ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 170

خیلی عصبی بودم .
 -ببین فکر کن این جا خونه خودته . می تونی هر جوری که دوست داری از خودت پذیرایی کنی . این قدر به خودت سخت نگیر . راحت باش . یه ساپورت جیگری هم پام کرده بودم که زل ز ده بود همین جور داشت نگام می کرد . منتظر بود که من یه پهلو کنم نگاهشو بدوزه به باسنم . دیگه اخلاق مردا اومده بود دستم . فقط یکی بود که این اخلاقو نداشت . یکی که رعایت می کرد . یکی که احترام خودش و منو نگه می داشت . حالا اون در همین لحطه داره با یکی دیگه عشقبازی می کنه . رفته از دست من خلاص شده . دیگه اصلا فکر خواب نبودم . نمی تونستم بخوابم . حس آدمی رو داشتم که اگه بخواد بخوابه  و در خواب بیدار شه همه چیزشو از دست رفته حس می کنه واسه همین دوست داشتم بیدار بمونم و با خودم کلنجار برم . شاید یه امیدی باشه . سر و صداهای این پسره هم نمی ذاشت بخوابم . لباسامو در آوردم و خودمو انداختم روی تخت . واسه پسره هم یه لحاف و تشکی انداختم توی یه اتاق دیگه تا هر جور که دوست داره استراحت کنه . داشتم می سوختم . سر تاپام گر گرفته بود . اصلا فکرشو نمی کردم . حالا فرزاد  و گیتا هر دو شون لختن . گیتا  داره واسش عشوه گری می کنه و فرزاد هم داره همون کارایی رو که با من کرده با اون انجام میده . داشتم می سوختم . خدایاااااااااا چراااااا آخه چرا نذاشتی که من نلغزم . چرا این انرژی و شعور منفی رو گذاشتی توی وجودم که این جور واسه خودم تصمیم بگیرم . پس چرا اون وقتا که بچه محصل بودم حفظم کردی .؟خدا .. من حالا چه جوری زندگی کنم ؟! در شقیقه هام فشار و درد شدیدی رو حس می کردم . رگهای پهلوی سرم متورم شده بودند . هر لحظه حس می کردم که قلب و مغزم می خواد از حرکت بایسته .  از حرارت تن خودم خفه شده بودم . ملافه رو انداختم کنار . دوست داشتم شورت و سوتین خودمو هم در می آوردم . خودمو خلاص می کردم . لعنتی .. این پسره نصفه شبی رسیور روشن کرده داشت  شو تماشا می کرد . صداش کم بود ولی اون وقت شبی اکوی عجیبی داشت . می خواستم چند تا بارش کنم ولی گفتم باشه مهمونه . حتما خیلی هم دلش می خواد که با من حال کنه . گیج شده بودم . پس من اونو واسه چی آوردم اینجا ؟ نکنه دروغ خودم باورم شده که به اون دوتا پسرا گفتم که می ترسم و صداهای عجیبی می شنوم . دو دل بودم . نمی دونستم چه راهی رو پیش بگیرم . این کار در این شرایط عصبی بودن چه فایده ای می تونه برام داشته باشه ؟ من از دست خود جاوید عصبی نیستم که آروم شم . من از عشقم ..از هستی و همه چیزم نا امیدم . من از خودم دلخورم  دستمو از زیر شورت رسوندم به کسم . هر قدر باهاش ور می رفتم عین کویر خشک بود . هیچ حسی نبود . انگاری هوس در من مرده بود . وقتی هم که به چیزی فکر می کردم حس می کردم که در بن بست قرار گرفتم . در یک  بن بست تاریک . چراغا رو خاموش کردم . اتاقو کاملا تاریک کردم . نمی خواستم هیچ کس و هیچ چیزو ببینم . می خواستم همه جا تیره و تار باشه . مثل دنیای من . مثل زندگی من . می خواستم در یک برزخ واقعی باشم . یه جای تاریک به اسم قبر . جایی که از زندگی اثری نباشه . حسش کنم . با تمام وجودم مرگو احساس کنم . حس کردم در اتاق یه لرزشهایی داره   . داره یه تکونایی می خوره . فهمیدم که اون