شد و وقتی بهش دادم نصف اونو بهم بر گردوند .. ولی من قبول نکردم . می دونستم هدفش چیه . یک زن اونم از نوع متاهلش وقتی به تنهایی می رسه وقتی مردی بالاسرش نباشه  مردای دور و برش می خوان یه سایه ای رو سرش بندازن و رد شن . فقط فرزاد بود که دوست داشت همیشه حامی من و سایه روسرم باشه و اما من خودمو از زیر سایه اون رد کردم . حالا به کی بگم که مثل سگ پشیمونم . خیلی ها اینو می دونن . و من حالا تنهای تنها توی آپارتمانم نشسته  از پنجره بیرونو نگاه می کنم . گوشی تلفن دستمه و هر چند دقیقه در میون  زنگ می زنم به شماره ای که مخصوص اعلام موجودی حسابه و مانده حسابمو چک می کنم.  انتظار اینو دارم که هر لحظه به مانده حسابم اضافه شه .. دلم گرفته .. گاه به آلبومی نگاه می کنم که با خودم آوردمش .. عکسایی از ازدواجم .. عکسای سه نفره مون .. گاه فیلم می بینم .. حوصله ام دیگه سر رفته . عشقها و خیانت ها .. چقدر خسته کننده شده . در بیشتر این خیانت ها ی زن به مرد اثری از بخشش مرد نمی بینم . تلافی زنو می بینم یا بخشش اونو .. شاید تمام کارگردان ها و سناریست ها بر این باورند که در وجود مرد بخششی نیست و مرد ها گذشت ندارند .. اما دلم می خواد  از این قسمت زندگی من که فرزاد منو بخشیده بود و من خودم نخواستم فیلمی تهیه کنند .. دلم می خواست برم و پیش همه اونا فریاد بزنم یکی هست که مثل هیچکس نیست . مردی که مثل هیچ مرد نیست . اون چیزی رو قسمت نمی کنه .. اون تمام وجودشو می بخشه .. هستی و عشق و محبتشو می بخشه و نثار اونی می کنه که با تمام وجود عاشقشه .. کسی که مثل هیچکس نیست .. اون مرد آرزو هام مرد رویاهام بود و حالا در کنار من نیست . ولی چرا .. یکی دیگه هم هست که مثل هیچکس نیست . اون یه زنیه به اسم فرزانه .. گاهی یه دیوونه ای میشه که فکر می کنه بیدار شده و گاه یه عاقلی که دست صد تا دیوونه رو از پشت می بنده . ... روز بعد که از آسانسور میومدم به طرف واحد خودم دیدم دو تا پسر جوون که جزوه و کتاب دانشگاهی دستشونه با من دارن میان بالا .. ظاهرا هم طبقه ای با من بودند . وقتی سرمو به سمت دیگه ای بر می گردوندم زیر چشمی مراقب بودم که چه جوری نگاهشونومتوجه من کرده و دارن با اون حس و آتش درونشون بازی می کنن . سرمو انداختم پایین .  اونا همسایه های روبرویی ام بودند . حالا مستاجر بودن یا صاحب خونه رو نمی دونم . ولی احتمالا خونه روبرویی من یه خونه دانشجویی بود . یه زن تنها ی مطلقه گاهی خوشش میاد از این که مورد توجه مردی پسری قرار بگیره ولی گاهی هم غرورشو لگد مال شده حس می کنه از این که همه اونوبه یه چش دیگه ای نگاه کنن . ولی اون دو تا جوون که منو نمی شناختن ؟ یک زن مطلقه گاه دچار تو هم هم میشه .. حس می کنه همه دارن پشت سر اون حرف می زنن . از تنهایی اون میگن و شاید از کارای خلافی که می کنه .. همه که این جور نیستند .. منم حق زندگی کردن دارم . فرزاد تنهام گذاشته .. می خواستم یه جوری خودمو توجیه کنم .. ولی بازم دلم می خواست فریاد بزنم آهای مردم دنیا من همون زنی ام که زمانی مردی عاشقم بود که از همه دنیا بیشتر می ارزید و می ارزه مردی که خیلی دیر قدرشو دونستم . مردی که مثل هیچ مرد نیست .. مردی که مثل هیچ کس نیست ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی