ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بازم تعریف کنم خاله جون ؟ 2

 زدم از خونه بیرون .  نخستین جایی که به فکرم رسید کجا برم خونه خاله ام بود . سوار پرایدم شده و به سمت اون جا به راه افتادم . پس اون ندیده که من و عمه تا را به هم متصل باشیم . ولی هر آدم عاقلی که صحنه رو ببینه حتما می پرسه که چی شده .. خاله پوران دو سالی رو از مامان بزرگ تر بود و این مامان هم هر چی می شد رو واسش تعریف می کرد . خدا کنه موضوع من و عمه رو واسش نگفته باشه . .. اون با من خیلی صمیمی بود . دو تا پسر داشت که یکیش رفته بود خارج و یکیش هم بود توی همین تهرون زن داشت و جدا زندگی می کرد . با من رابطه اش خیلی خوب بود وقبلا  در مورد دخترا خیلی حرفا با هم زدیم و این که زن قحط نیست و عجله نکنم و از این جور حرفا .  اونم مثل عمه با هام راحت بود . این که چه جوری بپوشه و چه جوری آزاد باشه . ولی اون وقتا که شوهر خاله ام زنده بود خب پیش شوهرش رعایت می کرد . اما گاه می شد که بیام خونه شون و اون با شورت و سوتین باشه و به دیدن من لباس تنش نکنه . راستش منم اصلا افکار ناجوری رو در سرم نداشتم . اما این قضیه تارا فرق می کرد .. نمی دونستم چیکار کنم .اگه می رفتم پیش خاله پوران شاید اونم در جا زنگ می زد برای مامان .. اونوقت مامان پوری همه چی رو براش تعریف می کرد . شاید حالا هم تعریف کرده باشه . نمی دونم  . اگه بخواد تعریف کنه من آبروم میره . دیگه نمی دونم با چه رویی تو روی خاله نگاه کنم . نه  . لعنت بر من باد . کاش در اتاقو از داخل قفل می کردیم . آخه اونا قرار نبود تا فرداش بر گردن . خیر سر مون می خواستن ما رو سور پرایزمون کنن . خودشون سور پرایز شدن . وقتی وارد خونه شدم این بار دیگه خاله با شورت و سوتین نبود . تعجب کرد ..
-ببینم تورج اتفاقی افتاده ؟
-نه خاله جون . اومدم امشبو پیشت بمونم که تنها نباشی .
-چه عجب ! مادرت دل داشت که ولت کنه ؟ یا این که تو دلت واسه من سوخت ؟  اصلا میگی خاله ات زنده هست مرده هست . نمی دونم چرا تو رو بیشتر از تینا دوست دارم . یه وقتی بهش نگی ها ناراحت میشه . ببینم خیلی ناراحتی .چی شده ؟ شام خوردی ؟
-نه خاله جون ...
 -پس من میرم یه چیزی برات ردیف کنم .
 ولی سمت آشپز خونه نرفت و رفت به سمت اتاق .. رفتم پشت در .. واسه مامان زنگ زد ..
-پوری تو تورجو فرستادی این جا ؟ چی شده .. راستشو بگو .. اول که اومد هول کردم نکنه واسه تو یا تینا اتفاقی افتاده باشه .. مگه عمه تارا مشکلی ایجاد کرده ؟ ..
دوست داشتم برم و گوشی رو از دست خاله بگیرم ولی روم نشد .
-نه امکان نداره .. باورم نمیشه . خدای من .. اون که خیلی مودب و آقا بود .. باور نمی کنم . نه خواهر جان اگه این جوریه که تو میگی دیگه کار از کار تموم شده .. چی ؟ چی  ؟ تورج چی میگه ؟ میگه می خواستیم راحت باشیم راحت بخوابیم ؟ حتما یه  کارای راحت دیگه ای هم کردن دیگه .. وای این چیزایی که داری میگی من یکی می ترسم اون امشب این جا بمونه . اصلا خیلی کار می کنی خواهر با این جور بچه ها . اون عفریته رو نمی بایستی تو ی خونه خودت راه می دادی .  
حالا دیگه راستی راستی گریه ام گرفته بود  هر چند کاری بود که انجام داده بودم و باید پای لرزش هم می نشستم . خاله با چهره ای درهم اومد پیش من ..
-اگه اجازه میدی من برم خاله جون ..
-کجا ؟
-یه کاری پیش اومده ..
 -چیه می خوای بری پیش معشوقه ات ؟ همون عفریته ؟ همون هرزه ای که بابات اونو ردش کرد بره و حالا پس از مرگش دوباره بر گشت تا رابطه گرم خونوادگی ما رو به هم بزنه ؟
-تو هم باور می کنی ؟ دارم دیوونه میشم .
 سعی کردم به استرچ لی مانند  خاله جون که تا زانوشو پوشش داده و کونشو به اندازه یه سینی بزرگ نشون می داد نگاهی نندازم . همچنین به اون بلوز رکابی و بدون آستینش که سینه هاشو می شد از بغل دید..
 -چه مظلوم و سر به زیر شدی؟!
 - پوران جون من اون جوراهم که میگی نیستم . جریان این نبوده .. اون گفته که زنا در خارج از کشور خیلی راحت و آزاد و ریلکس می خوابن . این جوری  احساس آرامش می کنن . منم کلی گریه کردم واسم بابام . اونم گفت اگه می خوای اعصابت آروم شه تو هم لخت شو ..
دستامو گذاشتم جلو صورتم .. چون با همه ناراحتی  و ترس و خجالتم از این کس شر گویی خودم نزدیک بود خنده ام بگیره . بعد که تونستم بر خودم مسلط شم قصد رفتن کردم .
 -تو هیچ جا نمیری . مادرت از نگرانی داره می میره . جواب خواهرمو چی بدم ؟
-تا حرفمو باور نکنی من این جا نمی مونم .
-چه اهمیتی داره که من باور کنم یا نکنم . برای من هضمش مشکله .. تو با محرم خودت ؟ با عمه ات ؟ با خواهر پدرت ؟ وااااااییییییی اصلا نمیشه تصورشو کرد . شنیده بودم که اخر الزمون خیلی اتفاقا میفته ولی فکر نمی کردم تا این حد باشه که آدم با عمه خودش بخوابه .
-بس کن خاله .. .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی