ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 159

فتانه اومد سمت پسرش .. حالا فربد فقط لبخند می زد اون سکوت کرده بود . اون لحظه این حسو نداشتم که مادر پسرشو ببینه . اون لحظه آمادگی اینو نداشتم که مادر پسرم بخواد بچه شو لمس کنه . حس می کردم که آلودگی اون به فربد سرایت می کنه . خونم به جوش اومده بود . دلم می خواست تا مدتها ازم دور باشه و ریخت نحسشونبینم ..
 فتانه : آخه چرا فرهاد ؟.. حالا حتی نمی ذاری که من بچه مو ببینم ؟
-تو خودت باید ازش دوری کنی . اگه یه ذره عقل توی کله ات باشه . اگه به تر بیت اون علاقه مند باشی هرگز به خودت این اجازه رو نمیدی که دور و برش باشی . مگه قرار نیست ماهی یک بار و اونم دو روز اونو در کنار خودت داشته باشی ..
بیتا دستمو کشید و به گوشه ای برد .
 -فرهاد تو چرا یهو این جوری شدی ؟  من هنوز مادر نشدم شاید نتونم حس یه مادرو درک کنم ولی تو که پدر شدی و هستی بیشترو بهتر می تونی احساس اونو درک کنی .  هیچ پدر و مادری وجود نداره که ته دلش بدی فرزندشو بخواد . عزیزم تو که باید بهتر ازمن بدونی که  پسرش جزیی از وجودشه . حالا شاید بیشتر از تمام وجودش باشه . واسش هر کاری می کنه ..
-بیتا بس کن دست ازسرم وردار..
 -مگه تو خودت نمی گفتی یکی که زمین می خوره یکی که همه چیزشو می بازه ما  نباید با لگد به سرش بکوبیم و نشون بدیم که زور ما بیشتره ؟  زور آدما فقط در بازوشون نیست . حتی در این نیست که لبخند پیروزی سر بدن و احساس غرور کنن .
 -بیتا پیروزی من فقط تویی وگرنه سراسر زندگی من شکست بوده.
عشق من نگاهی به فربد کرد و گفت اونم پیروزی توست . درسته که یادگاری از دوران تلخ زندگی توست اما یه یادگارشیرینه. فراموش نکن که فقط تو در تولد اون نقش نداشتی . خدا رو که نمیشه کنار گذاشت .. ولی در ظاهر قضیه تو و همین زنی که اینجا وایساده و داره زار می زنه با هم شریک بودین .
فربد سکوت کرده بود .. بیتا یه نگاهی به فتانه انداخت سرشو تکون داد ومادر به سمت پسرش که هاج و واج نگاهش می کرد دوید در آغوشش کشید و تنها کاری که کرد این بود که می گریست .. لحظاتی بعد فربد هم شریک اشکهاش شد .. شریک گریه مادر .. اما نمی دونست واسه چی گریه می کنه . آخه اون از تلخی های روز گار از دست بد سرنوشت چیزی نمی دونست . اون فقط نمی خواست اشکهای مادرو ببینه . اجازه دادم که فتانه  واسه یه شب اونو با خودش ببره ..همسر سابقم  یه نگاهی به بیتا انداخت و لبخندی زد و پسرشو با خودش برد . اون شب من تا صبح  صد ها بار از خواب بیدار شدم . اگه فتانه یه اثر بدی رو پسرش بذاره .. اگه کاری کنه که پسرم همش سراغ مادرشو از من بگیره .. چرا گذاشتم که با مادرش بره ؟ چرا نمی تونم بد جنس باشم ؟ اصلا کی گفته که اگه مانع رفتنش می شدم یه آدم بد جنس می بودم ؟ از خونه بیرون نرفتم تا این که مادر بچه شو پس آورد . وقتی فتانه اونوتحویل من می داد سرمو پایین انداخته تا نگام به نگاش نیفته . از نگاش نمی ترسیدم از مظلوم نمایی اون نفرت داشتم . از اون حس شیطانی اوکه می خواست رو دل و اندیشه آدم بشینه و ازسلاح زنونه اش استفاده کنه . هر چند چه استفاده می کرد و چه نمی کرد من خیلی دلرحم بودم .
 -فتانه فقط یادت باشه قول و قرارمون چی بوده . ماهی یک بار میای و اونو با خودت می بری و دوروز پیش خودت نگهش می داری . ولی قبلش باید مطمئن شم که فضای خونه ات امنه . مرکزفساد نیست . من نمی خوام بچه ام مث تو تربیت شه . البته تر بیتت بد نبود . این خودتو بودی که بعدا حس کردی که خیلی آزادی و ازاین آزادی خودت سوء استفاده کردی ..
-من دیروز هم واسه دیدن اون اون جا نبودم . دیروز هم به قصد بردن اون روبروت قرار نگرفتم . همه چی تصادفی پیش اومد . ولی  فکرشونمی کردم که بهترین دوستم بیاد و جای منو بگیره .. بازم ممنون دارشم که دیروز ازم حمایت کرد .
-اون از تو حمایت نکرد . اون از یه حس مادری حمایت کرد . مادری که همه چیزشو باخته ..اما هنوزم یه امیدی واسه زندگی کردن داره . تو که بهتر از هرکسی می دونی من بد جنس نیستم. .
-آره فرهاد .. همه اینا رو می دونم .
می خواستم بهش بگم    حالا پسرم تنها عامل مشترک بین من و توست . ..ولی دلم نیومد که اونو بیشتر ازاین ها بپیچونم . من و بیتا ازدواج کردیم . عقدمون در یه دفتر خونه انجام شد . یه مراسم ساده برگزار کردیم . فقط خودمون بودیم و خودمون .. دو تا خونواده . این جوری اعصابمون راحت تر بود . هرچی به بیتا گفتم برات باشکوه ترین مراسمو می گیرم .. بیشترین هزینه ها رو می کنم . بهم گفت خوشبختی به اینا نیست که بزرگترین مراسمو بر گزار کنیم . مراسمی که بخواهیم یه چند ساعتی ازش فیلم داشته باشیم . مراسمی که شکوه اونو به رخ دیگران بکشیم . به این نمیشه گفت شکوه . این حسرتیه که به دل خیلی ها می شینه که ای کاش ما هم امکانات این زوجو  می داشتیم که همچین مراسمی برگزار می کردیم . شادی آدما به اونه که دلشون آروم بگیره .. تو شریک خوشبختی منی این از همه چیز واسم مهم تره .. این که در کنار تو باشم . بوی تو رو حس کنم.. حس کنم که یکی هست که درکم می کنه .. بیشتر از من من , منو می شناسه .. بهتر از خود من می دونه که چی می خوام . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی