ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 168

وقتی بر گشتم خونه در آپارتمان روبرو نیمه باز بود . نمی دونستم دو تا چشم داره منو می پاد یا چهار تا چشم ؟ برای خودم متاسف بودم که کارم به این جا کشیده شده . منی که یه روز بابام عاشقم بود و به من افتخار می کرد حالا مادر میگه طوری شده که انگار هر لحظه منتظره خبر مرگ منو بشنوه . مادر میگه به زور ازش خواهش کردم و به دست و پاش افتادم که نفرینت نکنه . منی که از دست پسرا و متلک ها و حرفای عاشقونه شون فراری بودم فقط به دلخوشی اون بود که خودمو سریع می رسوندم به خونه . پدرم صورتمو می بوسید بغلم می زد . ولی وقتی که پیشونی منومی بوسید خیلی خوشم میومد . یه احساس تقدس می کردم . احساس آرامش و این که دختر خوبشم . حالا کار به جایی رسیده بود که منو نمی خواست ببینه هیچ ,  راضی بود به این که بمیرم و تلخی و درد این ننگو کمتر حس کنه . واسه پدرم پیغام دادم که من خودم بیشتر از تو راضی ام که این لکه ننگ زود تر از روی زمین محو شه . خاک شه . ولی یه پسر دارم که شاید یه روزی منو اون جوری که بقیه درک می کنن درک نکنه . شاید یه اثری از عشق و محبت درش مونده باشه . آدم تا زنده هست قابل بخششه . وقتی که خدا اونو می بخشه می تونه امید وار باشه . ولی من نمی دونستم بعد از تقاضای بخشش به کجا پناه ببرم . شاید هنوز خدامو درک نمی کردم . افکار شیطانی و حسد میومد به سراغم . دلم می خواست فرزاد شوهر سابقمو اسیر خودم کنم . دلم می خواست به گیتا نشون بدم که فرزاد هنوز دوستم داره و اونم مثل مردا ی دیگه کسی نیست که بشه بهش اعتماد کرد . فکرم فقط متوجه همین بود . همین . حالا جاوید و فرزان به خیال خام خود می خواستن یک شبه منو تورم کنن .در فانتزی خودشون  سکس با منو تصور می کردند . من یک مرد می خواستم . حالا اونا رو خیلی کوچیک حس می کردم . نمی دونم چرا . یه زمانی  اون وقتا که می رفتم مدرسه اگه یه پسری رو می دیدم که دو سال بزرگ تر از من بود اونو خیلی بزرگ احساس می کردم . فکر می کردم در برابر اون بچه ام ولی حالا اونا برام خیلی خرد نشون می دادن . هیکلشون از هیکل من گنده تر بود . ولی هوس اینوداشتم که سرمو بذارم رو سینه فرزاد . خودمو بسپرم به اون . به مردی که همه چیز منه . حس می کنم هر لحظه که می گذره بیشتر بهش متصل میشم . بیشتر این حسودارم که به دست و پاش بیفتم . منو بزنه .. داغونم کنه . تمام استخونامو خرد کنه ولی از پیشم نره . به من نگه هرزه . اگه فقط یه بار دیگه بهم فرصت بده .. بهش نشون میدم که براش چی میشم . نه اون نباید با گیتا از دواج کنه . ولی چه کاری ازم بر میاد . ریموت کنترلو در دست گرفته و کانالای ماهواره رو مرتب عوضش می کردم . هیچی ارضام نمی کرد و تسکینم نمی داد . حتی تماشای فیلمای سکسی . منو به یاد مهران و خیانت و نامردی اون مینداخت . منوبه یاد فرزادی مینداخت که دیگه محل سگ هم بهم نمی ذاره ... اون شب بازم پسرا اومدن پشت در بین خودشون  از سکس با من حرف می زدن . از این که دوست دارن منو داشته باشن . در آغوش