چش چرون داره به اتاق من نگاه می کنه . حالا این کارو از کی شروع کرده بود نمی دونستم . ولی حالا همه جا رو تاریکش کرده بودم . جووووووون اون دیگه نمی تونست  منوببینه . شایدم منو حس می کرد . چقدر همه جا تاریک بود ! حالا این فضا شده بود فضای زندگی من . فضای درد و شکنجه زنی که دیگه هیشکی درکش نمی کنه . حتی اونایی که بدنشو می خوان برای همون لحظه فقط به لذت جنسی خودشون فکر می کنن . نه احساسی نه عشقی ... دریغ از لبخند محبتی . فقط یه آلتی که وارد سوراخی میشه .. یه موج هیجانی میاد و بعد آبی ریخته  میشه انگار که آبرویی ریخته شده . دیگه همه چی تموم میشه . انگار نه انگار که یه حسی بوده .. یه چیزی که آدما رو به سوی هم می کشونده و می کشونه . دیگه بین من و شرم و حیا مرزی وجود نداشت . غیر خونواده چیزی رو به نام تابو و قرار داد اجتماعی نمی شناختم . نمی دونم واسه چی بود .. واسه تلافی یا خالی کردن عقده درون و یا نشون دادن عصیان خودم که تصمیم گرفتم جاویدو صداش کنم . فقط می دونم به خاطر تنها چیزی که نبود هوس بود . شاید اونم از راه می رسید . ولی می دونستم اگه اونم بیاد این بار آرامش باهاش نمیاد . چون فرزاد من تنها کسی بود که می تونست در اون لحظه آرومم کنه حتی اگه لذیذ ترین لذتهای ظاهر دنیا نصیبم می شد مرگ در آغوش اونو واسه خودم اوج خوشبختی می دونستم .
-آقا پسر دم در بده بفر مایید داخل . من در خد متم ..
عین لاتا صدا مو سر داده بودم . خوب گوشامو تیز کردم . صدایی نیومد که نشونه در رفتن باشه .. یه لحظه هیجان زده شده  صدای نفسهای اونو می شنیدم . فکر نمی کردم که به این راحتی بیاد سمت من . شاید عطر ملایمی که به خودم زده بودم اونو به سوی من کشونده بود . ولی این بو فضا رو کاملا پر کرده بود .  چشاشو قبل از این که صداش کنم به تاریکی عادت داده بود . دستاشو می دیدم که داره بهم نزدیک میشه .  اون داشت به خواسته اش می رسید . و من داشتم دوست پسر یکی رو تور می کردم . این واسم لذت داشت . چه کار نیکی ! بهم لذت می داد . دلم می خواست دوست دخترش بفهمه . آتیش بگیره . اصلا دلم می خواد تمام دوست پسرای دوست دخترا ی دنیا روتورشون کنم . به کسی ربطی نداره . اون مردا باید خودشون وفا دار باشن .  هیشکی نمی تونه مثل اون باشه . مثل فرزادی که من شوتش کردم تا بره . گفتم نمی خوامش . گفتم من دوستت ندارم .. گفتم که با مهران پرواز می کنم و میرم . فکر می کردم به عشقم رسیدم در حالی که از عشق فرار کرده بودم .  یه لحظه به خودم اومده بودم که  متوجه شدم دو تا نفسن که با هم قاطی شدن . نفسهای من و جاوید . اون دستاشو دور کمرم گذاشته و آروم داشت از پشت , سوتین منو باز می کرد . لباشو گذاشت رو سینه ام .. دستاشوهم رو باسنم قرار داد .. سعی کردم فقط به جاوید فکر کنم . به لحظه ها .. آخ که این لحظه ها چقدر شومند .. به خاطر همین لحظه ها بود که  بهترین لحظات زندگیمو از دست دادم . و همه چیزمو .. حالا جاوید خم شده دستاشو رو شورتم گذاشت و اونو آروم پایین کشید . جلو پاهام زانو زد . لاپامو باز کردم و اون سرشو گذاشت اون وسط . تا با یه کس لیسی جانانه نشون بده که به فکر من و لذت بردن منه . دستامو گذاشتم رو سرش و با موهاش بازی می کردم  . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی