ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خزان خسته

از خونه اومدم بیرون . اوایل پاییز بود .  راستش  نمی دونستم که چند شنبه هست . اصلا نمی دونستم چه تاریخیه ؟!  نمی دونم به این چی میگن . میگن آلزایمر ؟ به همین زودی ؟ خوردن گوشت زیاد فراموشی میاره ؟ چند قدمی از خونه دور شدم و به دیدم یا باغکی که قبلا  با درختان بی بر و خشک و اصلاح شده خود نمایی می کرد   طوری سر به فلک کشیده و سر سبز شده که حس می کنم میشه معنای طراوت و تازگی و زندگی رو در این باغ بی بر دید .. نم نم بارون یه غبار قشنگی رو زمین و آسمون کشیده بود . ..به یاد ترانه نم نم بارون فرشته افتادم .. نم نم بارونه امشب باز دلم پرخونه امشب .. اشکم از دیده روونه ......  چه بارون زیبایی ! چقدر فراموشی خوبه .. دلم می خواست همون جا وایسم و به صدای بلبلان گوش بدم . آهای پرنده ها ! شما هم مث من آلزایمر گرفتین ؟ چون واسه یه لحظه یادم اومد که الان بهار نیست . حالا پاییزه .. حالا آغاز راه بلبلا نیست . یعنی پاییز اونا رو هم گول زده ؟ با این حال ایستادم و به صدای اونا گوش دادم. چقدر به من آرامش می داد . صدای اونا منوبه بهار می رسوند . انگار همین دیروز بود که بهار با صدای بلبلان و سبزینه ها از راه رسیده بود . تا بهارو دیدم مرگ و جدایی رو برای مدتی فراموش کردم . حالا پاییز منو به یاد بهار انداخته بود تا این همه ازش بد نگم . تا دلشو نشکنم . تا بهش نکنم که قشنگی هات قلابیه . خزان خسته من ! قلب منم مثل وجود تو به پاییز رسیده .. تو خود خودتی ولی من دارم اونی میشم که نمی خوام باشم . من نمی خوام افسرده باشم . دلم می خواد وقتی که خودمو در زندان خاطره ها احساس می کنم احساس آزادی و آزادگی کنم . و پاییز یک بار دیگه از راه رسید
.بی اختیاربه یاد   روزی میفتم که چند روزی مونده بود که از خد مت بر گردم خونه .  یه همچه روزی بود . ( روز زمان نگارش ) شب قبلش دیگه بهم گفته بودن می تونی لباس مقدستو از تنت در آری و این چند روز آخرو با لباس شخصی بگردی .. و من اون شب ناباورانه و سپاسگزارانه رفتم به نماز خونه .. تنهای تنها بودم .  نه ...نه! تنها نبودم , من بودم و خدای خودم . اون شب تا صبح کتاب خدا رو قرآن مقدسو باز کرده و با ترجمه می خوندمش . خدا رو شکر می کردم که سالمم .. خدا رو شکر می کردم که وقتی خدمتم تموم شه به عشقم می رسم .. خدا رو شکر می کردم که یکی هست که انتظارمو می کشه ..و خیلی ها منتظرم بودن .. اما با کتاب خدا و هنگام سحر بود که یکی یکی لباس سربازیمو در می آوردم و لباس شخصی تنم می کردم . خیلی سرد بود اون شب در منطقه کوهستانی مهاباد ..پتو دور خودم پیچیده بودم. دوست داشتم فریاد بزنم به همه بگم خداخیلی مهربونه ..نه اینکه بخوام از خدمت فرار کنم .. ولی اون جوری که با نا امیدی اومده بودم و حالا می دیدم که دو سال چطور گذشت و من به خیلی چیزا رسیدم و خیلی چیزا رو از دست ندادم بی انصافی بود که یه نموره ای هم که شده خدای خودمو شکر نگم ..
 و سالها قبلش در همین روزا بود که پاییز اونو به من داد .. روزهایی که ماورای اونو نمی دیدم . پیش خودم می گفتم وقتی سی ساله بشم وقتی چهل ساله شم چی میشه .. زنده ام ؟ با اونم ؟ .....تازه رفته بودم به دبیرستان . مد شده بود که دخترا و پسرا با هم دوست شن .. من دلم می خواست یکی رو داشته باشم . خجالتی بودم . از دور نگاش می کردم و اونم از دور نگام می کرد .. از فاصله سی چهل متری .. شهریور ما این جوری گذشت تا ماه مهر و محبت رسید .. اولای مهر بود .. یه نامه واسش دادم دو سه خط کوچولو. اونم یه تیکه کاغذ از یه تقویم کوچولو کنده براش نوشته بودم ... دو سه تا جمله ..که اگه دوست داری واسم نامه بنویس من جوابشو میدم .. انگاری ارث پدر طلبکار بودم . شاید از خجالتی بودنم بود و یا ترس از خیط شدن و یا یه غرور خاص داشتن .. اولش نوشت من چیزی ندارم واست بنویسم ..و آب پاکی رو ریخت روی  دستم .. بور و ضایع شدم .. هفته اول مهرماه بود که دماغم سوخت ..یه هفته گذشت تا فراموش کنم چه دسته گلی به آب دادم تا این که این بار توسط واسطه ای یه نامه دیگه به دستم رسید .. متنش با اولی فرق می کرد .. یه خورده شو از جایی گرفته بود و یه خورده شو هم خودش نوشته بود . من که دیدم اون یه قدم برداشته ده قدم برداشتم طرفش .. هنوزم که هنوزه نمی دونم من شروع کردم یا اون ؟ کارشناس و کارشناسی زیاد لازمه تا در این مورد تفسیر کنه ..خلاصه دیگه جور شدیم و منم که کنه تر از هر کنه ای ....
صدای بوق ماشین منو به خودم آورد . رفته بودم به عالم خودم . باید می رفتم به بیمارستان .. پیش زن بیمارم . سوار تاکسی تلفنی شدم . بازم به خزان خسته فکر می کردم . این که اونم دلش نمی خواد ما آدما رو ببره به عالم حزن و اندوه .. که نا امید باشیم که روزای پر امیدی رو واسه خودمون نبینیم . پاییز! من دوستت دارم .. با این که رنگ و بوی تو به یادم میاره که ما هم یه روزی به خزان زندگی خودمون می رسیم ولی خوبی هاتو از یاد نبردم . من نمک نشناس نیستم . بغلم کن پاییز .. به من بگو تو هم از جدایی خوشت نمیاد ..تو هم دلت از دلهای پاییزی می گیره .. به من بگو خدا ما رو هر گز از کسی که دوستش داریم جدا نمی کنه . به من بگو جدایی فقط یک خیاله .. مرگ یک توهمه .. به من بگو اون برگهای تکیده ای که رو شاخه هات می بینم همه شون سبز سبزند . به من بگو  یه وقتی می رسه که دیگه پرستوها توی خونه تو هم لونه کنن .به من بگو پاییز ! همون جوری که عشقمو بهم دادی اونو برش می گردونی تو رو به خدای بزرگ و به گنجشک های کوچیک ولی وفادارت قسمت میدم  وقتی رسیدم بیمارستان دیدم همسرم  چشاشو بسته .. خوابیده .. سرم بهش وصله .. دهنش وامونده ..چین های صورتشو می دیدم.  در همون حالت روسری سرش بود .. نیمی از موهای سرش ریخته بود .. مثل برگهای خزان ..همسر  پاییزی ولی همیشه بهاری  من ! دوستت دارم . تو هنوز واسم مث بهاری .. با این که این قدر داغون شدی وقتی که نامحرمی رو می بینی روسری باید سرت باشه . فصل خزون منو به یاد مرگ و برزخ میندازه ولی وقتی پاییز در هم شکسته خودمو دیدم  بیشتر به این فکر افتادم که پاییز هم دوست داشتنیه . دلم گرفته بود .. حتی کلمات هم عاجزند از این که از پاییز پژمرده من بگن . ..
 خزان خسته خدا ! ازت می خوام که گل پژمرده منو پرپرش نکنی .آخه آدم فقط با دو تا چشاش نمی تونه قشنگی ها رو ببینه . دلم گرفته بود . ازسیل پاییزی اثری نبود . نم نم بارون یه پرده ای رو غمهام کشیده بود .. نم نم بارون اشکامومثل حلقه ستارگان آورده بود به خونه چشام . چقدر دلم می خواست به گذشته ها بر گردم . به اون روزا که امید داشتم به روزای خوب زندگی برسم . شاید اون وقت می تونستم بهتر به باید ها و نباید ها توجه کنم . بازم پاییز از راه رسید ..بازم پرستوها از این دیار رفتند .. بازم بیشتر درختا برگاشون زرد و قهوه ای و خشک شد .. بازم نقاشا شروع کردند به کشیدن تصاویر پاییز .. راستی دل پاییزو چه جوری می کشن ؟ چه جوری خستگی خزان خسته رو نشون میدن ؟ خدایا کمکم کن .  ازت می خوام یه کاری کنی که همیشه بهاری باشم . آره بازم پاییز اومده .. شاید این آخرین پاییزم باشه .. شایدم چند تا پاییز دیگه هم داشته باشم .. نه این آخریش نیست . زندگی آدما تموم نمیشه .. هنوز دقیقه ای از زندگی ما نگذشته .. خزان خسته من .. تو رو به خاطر خودت و به خاطر اون چه که به من دادی دوستت دارم و دو تایی مون خدا رو دوست داریم . می دونم خیلی خسته ای .. و خستگی از تنت در نمیره تا این که یکی بهت بگه چقدر دوست داشتنی و قشنگی .. تا یکی بهت بگه خیلی مهربونی .. تا این که یکی بهت بگه توهم مث من آفریده ای از آفریدگان خدایی .. خزان خسته من ! جان  بر هنه خود را به آغوش تومی سپارم امیدم را , هستی ام را , مستی و سرمستی ام را از تو می خواهم . خزان خسته من ! مرا به سرزمین زمستان برسان . اگر می خواهی با من بیا .. بیا تا با هم به جستجوی بهار برویم .. اما می دانم تو همین جا خواهی ماند تا به امید خود وخزانی دیگردر رویای دیدن خزانیان پلکهایت را برهم گذاری .. پایان ... نویسنده .... ایرانی 

4 نظرات:

ناشناس گفت...

سلام استاد
به نظر کم حوضله میای دوهفته ای رو. امیدوارم مشکلی برات پیش نیومده باشه. دلتنگ هنرد قلمتم استاد.

انشالله که حال همسر گرامی بهبود یافته باشه. آرامش رو برات آرزو میکنم. موفق و پیروز باشی.

دوستدارت gorgani

ایرانی گفت...

سلام بر گرگانی عزیز و نازنین .. خب اگه هرکی جای من بود به جای کم حوصله بی حوصله می شد .. بیماری همسرم طوریه که درمان نداره ..فقط باید باهاش کنار اومد . دیگه 17 روز در بیمارستان بستری بود و دیروز و امروز روهم اونوبرده بودم به یه شهر دیگه ای پیش دکتر دیگه ای .. این متن خزان خسته هم که در واقع ماجرا و خاطره خودم بود . من هم برای تو دوست و برادر گلم آرزوی شادکامی و تندرستی نموده سربلند باشی ...ایرانی

ناشناس گفت...

ایرانی عزیز
سلام
چندین سال هست که اینجا رو دنبال تقریبا بطور مداوم دنبال میکنم (البته بجز اون وقفه ای که برای سایت پیش اومد خیلی مدت ها قبل ) و از داستان های خوبت لذت می برم ، برات آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم که همسر گرامیت بزودی زود شفا پیدا کنه انشالله.
یک دوست

ایرانی گفت...

ممنونم ازت دوست آشنا و گل و نازنینم.و من واقعا و از صمیم قلب دوستتان داشته به وجود شما افتخار می کنم . از دعای خیر شما هم سپاسگزارم از خداوند منان آرزوی تندرستی و بهترین ها را برای شما و عزیزانتان داشته شاد و پیروز باشید . با احترام : ایرانی