من باشن و منو در آغوش بکشن . از کیر و کس و سینه می گفتن . طوری که انگار می دونن من اون طرف  در ایستاده و حرفاشونو گوش می کنم . از این می گفتن که من طالب کیرم .. ولی به من که می رسیدن عین موش مرده ها می شدن . یکی دوروز بعد یه تلفن از مادرم داشتم . اون که عادت نداشت  پیام رسان خبرای بد باشه نمی دونم چی شد که بهم خبر داد که امشب مراسم ازدواج فرزاد و گیتاست  و بعدش اونا میرن به خونه بخت .. با این که می دونستم  اون روز خیلی خیلی نزدیکه ولی انتظارشو نداشتم که حالا شاهدش باشم . هنوز غرق در ناباوری بودم . همه چی رو به بازی و شوخی گرفته بودم . شاید فکر می کردم ازدواجشون به هم بخوره . حتی اگه منو نگیره چند صباحی رو با گیتا بمونه و ازش زده شه . زهی خیال باطل ! آخه فرزانه ای زن دیوونه ! مگه تو فرزاد رو نمی شناسی ؟ اون که اهل نامردی نیست . وقتی گفته می خواد با بیتا از دواج کنه یعنی از دواج می کنه . داشتم می سوختم .
 -مامان خونه شو عوض کرد ؟
-نه همون جاست ..
 -تختشوچی ؟
-فرزانه تو مگه دیوونه شدی ؟ خب اون زن گرفته .. چه فرقی می کنه تختشو عوض کرده یا نه ؟
-آخه روی همون تخت با من بود . با من که از همه دنیا واسش مهم تر بودم . چرا این طور شد ؟
-فرزانه خودت خواستی .. حالا این قدر قاطی نکن . هر کی که خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه . اون از دستت رفته . مرغ از قفس پرید . تو حالا داری غصه اینو می خوری که در همون خونه و روی همون تختی که با تو زفاف داشته داره با همسر جدیدش خوشی می کنه ؟ به من بگو ببینم رو همون تخت نبود که تو بهش خیانت کردی ؟ استخوناشو خرد کردی ؟ شخصیتشو ؟ آبروشو .. هستی و فکر و عقیده شو بردی زیر سوال ؟
از این سمت به اون سمت می رفتم . حس زنی رو داشتم که شوهرش بهش خیانت کرده . دستمو می ذاشتم رو سرم انگار که به فکر چاره باشم . حتی وقتی از ساختمون رفتم بیرون فرزان و جاوید رو دیدم و اونا که آشفتگی منودیدن ازم پرسیدن  که چی شده ؟
-نامرد داره عروسی می کنه . به من خیانت کرده وداره اونو می گیره .
-مگه ازدواج نکرده بود ؟
-نه تا حالا به طور نا مشروع با هم بودن ...
یادم نمیومد قبلا چی به خورد اونا داده بودم . ولی برام فرقی نمی کرد . حالا برام این مهم بود که فرزاد روبرای همیشه از دست دادم . باورش برام سخت بود . هر چند می دونستم که احمقانه انتظار باز گشتشو دارم . می خواستم این دلخوشی روداشته باشم که زن دیگه ای جای منو نمی گیره .  شب از نیمه  گذشته بود . از سر شب همین جور به خونه ای که هشت نه سال درش زندگی کرده عشق و خیانتو درش تجربه کرده بودم زنگ می زدم . اونا هنوز همبستری رو شروع نکرده بودن . یه حسی اینو بهم می گفت .. ولی می دونستم که رسما زن و شوهر شدن . من باید حرفامو می زدم . احساساتموبه فرزاد می گفتم . باید می فهمید که من چی می کشم . باید بهش می گفتم که هنوزم دوستش دارم . نه .. اون چرا ازدواج کرده ؟ چرا یکی دیگه رو جای من گذاشته ؟ آخه چرا این قدر زود ؟! .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی