ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 171

داشت خوشم میومد ولی به این هم فکر می کردم که این روزا بین من و اون چه حرفایی رد و بدل شده .  تمام اون حرکاتشو .. حالتاشو .. تصور این که اون حالا اومده و داره با من حال می کنه و ازم لذت می بره منو یه جوری می کرد . این که تا دیروز رو من چه حسابی می کرد و حالا چه حسابی می کنه . من اونو آورده بودم که خودمو آروم کنم . از این که فرزاد و گیتا حالا با همن .. و من دارم به مرز دیوانگی می رسم .با لباش به خوبی داشت بهم حال می داد . سبیلاش بالای کسمو قلقلک می داد . جز نوازش موهاش کار دیگه ای انجام نمی دادم . تاریکی این خوبی رو داشت که منو عادت می داد به این که تا حدودی بر شرم خودم غلبه کرده به شرایط موجود عادت کنم . لحظه به لحظه خیسی کسم زیاد تر می شد .. دستاشو گذاشته بود رو باسنم . با هوس فشارش می گرفت . هر دو طرفو . خیلی دلم می خواست خودمو غرق لذت کنم . غرق لذتی که منو از این فضا خارجم کنه . بهم بگه که میشه از زندگی لذت برد . ولی این به من هویت گمشده ام رو بر نمی گردوند . فردا یکی دیگه . پس فردا یکی دیگه و فردا ها و فر داهای دیگه و من به جایی نمی رسم . من خودمو اسممو گم کردم . دیگه کسی منو به نام فامیل شوهرم صدا نمی زنه . دیگه نمی تونم به خودم ببالم که من همسر فرزادم . نمی دونم چرا از ناله هام می نویسم . شاید می خوام آروم شم . شاید می خوام آدمای دیگه ای  که در آغاز راهی هستند که ممکنه شرایط منو پیدا کنند درست فکر کنن تا سرنوشتی مثل سر نوشت منو پیدا نکنن . حس کردم که جاوید گناهی نکرده که باید مجسمه ای رو در آغوش بکشه . خیلی آروم به طرف تختم حرکت کردم . یه تخت دو نفره  .. می دونستم که من نمی تونم بدون مرد باشم . ولی ای کاش افتتاح سکسم در خونه جدیدم همراه با لذت می بود . این که با تمام وجودم با تمام جسمم لذت ببرم. رو تخت دراز کشیدم . با این که چشام به تاریکی عادت کرده بود هنوز به خوبی نمی تونستم  جاویدو ببینم ولی متوجه حرکاتش بودم . رو من خم شد . می خواست لبامو ببوسه .. متوجه شده بودم . سرمو کنار کشیدم . خیلی آروم . نمی خواستم ناراحتش کنم . یه احساسی بهم دست داده بود که بوسه عشق می خواستم . دوست داشتم کسی منو ببوسه که دوستم داشته باشه . که به من اهمیت بده . و من وقتی لبهامو رو لبای کسی می ذارم نفسهامو به نفسهاش می چسبونم اون آدم باید کسی باشه که  حاضر باشم واسش بمیرم .. شاید  مردایی که با هاشون بودم  با هوسشون منو بوسیدند ولی فرزاد با عشق و هوس می بوسید .  منم تسلیم اون مردا شدم . خیلی که نبودند .. یکیشون دوست مهران بود . ولی حالا می خواستم یکی لبامو عاشقونه ببوسه .. و اون داشت سینه هامو می بوسید  و با این که خوشم میومد ولی ساکت بودم . خیلی آروم اشک می ریختم نه به خاطر این که من آلوده به گناه بازم خودمو تسلیم مرد دیگه ای کرده بودم . اشک می ریختم چون  دیگه امیدی به این نداشتم که فرزاد برگرده پیشم . جاوید زبونشو به کسم مالید و من بازم دستامو گذاشتم روی سرش .  این حالت از سکس  در حال حاضر تنها موردی بود که می تونست واسه لحظاتی فکرمو از غصه هام دور کنه. خوشم میومد ولی نه تا حدی که خیلی داغ نشون بدم . واسش شیطنت کنم . طفلک جاوید .. هیشکدوم از ما سکوتو نشکسته بودیم . بالاخره سکوتو شکستم ...خیلی آروم گفتم
-می دونم مثل مجسمه شدم ولی فکرم سر جاش نیست .
-می دونم چرا . حق داری . نامردی و نامردمی زیاد شده . واقعا شوهر نامردت ظلم سنگینی درحقت کرده ..
 دلم نمی خواست اون به فرزاد بگه نامرد ولی اینو هم نمی خواستم که فکر کنه همه اینا تقصیر منه . حالا دیگه کمی آروم گرفتم . چون می دونستم که اون سکوت منو دلیل بر بی ادبی نمی دونه و این جوری بهتر می تونستم از التهاب اون لذت ببرم .و آروم تر شم .
 -جاوید عزیزم .. هرجوری که دوست داری کارت رو انجام بده .
-می خوام که تو هم خوشت بیاد .. آرومم کنی . لذت ببری ..
-من هر کاری که تو بکنی به یه اندازه واسم لذت بخشه . حداقل حالا همین جوریه . منو ببخش . من نمی تونم ..نایی واسه حرکت ندارم ..
اون اومد رو من ..
-کارت رو بکن . من آماده ام.. بذارش تو .. این آخر خط توست . آخر خط همه مردا .اون جایی که داغشون می کنه ..
کیر سفتش یه حرارت و نرمی مطبوعی داشت . چشامو بستم تا حتی تاریکی رو هم نبینم .. حالا می تونستم خیلی راحت تر کیر جاویدو در تاریکی کسم احساس کنم . تماس یه آلت گرم و گوشتی واسم تداعی کننده یک لذت بود . لذتی که بار ها و بار ها به سراغم اومده بود . بار ها و بار ها حس می کردم که وجودم متعلق به اونیه که در آغوشش قرار دارم . چرا آدما تا خودشونو دوست نداشته باشن نمی تونن یکی دیگه رو دوست داشته باشن ؟ یعنی اصلشم باید همین باشه ؟ پس چرا فرزاد تا اون جایی که  تونست و به اصلاحم  امید وار بود با همه بدیهاو آلودگی هام منو دوست داشت و خودشو دوست نداشت ؟ کیر جاوید در حال کوبوندن کسم بود و من همچنان به زندگی بر باد رفته ام فکر می کردم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی