ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 3

وقتی دراز کشیدم تا چشامو روهم بذارم و بخوابم حس کردم که کون ملوک بهم چسبیده و نمی ذاره برم عقب تر .. هرچی هم خودمو عقب می کشیدم به خودی خود میومد جلو و کیرم از داخل شلوار به کون اون می چسبید . چقدر خوشم میومد . خیلی هم شق کرده بودم . همش از این می ترسیدم که اگه بیدار شه خیلی بد میشه ولی به خیر گذشت و با حرکات کونش که اون موقع حس می کردم سهویه خوابم برد که اگه می خواستم بیدار بمونم شاید یه بار دیگه آبم میوند . هر چند تا صبح یکی دو بار دیگه بیدار شدم و دستم رفته بود رو کیرم . هیجان فوق العاده بود و نیاز هم شدید تر . صبح  یک روز تابستون بود که  وقتی از خواب بیدار شدم ملوک جون تپل و خوشگلو ندیدم .. نمی دونم کجا رفته بود . نمی دونم چرا اسمش ملوک بود .این اسم  منو یاد اون زنای قدیمی مینداخت که غروبا سر کوچه پس کوچه ها می نشستند و با زنای دیگه درد دل می کردند . .. ملوک لحظاتی بعد بر گشت و یه نون گرم سنگگ هم دستش بود .
-ملوک جون من می رفتم .. تو چرا رفتی .
 -پسرم خیلی خسته بودی خوابت برده بود .
-چه خستگی ! این درسا و کلاسای تابستونی منم که برای تقویته .. هر وقت خودموبرسونم موردی نداره ..
-عزیزم  نمی خوام مادرت فکر کنه تو رو میارم این جا برای کار کشیدن .. فقط نمی دونم چرا این دستم پشت سرم نمیره ..
 یه چیزی رو اون وقتا سر در نمی آوردم و اون این که چرا این زن وقتی که شوهرش نیست این قدر راحت پیش من می گرده و از روسری خبری نیست و بیشتر وقتا نصف بیشتر سینه هاشو میندازه بیرون ولی همین که اکبر آقا بر می گرده طوری رفتار می کنه که انگار من نا محرمش باشم . چون شوهرش می دونست که من و اون محرم رضاعی شذیم و من از سینه هاش شیر خوردم . با این که واسه خودم مردی شده بودم طوری نوازشم می کرد و به سر و صورتم دست می کشید که مادرم تا این اندازه پیش نمی رفت . ولی حرفای مامانمو به خاطر آوردم که کاری نکنم اون آه بکشه و از این که پسر نداره حسرت بخوره . دلم واسش می سوخت . اما اون روز یه کاری ازم خواست که  انتظارشو نداشتم .
-عزیزم من می خوام برم حموم . دستم طوریه که نمی تونم اونو به پشتم برسونم .. از جلو می تونم هر کاری بکنم ولی نمی تونم با هیشکدوم از دستام پشتمو لیف بزنم . اگه بدت نمیاد برات زحمتی نیست من که رفتم حموم چند دقیقه بعد صدات می کنم که پشتمو  لیف بزنی یا با دستات صابون مالی کنی . هر جور که خودت راحتی ..
 نمی دونستم چی بگم. هیچوقت تصور این روز رو نداشتم .  باید خودموخیلی کنترل می کردم تا اون متوجه هوسم نشه . خیلی خجالت می کشیدم . چند بار صحبتای اون و مامانو در مورد مرد شدن خودم و نگرانی شهلا جون شنیده بودم . که ملوک هم دلسوزانه مادرمو دلداری می داد و می گفت منم جای مادرش مراقبش هستم که مامان داشت دستشو می بوسید وبه پاش میفتاد .. حتی به نظرم اومد که به ملوک گفت در این مورد با من حرف بزنه که اون این مسئله رو به وقت مناسبی موکول کرده بود . از این که اونا در مورد  بلوغ من حرف بزنن من  سختم بود . حس می کردم که شاید سالهاست که به سن بلوغ رسیده اما یه تلنگری لازم بود که من تحریک شم و این مدل سختگیری خونواده بود که منو تا به این حد عقب برده بود . ولی چرا خواب نمی دیدم ..
-ساکت شدی شهروز جان .. من و تو محرمیم . سختت نباشه .  اگرم سختته خجالتت میاد به مامانت هم نمی خوای بگی .. باشه ؟
حتی اون لحظه هم به ذهنم نرسید که اون چرا این حرفو می زنه .. ولی وقتی که صدام کرد رفتم. دوست نداشتم پیژامای خودمودر بیارم
 -ببینم  این چه وضعشه ؟! تو حتی اگه لخت هم شی ایرادی نداره . حالا نمیگم تا اون حد . می دونم خیلی محجوب و خجالتی هستی . این  شلوار رویی رو در بیار این چیه . مثل آدمای توی آب افتاده شدی ..
 مجبورم کرد که با شورت فانتزی خودم باشم . اون واسه دو سه ثانیه ای به لاپام خیره شد . یه لبخندی گوشه لباش نقش بسته بود . یعنی اون فهمیده من مرد شدم ؟ ملوک هم به غیر ازشورتی که تا نصف کونشو پوشش می داد چیزی تنش نبود رو کف حموم دمر شده بود ومنم که به لیف عادت نداشتم با کف دودست قدرتمند و تپل خودم شروع کردم به صابون مالی ملوک . با این که داشتم دیوونه می شدم و قلبم به شدت می زد و صورتم سرخ شده گر گرفته بود ولی سرمو مرتب متوجه راست یا چپ می کردم تا روبرو رو نگاه نکنم .
-شهروز جون. پسرم . فدات شم . قربون اون شرم و حیات برم .
 دستشو گذاشت زیر سینه اش که به زمین چسبیده بود و اونوبالا آورد و گفت تو از همین سینه ام شیر خوردی محرم من شدی ازنظر شرعی هیچ موردی نداره .. حتی من و تو می تونیم شورتمونو هم در بیاریم .. راحت باش .
-راحتم ملوک جون !
-ولی چرا نفست گرفته ..
-نه حالم خوبه .. یه خورده گرمم شده .
-در وپنجره این جا رو باز کنم ؟ پنجره که بازه
-نه خوبه . همینجوری بهتره . سر ما می خوری .
-نه داغ داغم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی