ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 58

خیلی ناراحت و دمغ بودم . نمی دونستم باید با این دو تا دیوونه چیکار می کردم . چه طور اونا رو به زمین می زدم . تهرانی رئیس بانک هم دیگه کاری به کارم نداشت . حتی ازم نپرسید که چرا با وجود این که اولش مخالف بودم ولی خیلی راحت قبول کردم که تیموری وامشو بگیره .  حال و حوصله صفیه رو هم نداشتم . هر چه ازم پرسید چی شده از پاسخ دادن بهش طفره می رفتم .   تا اون جایی که می تونستم بهش حال دادم تا دیگه این قدر سوال پیچم نکنه ولی آخرش بهم گفت که شراره تو یه چیزیت هست ؟
-اگه می دونستم این عقیده رو در مورد من داری اصلا باهات حال نمی کردم .
عصبی بودم . سامان بهم گفت که برم به آپارتمانش ولی قبول نکردم و ازش خواستم که اگه بر نامه ای هست همون بهتر که در خونه ما باشه و اونو آوردمش خونه خودم . مجبور شدم تا می تونم فیلم بیام که از سکس با اون لذت می برم وکاری کردم که خیلی زود ارضا شه و خودم هم ارضا نشده  ولش کردم . و اما چنگیز رو هم باید طوری باهاش رفتار می کردم که اون بفهمه نمی تونه سر شراره شیره بماله . وقتی بار اول با یه دسته گل و شیک و پیک کرده اومد خونه مون به یاد عباس  اشرفی افتادم . که حالا شخصیت دوم بانکی شده بود .. معاون مدیر عامل .. اون اگه می دونست من چه دسته گلی به آب دادم حتما پدر منو در می آورد . هم از این نظر که خودمو وا داده بودم و هم از این لحاظ که  بر پرونده ای مهر تایید زده بودم که خلاف و صوری بود . یه دکلته صورتی تنم کرده بودم که از پشت به صورت اریب تا زیر باسنم می رسید .و از جلو هم به صورت اریب نیمی از یکی از سینه هامو انداخته بود بیرون و اونو نشون چشای هیز چنگیز درنده می داد .  وقتی که براش چای آورده و شیرینی تعارفش کردم اون دیگه نتونست خود نگه داری کنه و لباشو گذاشت زیر گردنم و قسمت بالای سینه ام که برهنه بود ..
-نههههههه نههههههه نکن .. زوده . زوده حالا زوده .  باشه بعد از شام . فردا رو هم تعطیلم . چه عجله ای داری ؟ ..
آخه اون  غروب پنجشنبه رو اومده بود پیشم تا فرداغروبشو قصد داشت که پیشم بمونه .  شانس آوردم که صفیه و شوهرش رفته بودند به شهر خودشون . وگرنه از دست اون نمی شد در رفت . می خواستم بهونه بیارم که خونواده ام از تهرون اومده و نمی تونم ببینمش .مگه حرفمو باور می کرد ؟ می گفت باشه من خونواده ات رو ببینم . یا این که از اونا دعوت می کرد که بیان خونه شون . چون صفیه خیلی مهربون و مهمون نواز بود . ولی حالا لبای چنگیزو رو سینه ام حس می کردم . خیلی آروم دکلته امو از قسمت سینه داد پایین و کف دستشو حریصانه انداخت رو یکی از سینه هام . از چشاش آتیش می بارید . بایستی اونوتحمل می کردم و از راز و رمز کاراش سر در می آوردم . با اینکه از کاراش بدم میومد ولی مجبور بودم تحملش کنم . چاره ای نداشتم .
-عزیزم حداقل صبر کن شامو ردیفش کنم ..
-نه شری جون . همون که خودت رو ردیف کردی از همه اینا مهم تره .  چه زوری هم داشت این چنگیز خان . منو رو دستش بلند کرد و به سمت اتاق خواب رفت .
-ببینم می خوای چیکار کنی ؟
-می خوام همون کاری رو که خودت دوست داری باهات انجام بدم .
-آقا جون کی بهت گفته من دلم می خواد ؟ ..
طوری براش ناز و عشوه گری می کردم که آب از لب و لوچه اش آویزون شده بود . عطری به خودم زده بودم که کیر پسر بچه رو هم شق می کرد چه برسه به کیر مردای هوسبازی مث چنگیز رو ..
 -چنگیز این چیه داره شلوارت رو پاره می کنه .
-همونی که شاید تو رو پاره ات کنه .
-از ریشه قطعش می کنم اگه بخواد همچه کاری بکنه .
اینا رو که می گفتم حریص تر می شد .
-تا حالا هیچ زنی جرات نکرده با من این جور حرف بزنه .
-پس تا حالا با هیچ شیر زنی روبرو نشدی . به من میگن شراره .. از این به بعد من و تو با هم متحدیم .تو باید هوای منو داشته باشی تا منم هوای تو روداشته باشم چنگیز .. -این همون چیزی بود که من می خواستم بهت بگم .
 -ببینم این جا رو چند خریدی ؟
-اجاره اش کردم . واسه چی می پرسی ..
 -هیچی همین جوری ..  
دلم می خواست حواسمو ببرم جای دیگه تا همین یه ذره ای رو هم که خوشم میاد دیگه خوشم نیاد . به این فکر می کردم که اون چه جوری با غرورم بازی کرده . سامان رو اجیر کرده تا اون نقشه رو بچینه و پوزخند پیروزی اون و اینکه تا حالا هیشکی اونو شکست نداده حرصمو در می آورد . اما من با یک باند قوی سر و کار داشتم . باندی که شاید نمی شد با اون جنگید . ممکن بود شکایت تیموری رو پیش کسی ببرم که با اون همدسته  . دکلته منو در آورده بود . حالا دهنشو رو شورت فانتزی من قرار داده و طوری شورت و کس منو با هم گذاشته بود توی دهنش که بدون این که اراده کنم و دلم بخواد کسم خیس کرده بود و اونم با لذت و اشتهای هر چه تمام تر به این کارش یعنی کس و شورت خوری ادامه می داد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی