ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان بخش بر چهار 114

لبای اسحاقو می مکیدم . تا از اون طرف بتونم سه تا کیر دیگه رو راحت تر هضمش کنم . لیزا چشاش از تعجب گرد مونده بود و نمی دونست که چیکار کنه . می دونم که خیلی هوس اینو داشت که بتونه اونم یه حالی به همین سبک بکنه ..می خواستم بهش بگم که کور خوندی لیزا . این جور حال کردنا دیگه مخصوص خودمه . صبر کن بازم از اینی که هست پولدار تر شم اون وقت می دونم با این پسرا چیکار کنم . ولی می دونستم یه مادر هیچوقت راضی نمیشه به این که پسراشو اذیت کنه . ولی دیگه مثل سابق خیالم نبود از این که بخوام دوست مرد بگیرم و جلو چش اونا با دوست پسرم باشم . کیر اسحاقو از دهنم درآوردم و از اشکان خواستم که حالا کیرشو کنار کیر احسان بکنه توی کونم و سوراخ کونم  دو کیره حال کنه .
-افشین جون تو می تونی با سرعت بیشتری کس منو بکنی .. حالا احسان دوباره کیرت رو فرو کن توی دهنم ..
چند دقیقه ای کشید تا حس کردم که در اوج قرار دارم .  کیر افشین کار خودشو کرده بود . واکنش من به حرکات کیر اون طوری بود که خود به خود وادارم کرده بود که کیر اسحاق رو با هیجان بیشتری میک بزنم . همه چیز در حال ریزش بود .. آب کیر اسحاق  ریخته شد توی  دهنم .. حس کردم که آب کس منم داره می ریزه و همزمان با اون افشین هم آبشو توی کسم خالی کرد . حالا فقط حرکات دو تا کیر رو توی کونم حس می کردم و چون این دو تا کیر به هم چسبیده بودند سرعت حرکتشون توی کون من خیلی کم بود . جووووووووون .. خیلی کیف داشت این دو تا کیر نرم نرم به عضلات مقعد من فشار آورده راحت توی کونم جا می گرفتن . اسحاق کیرشو که از دهنم بیرون کشید من تمام آبشو خورده بودم . خیلی بهم چسبید . افشین هم که کیرشو درآورد  من درجا دستمو گذاشتم جلوی کسم  تا جلوی برگشت آبو بگیرم . به کسم فشار می آوردم تا منی افشین داخل کس آب شه .. اون طرف قلی هم دست از سر لیزا بر داشته بود اومد سمت  من . لباشو گذلشته بود رو لبام . دیگه برام فرقی نمی کرد کی میاد و بهم می چسبه . در اون ثانیه ها دوست داشتم یکی بهم بچسبه . به من حال بده . احسان و اشکان هم کیرشونو بیرون کشیدن و حس کردم که یه چیزی با سرعت داره از توی کونم می ریزه بیرون . لیزا هم اومده بود جلو و به سینه هام دست می زد . ولی سعی کردم زیاد بهش رو ندم و دختر خاله نشم . چون در امریکا جز خوی غارتگری و وحشیگری هیچی نمیشه دید و این همه از دموکراسی گفتن تظاهری بیش نیست . و این لیزا هم اومده بود که از نظر انفرادی منو بچاپه . قلی واقعا به چی فکر می کرد . کور خونده بود . فکر می کرد که  از مال و اموالی که به اسم من شده می گذرم و قسمتی از اونا رو به قلی بر می گردونم که بتونه به زن خارجی خودش ببخشه و بازم بره فرنگستون حال کنه . منو کس خل گیر آورده بود . یادش رفته بود که با اون اختلاف سنی اومده بود خواستگاری و منت من و خونواده امو می کشید . در آغوش هم ولو شدیم .. اون روز گذشت و چند روز دیگه شرایط به همین صورت بود .. پس از چند بار رفت و آمد های پی در پی به داد گاه و این که همش ما رو نصیحت می کردند و ارشاد که طلاق خوب نیست و از این حرفا ولی طوری واسه مسئول پرونده عشوه وکرشمه اومدم  که یارو دلش رفت ... بعدا فهمیدم که اون از قلی رشوه گرفته تا با امروز و فردا کردناش  یه جوری ختم غائله کنه ولی قلی کور خونده بود . غافل از این که  سلاح زن قوی تر از انرژی و بمب هسته ایه . من و قلی از هم جدا شدیم . اون جوری هم تیغش نزدم ولی بازم یه چیزای مختصری ازش گرفتم و به تعهدی هم که به مسئول پرونده دادم عمل کردم . همون شب اول که از قلی جدا شدم پسرامو فرستادم خونه پدر بزرگشون . نمی خواستم که طرف احساس نا امنی کنه . آخه من برای قولی که بابت عشقبازی با اون دادم اهمیت زیادی قائل بوده  اونم به من و حرف من اعتماد کرده بود . ولی می دونستم و انتظارشو داشت که تا مدتها و هر چند وقت در میون از این بر نامه ها باهاش داشته باشم . صبح روز بعد که تنها شدم باور نمی شد که یک زن آزاد باشم . دیگه این که عده نگه داشته باشم و نداشته باشم و از این حرفا عین خیالم نبود . ولی حواسمو باید جفت می کردم و قرص ضد بار داری هم می خوردم . برای همین ترجیح دادم برم پیش یه پزشک زنان که ده سالی رو ازم بزرگتر بود  خیلی هم خوش قیافه نبود و موهای سرش هم ریخته بود . خیلی ها می گفتن که اون از اون زن بازاست . منم  با اون قلق گیری های خودم و تر فند زنونه اونو اسیر و شیفته خودم کردم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی