ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 160

باورم نمی شد که یک زن باشه که داره این حرفو بهم می زنه . من و فتانه از این حرفا بهم نمی زدیم . ولی با همه اینا نباید خودمو به حرف دلخوش می کردم اما می دیدم که بیتا خیلی بیشتر از اون چه که حرف می زنه عمل می کنه . زنی که اصلا دوست نداشت من چیزی رو به نامش کنم . زنی که  سادگی و ساده زندگی کردنو دوست می داشت . به این فکر می کردم که آیا درسته که من تا این حد به بیتا بها میدم یا بدم ؟ آیا همون بلایی که در زندگی مشترک اول بر سرم اومده در همین جا هم ممکنه دامنگیرم شه ؟ اصلا نخواستم به این مسئله توجهی داشته باشم . فقط همینو می دونستم که شب اولی که به عنوان همسر وارد بستر شدیم  با این که من و اون رابطه مون همون رابطه بود و احساسمون نسبت به هم همون احساس ولی ازاین که نام همسر و وجودی متعلق به هم  رو هم در کنار هم حس می کردیم احساس خوبی داشتیم . از این که دیگران هم می دونن که ما همسر همیم . می دونن که ما در کنار هم احساس خوشبختی می کنیم . تن های برهنه من و بیتا در آغوش هم و با لالایی سکوت  در آرامشی قبل از طوفان هوس به سر می برد . چشامونو  بسته وغرق اندیشه های دور و درازی بودیم  که مارو ازگذشته ای نه چمدان دور به آینده ای می ر سوند که واقعا نمی شد پیش بینی کرد دست سر نوشت تا کجا یاریمون میده و همراه ماست .
 -به چی فکر می کنی بیتا؟
 -به این که آدما با باور هاشون زندگی می کنن به باور هاشون عشق می ورزند . باور ها ملکه ذهن اونا میشن .. خیلی باور ها در طول زندگی اونا تغییر می کنن ولی یه باوری هست که تغییر نمی کنه یعنی آدم نمی خواد که اون اعتقادش تغییر کنه .. اما وقتی به یه جایی می رسه که می بینه اون احساسش اشتباه بوده دلش می خواد که ای کاش هرگز به دنیا نمیومده .. آدما دوست دارن که باور های زندگیشونو همیشه باورداشته باشن . خیلی سخته جدایی از باور ها و  دلبستگی ها .. اما اینم یک نوع باوره . باور به این که یه روزی میاد که  باید از هم دور شیم . من با این که همه اینا رو می دونم ولی نمی تونم تصور کنم که یه روزی ازت دور میشم . با این که همه چیز فانیه ولی دوست دارم در کنار تو و با عشق تو جاودانه شم .
-بیتای بی همتای من ! هرچی به این چیزا فکر می کنی کمتر به نتیجه می رسی . حالا بیا دست به نقدو داشته باشیم که این از هر چیزی بهتره . چیه بیتا . بازم یه جوری بهم نگاه می کنی . چیه می ترسی بهت نارو بزنم ؟
 -نه فرهاد ..می خوام بگم که تو رو از بهشت خدا هم بیشتر دوست دارم . من بدون بهشت می تونم زندگی کنم ولی بی تو هرگز ..
 -دیگه این یه تیکه رو که اومدی حیفه که تو رو نبوسم . بغلش کردم . طوری که سینه هاش به سینه هام چسبید و لباش به لبام ..
 -عزیزم .. بیتای قشنگم .. فدای اون چشای خوشگلت بشم من .. اون لبای غنچه ای و بدن بلورینت ..
 -نهههههه ..نههههههه بگو بازم بگو ..بگو دوستم داری .. بگو عشق منی .. بگو عشق توام. بگو دیگه به اون فکر نمی کنی ..
 -چی داری میگی ..انگار تو فقط از این یه تیکه می ترسی . من دوستت دارم . دوستت دارم . نمی دونم چرا یه حس بدی دارم در مورد این که تو با همه بدیها و خیانت های فتانه بازم یه گرایش خاصی نسبت به اون داری .
 -عزیزم یادت رفت چند دقیقه پیش در مورد باور ها چی می گفتی ؟ اینوبذار به حساب سختی  بعد از از بین رفتن باور های ما ..من دیگه نمی دونم چی بگم . به دنبال این نباش که بد بینی خودت رو به واقعیت برسونی ..
-می دونم حق با توست ولی تو خیلی دیر باورکردی که اون دیگه موندنی نیست .
 -من که فراموشش کردم بیتا . توکه خیلی منطقی هستی . چرا الکی به فکرش میفتی .. بیار اون لباتو بیار ..
 بازم یه بوسه گرم و چسبون چاره ساز بود . من و فتانه دنیایی از سکوت و احساس عاشقونه رو در یه بوسه خلاصه کرده بودیم .. تن هر دومون داغ شده بود . نیاز داشت فریاد می زد تا ما یه توجهی بهش بکنیم .. در همین لحظه زنگ تلفن خونه به صدا در اومده بود.. بیتا لباشو از رو لبام بر داشت و گفت ببین کیه دیگه
 -کدوم کار واجب تر از کار من و تو؟ مگه می شه آدم به حرف زنش گوش نده ؟ شماره برام آشنا نبود .
. -بفرمایید ..
 وااااااایییییی خدای من .. فتانه بود . واسه چی زنگ زده بود ؟
 -حالا دیگه ما غریبه شدیم ؟ باشه .  بهت تبریک میگم . امید وارم خوشبخت شی.
 -اگه تو بذاری .. 
گوشی رو دادم به دست بیتا .. بیتا هم صدا رو گذاشت رو آیفون ..
-بی معرفت ! فرهاد نامرد که دعوتم نکرد .. تو مگه از بهترین دوستام نبودی؟ مگه از قدیم همو نمی شناختیم ؟ تازه همسر قبلی شوهرت هم بودم. این جور باید با هامون بر خورد کنن ؟
 بیتا : باشه تو هم مارو واسه عروسی خودت دعوت نکن .
-حالا منو دست میندازی ؟ وقتی که به زنی انگ طلاق بچسبه دیگه همه به چشم یک کالا بهش نگاه می کنه ..
 -فرهادخوب  من,  اصلا به این چیزا اهمیتی نمیده . منم از همسرم جدا شدم و اون براش مهم نیست . هیچ وقتم به خاطر این مسئله سعی نمی کنه که منو یک درجه پایین تر فرض کنه . بهم نمیگه حالا که مطلقه هستی پس باید هر کاری که دلم خواست انجام بدم قدرتمو به رخت بکشم تازه همیشه هم اینو به من میگه که من فرهاد هم  از همسرم جدا شده  تازه یه بچه هم دارم .
 -خوش بگذره بیتا .به نظر تو من این حقو نداشتم که یه پیام  تبریک بهت بدم ؟ هرچند باید بعدا با یه دسته گل و شیرینی خدمت برسم و چشم روشنی . می دونم بی موقع مزاحم شدم . خودم این شب عسلی رو داشتم . تو هم برای اولین بارت نیست ..
من که عصبی شده بودم فریاد زدم بیتا ولش کن . بذار بره گمشو . این شیطان معلوم نیست چیکار می خواد بکنه .
 -بیتا گوشی رو بده به اون بی معرفت . چند کلام باهاش حرف دارم ..
 معلوم نبود اون با چه جراتی این اجازه رو به خودش داده که بخواد باهام  اونم در اولین لحظات پس از عقدمون  هم کلام شه .. بیتا باهاش خداحافظی کرد و گوشی روداد به دستم . منم  کاری کردم که فقط صدای فتانه رو خودم بشنوم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی