ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 167

ولی اون یه جورخاصی به سینه هام زل زده بود و چند ثانیه ای نگاش کرد که من خودم یه جوری شدم . یعنی حس کردم که داره عجله و زیاده روی می کنه . و شایدم خودشو اسیر دام عشق و این حرفای پوشالی کرده . دو تا سرفه کردم تا اونو به خودش بیارم و متوجهش کنم که باید بره . شاید ته دلم نمی خواست که اون بره . ولی یک زن باید شخصیت خودشو حفظ کنه و تا این حد هم خودشو در مونده نشون نده که یک پسر بچه هر چند بیست و دو سه ساله بیاد و یه نظر خاصی به اون داشته باشه . نمی دونم چرا حالا اونایی رو که در این سن بودن خیلی کوچیک تر از خودم حس می کردم . جاوید رفت و منو با تنهایی ام تنها گذاشت . می دونستم که اون حالا تمام فکر و ذکرشو مشغول این کرده که چه جوری می تونه با هام حال کنه . دیگه مردا رو شناخته بودم . می دونستم طبعشون چه جوره . ولی یکی بود که با همه اونا فرق می کرد . خدا اونو واسه من فرستاده بود . چرا ؟ چرا اونو واسه من فرستاده بود ؟  نمی دونم . ولی  کمی که با خودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این پاداش من بود به خاطر روز گاری که به تمام پسرا نه گفتم . با وجود زیبایی فوق العاده ام  هر گز نخواستم که از این ویژگی ام سوء استفاده کنم . خیلی ها واسه  من دارو ندار و هستی خودشونو می دادن . خدا اونو واسه من فرستاد . مردی رو که مث هیچ مرد نبود . خیلی خسته بودم . ولی می دونستم که این خستگی نیست . این یه نوع عصبی بودنه . بیکاری.. این که  با سود سپرده ات زندگی کنی . سود عدد ثابتیه  بالا پایین شدنش یکی دو درصده ولی نرخ تورم هرسال به طور سر سام آوری در حال افزایشه . و اصلا هم نمیشه کاریش کرد . باید یه کاری واسه خودم دست و پا می کردم . ولی می دونستم نمی تونم خودمو پای بند جایی کنم . یه مدت که بگذره خسته میشم . ماهی یکی دوروز میشه  فرشاد رو بیارم پیش خودم . ولی من حالا بیش از این که به پسرم فکر کنم به پدر پسرم فکر می کنم . خدایا چرا من از اون یه کار بد ندیدم ؟ چرا ازش خیانتی ندیدم ؟ چرا کاری نکرد تا من امروز ازش دلخور باشم ؟ چرا .. چرا جواهراتی رو که ازم سرقت شده بود بهم بر گردوند ؟! چرا منویه بار بخشید ؟! چرا باید ورق برگرده ؟ چرا رسم زمانه اینه که یه روز از چیزی بدمون بیاد و یه روز واسه  عشق به همون نفرتمون حاضر باشیم جونمونو بدیم ؟! حاضر بودم بمیرم و  فرزاد یه بار دیگه منو در آغوش بگیره . تن  لخت منو به بدن بر هنه اش بچسبونه . ازش لذت ببره .به من بگه تو دنیای منی . عشق منی و تا آخرین لحظه زندگیت تنهات نمی ذارم . حاضرم بمیرم و آخرین لحظه رو در کنار اون باشم . دیگه لحظه تلخ جدایی رو نبینم . حس نکنم . دوست داشتم هرچی دم دستمه بزنم به شیشه پنجره ای که بالا سرمه . خردش کنم . صدای شکستنشو بشنوم و لذت ببرم . من به صدای شکست و شکستن عادت کردم . صدای شکستن قلبمو شنیدم . چه درد ناک بود ! و چه تحقیر آمیز ! نمی تونستم بشینم .. منی  که  عادت داشتم یکی پیشم باشه .. با پسرم .. شوهرم باشم یا برم خونه مادر یا مادر شوهرم ,  تنها موندن و تنها خوابیدن خیلی سخت بود .  از اتاق اومدم بیرون . از آپار تمان خارج شدم .. این بار در محوطه فرزانو دیدم . انگار  در این واحد ها آدمیزاد دیگه ای زندگی نمی کرد همش باید اینا رو می دیدم . شاید رفته بودند سر کار و تا شب هم بر نمی گشتند .
-فرزانه خانوم سلام !
می خواستم جوابشو ندم که حس کردم بی ادبیه . معلوم نبود این دو تا چرا این قدر زود دوست دارن که پسر خاله دختر خاله شیم .
-سلام آقا فرزان ..
 -همین الان جاوید رو دیدم .. فرزانه خانوم ما هم جای داداشای شما . اگه کاری باری داشتین  ما در خد متیم . هر ثانیه ای که باشه ما دریغ نداریم . همسایه ایم باید به مشکلات هم برسیم . ..
 کلی دیگه هم سخنرانی کرد که فهمیدم این از اون یکی زبون باز تره .
 -خیلی ممنونم . ظاهرا جاوید خان همه چی رو واسه شما تعریف کرده .
-چیز خاصی که نبوده . فقط گفته شما تنها زندگی می کنید و در حق شما نامردی شده ..  خواستم بگم فضولیش به شما نیومده به زور بر خودم مسلط شدم . سوار ماشینم شدم و هر مسیری رو که  راحت تر می شد درش رانندگی کرد انتخاب کرده و به سمت جلو می رفتم. می رفتم و می رفتم . نمی دونستم به کجا می رسم . درست شده بود مسیر سر نوشت  من و این که نمی دونستم من و زندگی با هم تا کجا می تونیم ادامه بدیم . می تونیم با هم کنار بیاییم یا نه ؟ یعنی من واقعا آدمم ؟ تازه داشتم می فهمیدم که هرزه ها هم آدمن . تا حالا تا قبل از این جریانات خیلی بهشون می خندیدم . گاه و بیگاه دستشون مینداختم . حتی این انتظارو نداشتم که یک زن برای سیر کردن شکم خودش خود فروشی کنه . چون شکمم سیر بود . هیچوقت گشنگی نکشیده بودم . نمی دونستم گرسنه خوابیدن یعنی چه ؟ نمی دونستم حسرت چیزایی رو که دوستت داره و تو نداری یعنی چه . ولی من پامو از این هم دراز تر کرده بودم . حالا یه زن دیگه اومده و جای منو پر کرده . فرزادو به آرامش می رسونه . این جا این منم که باختم . این منم که همه چیزمو از دست دادم .. خدایا دارم روانی میشم . این زخم هرچه کهنه تر میشه داره بد ترو عمیق تر میشه . دارم دیوونه میشم . دارم مشاعرمو از دست میدم ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی